eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
سرم رو بیشتر انداختم پایین چیزی نداشتم بگم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
م‌من؟ #فرشیدد
دست گذاشتم روی زانوش : می‌دونم نمی‌دونستی من گفتم بهت از اینجا به بعد حواست باشه + آراز
نقش هارو قاطی نکن فرشید به نفع هیچکس نیست +آراز
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
ممنون که بهم گفتی مدیونتم #فرشیدد
مدیون من نیستی مدیون هیچکس نیستی خوش باشید دستشو فشردم و از کنار محمد جواد رد شدم + آراز
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
آب رو سریع آوردم.. پشت در نمازخونه بودم که فهمیدم راجب من حرف میزنن... سکوت کردم؛ کل حرفاشونو شنیدم.
سایه ای پشت در دیدم رفتم ذر رو باز کردم با دین جواد بهتم زد اما گفتم ممنون داداش آب رو ازش گرفتم بخورم که گفت...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سرباز بازویم را کشید و مرا به سمت انتهای راهرو برد. بوی ماندگی و عرق توی راهروی باریک کلانتری می‌پیچ
صدای احسان بود، اما به شدت به هم ریخته... معلوم بود اتفاقی افتاده... _ احسان تویی!؟ احسان جواب بده... در تلاش بودم با احسان صحبت کنم که صدای غریبه ای به گوشم خورد... کلمات مثل پتکی سنگین روی سرم فرود آمدند. قلبم تیر کشید... بی اختیار لباسم رو چنگ زدم تا از دردش کم شه اما فایده ای نداشت... دیگه صحبت های مرد ناشناس رو نمی‌شنیدم، فقط متوجه آدرس شدم و بعد از گفتن "الان میام" تلفن قطع شد... چند نفس عمیق کشیدم بلکه حالم بهتر شه اما تاثیر زیادی نداشت... به اجبار دستم رو سمت کشو بردم و قوطی قرص رو بیرون آوردم. قرص رو با چند قلپ آب پایین فرستادم... دکتر این قرص رو برای وقتایی داده بود که حالم خیلی بد میشه... برای همین دوزش خیلی بالا بود... گیج از جام بلند شدم و بی توجه به صدا زدن های کمیل سمت ماشین رفتم... با اینکه هنوز گیج بودم و رانندگی تو اون شرایط خطرناک بود ولی حرکت کردم... مجبور بودم... باید میرفتم پیش احسان... پس با همون حالم به اجبار استارت زدم و راه افتادم... توی راه چند باری نزدیک بود تصادف کنم... فقط خدا رحم کرد... بالاخره بعد از تقریبا چهل دقیقه رانندگی رسیدم... با سرعت ماشین رو پارک کردم و داخل شدم... سمت اتاق رفتم و در زدم... بعد از ورود چشمم به اولین کسی که خورد احسان بود... رنگ به رو نداشت... موهاش به هم ریخته بود و بی رمق به زمین زل زده بود... با ورود من سرش رو آروم بالا گرفت اما با دیدنم دوباره به زمین خیره شد... اما برای من همون چند ثانیه کافی بود تا حال بدش رو کامل متوجه بشم... بدون توجه به افسر نگهبان سمت احسان رفتم و جلوی پاش روی زانو نشستم... صداش زدم و همزمان صورتش رو توی دستم گرفتم _ احسان... منو نگاه کن.. چیزی نیست... باشه!؟... تو آروم باش فقط... سرش رو به سینه ام چسبوندم که صدای هق هق‌ش بلند شد...