شخصیتبازینعمتالهی💕
صداش به ترسم اضافه کرد به زحمت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : عموو خواهش... میکنم الان نه شما... حال
با حرفش ناخودآگاه صدام بالا رفت...
_ من حالم خوبه... بهونه نیار واسه من احسان... یا همین الان همه چیو میگی... یا یه راست میرم همهی قضیه رو میزارم کف دست محسن... بعد اونوقت تو میمونی و بابات...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
با حرفش ناخودآگاه صدام بالا رفت... _ من حالم خوبه... بهونه نیار واسه من احسان... یا همین الان همه چ
اشک تو چشمام حلقه زد حالا میفهمیدم متهمینی که توسط عمو بازجویی میشن چه حالی دارن
سرم را به صندلی تکیه دادم، حالا که حرف به اینجا کشیده بود، دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشتم. تمامِ آن دیوارهایی که دورِ خودم کشیده بودم، یکجا فرو ریخت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
— چند هفته پیش... یادتونه که یه شب بیخبر از خونه رفتم گلزار؟ میخواستم برم پیشِ مامان. دلم خیلی گرفته بود... همون شب، بعد از اینکه از سر مزار بلند شدم، یه سر هم رفتم سمت بخشِ قدیمی. فکر نمیکردم کسی اون موقع شب اونجا باشه، ولی بود. یه نفر دیگه هم اونجا بود. تعجب کردم... جلوتر که رفتم، دیدمش، ناصر بود.
سکوتِ عمو سنگینتر شد. دستانش روی زانوهایش مشت شد.
ادامه دادم:
— تا منو دید، نگاهی بهم انداخت که هنوزم یادش میفتم تنم میلرزه. راهش رو کشید و بدونِ حتی یه کلمه حرف، رفت. ولی از دو روزِ بعدش... پیامکها شروع شد. تهدیدها... کنایهها. همون شبایی که میگفتم کار دارم و نمیتونم بیام خونه، در واقع داشتم پیِ ردِ پاش میگشتم. یادتونه یه بار قرار بود برم جایی و نشد؟ همونجا بود که قرار بود باهاش روبرو بشم، ولی پیچوند.
نفسم را با صدایی لرزان بیرون دادم:
— پروندهی رسول که افتاد زیر دستم، فهمیدم ناصر فقط یه سایه نیست؛ یکی از مهرههای اصلیِ اون بازیِ کثیفه. یه ردی ازش پیدا کردم، دنبالش رفتم... و همونجا بود که اون جریانِ مسمومیت پیش اومد. عمو، من اون موقع نه مدرکی داشتم، نه حکمِ قضایی... هیچی! ولی ناصر و آدمهاش فکر کردن دارم. فکر کردن همهچی رو فهمیدم و دارم مدرک جمع میکنم. اونها از سایهی خودشون میترسیدند.
سرم را به صندلی کیه دادم و با صدایی که حالا از تهِ چاه درمیآمد، گفتم:
— ولی امروز... امروز دیگه به خواستِ اون نرفتم. به خواستِ خودم رفتم.
عمو مهدی سکوت کرد. صدای نفسهایش را میشنیدم که حالا کمی آرامتر شده بود، اما سنگینیِ نگاهش همچنان روی من بود.
دوباره برگشتم سمتش و با قاطعیتِ عجیبی که خودم هم انتظارش را نداشتم، گفتم:
— میدونم الان چی تو سرتونه. میدونم این کارِ من ممکنه چه تبعاتی داشته باشه. حتی اگر بابا یا شما تا آخرِ عمرتون باهام حرف نزنید... حتی اگر از خونه بیرونم کنید، برام مهم نیست. من باید این پرونده رو حل کنم. من به رسول قول دادم عمو... من اون رو از اون لجنزار بیرون میکشم، حتی اگه به قیمتِ نابودیِ خودم تموم بشه.
ماشین برای لحظهای در سکوتی مطلق فرو رفت. فقط صدای موتور بود که در شبِ خلوتِ محله میپیچید. عمو انگار در برابر اینهمه جنونِ من، حرفی برای گفتن نداشت. فقط دیدم که چطور سرش را به صندلی عقب تکیه داد و با صدایی بسیار ضعیف و غمگین، زمزمه کرد:
— تو رسول رو نجات میدی، احسان... ولی کی تو رو از این آتیشی که برای خودت روشن کردی، نجات میده؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
اشک تو چشمام حلقه زد حالا میفهمیدم متهمینی که توسط عمو بازجویی میشن چه حالی دارن سرم را به صندلی
سرم و از صندلی برداشتم... در ماشین رو باز کردم و با گفتن " ماشینو قفل کن بیا " سمت خونه قدم برداشتم.
الان باید چیکار میکردم...!؟ چیشد که دوباره سایه نحس ناصر روی زندگیمون افتاد!؟
#مهدی
نگفتم به عمو نشد جواب حرفشو بدم مهلت نداد بهم ولی بخاطر خانواده ام حاضر بودم هر کاری بکنم حتی اگر به قیمت نابودی خودم باشه
ماشین رو قفل کردم و پیاده شدم قبل از اینکه برم داخل جواب پیام ناصر رو دادم : کی و کجا
من بازی رو شروع کرده بودم که نمیشد ادامه اش ندم باید میرفتم جلو
به هر قیمتی...
#احسان
پشت سر عمو رفتم داخل سلام کردم و مستقیم رفتم بالا حوصله خودمو هم نداشتم در اتاق رو قفل کردم و خودمو انداختم رو تخت
بیش از هر وقت خسته بودم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
پشت سر عمو رفتم داخل سلام کردم و مستقیم رفتم بالا حوصله خودمو هم نداشتم در اتاق رو قفل کردم و خودمو
وقتی رسیدیم،عمو منو از ماشین بیرون کرد و موند خودش و احسان.منم با دلخوری تمام رفتم بالا
انقد ذهنم درگیر بود اصلا متوجه بابا نشدم
گفتم:سلام.. ببخشید متوجه نشدم
بابا گفت:چی شده؟
+نمیدونم..مربوط به پرونده و حتی خانوادس..اما منی که هم روی پرونده کار میکنم هم جز این خونوادم
ببخشید بابا..خیلی ناراحتم،الان احسان و عمو میان بالا من یه چیزی میگم اونا یه چیزی میگن،دعوا میشه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
سر شهاب نه ها..سر سرباز خورد به گوشهی دیوار _امیرحسین
چ چی وا واقع واقعا؟ +شهاب
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام خوبی ؟ #فرشیدد
قربانت
تو خوبی؟!
#محمدجواد