شخصیتبازینعمتالهی💕
شدیدا فوضولیم گل کرده... مهم نیست اون آدم چی گفته... اینجوری که تو میگی آدم دلش میخواد هر چی هم گفت
دقیقا🤣🤣🤣
_ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
به عنوان مخ سایت و دوردونه ی آقا محمد🦦😁 باید بگم که ایشالا من بودم دیگه ؟ یا به کس دیگه ای جز رسول گ
دردونه آقامحمدو خوب اومدی😁
آقامحمد حرفشو تکذیب کن بهش بخندیم😅
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس منم از اون حرفا میخام🥺💔 #مهدیااا .. تو که اصلا رو سر هممون جا دارییی تو قلب هممونییی💘❤️
+++++
_ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
ممبره بدون اینکه بزاره براش اسنپ بگیرم رفت👀🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 #محمد
🤣🤣🤣🤣
_ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
پایینتر گفتم دیگه😔 #آقامحمدهفیک
چیو گفتی؟؟؟
_ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش
شخصیتبازینعمتالهی💕
چیو گفتی؟؟؟ _ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش
بابا واقعیتو دیگه سختمه بخوام دوباره تکرار کنم🥺👈🏼👉🏼
#آقامحمدهفیک
#ناشناس
زهی خیال باطل
من هستم
منتظرم ببینم چه اتفاقی برای رمان میفته
دارم سعی میکنم چشمم به پیامهای یک نفر نیفته
..
عههه بچه هااا با شکست مواجه شدیم😕
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس زهی خیال باطل من هستم منتظرم ببینم چه اتفاقی برای رمان میفته دارم سعی میکنم چشمم به پیام
اتفاقا پشت صحنه بحث تایپو اینا بود
بچه ها بنظرتون ایشون تایپش چیه؟
طبیعی نیست یکی انقد غرور نداشته باشه🤔🚶🏻
#محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
اونو فرشید باید جواب بده.. #محمدجواد
آره ولی دوباره قهر کردم بدون اجازه شیرینی که برام خریده بود رو به آقا محسن داد🤣🤣
جهت شوخیی
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
اره الحمدالله😂 #آقامحمدهفیک
آقا محمد فیک چیه؟؟؟😂
#فرشیدد
توی سالن انتظار فرودگاه، در حالی که بچههای تیم حواسشون به متهم بود و داشتیم برای سوار شدن به هواپیما آماده میشدیم، از جمع فاصله گرفتم. رفتم سمت پنجرههای قدی فرودگاه که رو به باند تاریک پرواز بود. هوای سالن خفه بود، اما خفگیِ اصلی توی سینهی من بود.
گوشیم رو از جیب کاپشنم درآوردم و رفتم روی اسم احسان.
از صبح که اونطوری توی خیابون حرف زدیم، دلم هزار راه رفته بود. حالش اصلاً سر جاش نبود. رنگِ پریدهاش، چشمهای خیسش، اون لرزشِ صداش و اون حرفای نصفهونیمهای که مثل بختک افتاده بود روی سینهام، داشت دیوانهام میکرد.
*«اگه خودتو غرق کنی، منم با خودت میبری زیر آب...»* این رو بهش گفته بودم، ولی حس میکردم احسان از خیلی وقت پیش غرق شده و من تازه دارم دستوپا زدنش رو میبینم.
قبل از شروع عملیات چند بار بهش زنگ زده بودم. بوق میخورد اما جواب نمیداد. پیش خودم گفتم شاید درگیر کارهای رسوله، یا شاید اصلاً دلش نمیخواد با کسی حرف بزنه. خواستم بهش زمان بدم، ولی الان دیگه طاقت نیاوردم.
دکمهی تماس رو لمس کردم. گوشی رو چسبوندم به گوشم و منتظر شنیدن صدای بوقِ ممتد شدم، اما جای بوق، صدای سرد و بیروحِ اپراتور پیچید توی سرم:
«دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش میباشد...»
گوشی رو آوردم پایین و به صفحهی تاریکش خیره شدم. خاموش؟
احسان و گوشیِ خاموش؟ اونم توی این شرایط که پرونده هنوز باز بود؟ امکان نداشت. احسان حتی نصفهشب هم گوشیش رو خاموش نمیکرد؛ همیشه در دسترس بود، همیشه همهچیز رو کنترل میکرد.
قلبم یهو تندتر زد. یک سرمای عجیب از نوک انگشتهام شروع شد و زد به ستون فقراتم. حس بدی مثل خوره افتاد به جونم.
دوباره شمارهاش رو گرفتم. باز هم همون صدای لعنتی: «خاموش میباشد...»
کلافه دستم رو کشیدم لای موهام. نفسم رو با حرص دادم بیرون. نکنه بلایی سر خودش آورده باشه؟ نکنه رفته باشه سراغ اون «تاوانی» که دیشب ازش حرف میزد؟ اون دیوونه فکر میکرد باید تنهایی جور همهچیز رو بکشه.
یکی از بچههای تیم از پشت صدام زد:
— امیر... باید بریم پای پرواز.
سرم رو برگردوندم. با صدایی که خودم هم میفهمیدم چقدر مضطرب و گرفته است، گفتم:
— اومدم.
گوشی رو محکم توی مشتم فشار دادم و راه افتادم. تمام طول مسیر تا هواپیما، فقط یه کلمه توی سرم اکو میشد: *احسان
روی صندلی هواپیما که نشستم، دیگه طاقت نیاوردم. کمربندم رو نبسته، شمارهی عمو مهدی رو گرفتم.
بوق خورد... یکی، دو تا، سه تا. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. بالاخره تماس وصل شد.
با عجله و بدون مقدمه گفتم:
— الو عمو؟ سلام... از احسان خبر داری؟ هر چی میگیرم گوشیش خاموشه. اصلاً حالش خوب نبود، دارم دیوونه میشم از نگرانی.
صدای عمو مهدی عجیب بود؛ گرفته، پر از خش و با یه لحنِ پرشتاب که اصلاً شبیه همیشه نبود. صدای همهمه و شلوغیِ گنگی هم از پشت خط میاومد.
بدون اینکه جواب سوالم رو بده، با صدای بریدهبریده گفت:
— امیر... الان اصلاً تو شرایط خوبی نیستم ... نمیتونم حرف بزنم. خودم بهت زنگ میزنم.
خواستم بپرسم *«چی شده؟ رسول طوریش شده یا احسان؟»* اما قبل از اینکه کلمهای از دهنم بیرون بیاد، صدای بوقِ اشغال توی گوشم پیچید. تماس رو قطع کرده بود.
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و با بهت به صفحهاش خیره شدم.
«تو شرایط خوبی نیستم» یعنی چی؟ عمو مهدی کوه بود، هیچوقت تو بدترین بحرانها هم اینطوری دستپاچه و آشفته حرف نمیزد. چه اتفاقی افتاده بود که حتی وقت نداشت یه کلمه بگه احسان کجاست؟
مهماندار از کنارم رد شد و با احترام گفت:
— آقا، لطفاً گوشیتون رو روی حالت پرواز قرار بدید.
سرم رو تکون دادم. گوشی رو روی حالت پرواز گذاشتم اما انگار قلب خودم داشت سقوط میکرد.
احسان گم شده بودو حالا عمو مهدی هم اینطوری حرف میزد. سرم رو تکیه دادم به پشتیِ صندلی و چشمهام رو بستم. تا رسیدن به تهران، این بیخبریِ مطلق قرار بود مثل خوره تمام جونم رو بخوره.
#امیرحسین