https://harfeto.timefriend.net/17876993769290
علی 🌷
شنوای شما آتیش پاره ها 🤓🤌
شخصیتبازینعمتالهی💕
😂😂😂 بیشتر میترسونی آدمو😶🌫😂 #محمدجواد
شوخی کردم
و اینکه هروقت چه تو چه بقیه بچه ها اشتباه کردید پای منه و من از شما دفاع میکنم
و اینکه میدونم از دستم دلخوری میدونم از دست جدیت هام دلخوری اما خب اگه تو محل کار باهات جدی نباشم همه میفهمن که پدر پسریم
متوجهی که چی میگم
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
شوخی کردم و اینکه هروقت چه تو چه بقیه بچه ها اشتباه کردید پای منه و من از شما دفاع میکنم و اینکه می
اومم❤️✨
ازت دلخور نیستم..
بله کاملا میفهمم...
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
جانم تو صد تا بپرس #عبدی
بابا شما هیچوقت تولد مامانو ول نمیکردی؛ نه به خاطر کار نه هیچ چیز دیگهای..
چیزی شده بود!؟ چرا هی میخواستی بری؟!
راستشو بگو..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
بابا شما هیچوقت تولد مامانو ول نمیکردی؛ نه به خاطر کار نه هیچ چیز دیگهای.. چیزی شده بود!؟ چرا هی
آره
چون روی اینکه بیام پیش مامانت رو نداشتم
من نتونستم از امانتیش که تو باشی خوب مراقبت کنم
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
آره چون روی اینکه بیام پیش مامانت رو نداشتم من نتونستم از امانتیش که تو باشی خوب مراقبت کنم #عبدی
چرا این حرفو میزنی؟!
چرا اصلا باید همچین فکری کنی؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
چرا این حرفو میزنی؟! چرا اصلا باید همچین فکری کنی؟! #محمدجواد
چون نتونستم ازت خوب مراقبت کنم نباید میزاشتم وارد این کار بشی
چون من میبینم دائم دوربینا رو چک میکنم میبینم همه پشت سرت حرف میزنن میبینم میشنوی و چیزی نمیگی میبینم از سادگیت سواستفاده میکن
میبینم مسخرت میکنن
من نباید میزاشتم وارد این شغل بشی
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
https://harfeto.timefriend.net/17876993769290 علی 🌷 شنوای شما آتیش پاره ها 🤓🤌
به جای علی بنویس همونی که بالاخره بله داد شوهر کنه👩🦯🦦
-همونی که بله رو ازش گرفته
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارت_دلی #قسمتیک چند روزی بود فکرم خیلی درگیر اون عکس بود که چرا عکس ....... پیش آقا محسن هست ....
#پارتدلی
#قسمتدو
رفتم سمت نمازخونه تا وضو بگیرم و دو رکعت نماز بخونم خیلی گیج میزدم بعد نماز دیدم رسول دستای احسان رو بسته بعد بگه بچه هام هم درشون رودن رسول با قیچی داشت موهای احسان رو میزد احسانم بر خلاف میل باطنیش نشسته بود آخه خیلی معلوم بود از قیافش یهو به ذهنم خطور کرد تکه مویی از مال احسان که رو پارچه که روز زمین ریخته شده بود بردارم با لبخند رفتم طرفشون با هاشون حرف میزدم که نا محسوس موهای احسان رو برداشت و تو مشتم گذاشتم بعدش هم رفتم اونا رو لای کاغذ دستمالی گذاشتمو تو کشوم قایمش کردم
و شروع به خوندن ورقه ای که سعید روی میزم گذاشته بود
که واسم خالصه جلسه و وظایفمو نوشته بود
.......
شیفت و اضافه کاریم که تموم شد بلند شدم اون دستمال کاغذی رو برداشتم گذاشتم داخل جیبم
و زود رفتم خونم
خونه ای که نه پدر داشت نه مادر نه مهر و محبتی توش بود فقط خونه ای ساده و کوچک و دلگیر که فقط تنهاییم را فریاد میزد
نمیدانستم با آن تکه موی احسان چه کنم
دستم را را کردم تو جیبم و آن را آوردم بیرون خواستم بریزم دور اما دلم نیامد
دوباره گذاشتم توی جیبم شاید یک روزی یک جایی تصمیم بگیرم که ازش استفاده بکنم اما حالا نه ......
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm1r4se&btn=پارت.دلی.به.قلم.فرشید
اسپویل اگه درخواست زیاد باشه