eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نه داداش من ساده تر از این حرفا بود نمیتونم باور کنم +عبدالله زاده
حقیقته..باید باور کنی اون قهوه خونه هم برا خودش بود نه یه کارگر فقط پوششی برا کاراش _امیرحسین
تونستی بگیری داداش
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
چراغ واحد رسول روشن بود سر تکون داد و گفت : ممکنه عاطفه برگشته باشه داخل نمیرم اما خونه هم بر نمی‌گ
آرام پرسیدم: — درد داری؟ با صدایی خفه و بدون اینکه نگاهم کند، کوتاه گفت: — نه. دروغ می‌گفت؛ از لرزش پره‌های بینی‌اش و خطِ عمیقی که بین ابروهایش افتاده بود، معلوم بود دارد درد می‌کشد. ـــــــ بریم خونه ‍؟ — برگردم اون خراب‌شده؟ پیش کی؟ پیش شماها که هر کدومتون یه جور دارین پشتم موش می‌دوین؟ عمو مهدی یه جور، تو یه جور، امیر هم که ماشاءالله دست به زن پیدا کرده... برنمی‌گردم خونه خودمون. اصلاً دیگه پامو تو اون خونه نمی‌ذارم. دلم از حرفش کباب شد. می‌دانستم حق دارد، می‌دانستم همه‌ی این آتیش‌ها از زیر گور پنهان‌کاری‌های من بلند شده است. نشستم پشت فرمان، بخاری را روشن کردم تا سرمای تنش آب شود و آرام راه افتادم. سکوت ماشین سنگین بود، اما باید حرف می‌زدم. دنده را عوض کردم، نگاهم را بین خیابان و صورتِ رنگ‌پریده‌اش ردوبدل کردم و گفتم: — رسول... من اشتباه کردم که بهت نگفتم، قبول دارم. اما به پیر، به پیغمبر قصدم این نبود دورت بزنم. وقتی دیدم اسمِ تو رفته زیر ضرب، وقتی دیدم پای اون کثافت‌کاری‌ها وسطه، ترسیدم. گفتم اگه تو یا بابا بفهمید، همه‌چیز منفجر میشه... خواستم خودم درستش کنم، ولی همه‌چیز خراب‌تر شد. رسول پلک‌هایش را باز نکرد، اما فکّش منقبض شد. با صدایی خسته و بریده‌بریده گفت: — خراب‌تر نکردی احسان... نابود کردی. تو به من اعتماد نکردی. گذاشتی فکر کنم داداشم باهامه، در حالی که داشتی پشت سرم با کسایی معامله می‌کردی که می‌خواستن منو دفن کنن. بغض گلویم را فشرد. فرمان را محکم گرفتم و آرام گفتم: — هیچ معامله‌ای در کار نبوده رسول... من فقط می‌خواستم تورو بیرون بکشم. بهت قول دادم پرونده‌تو پاک کنم، هنوزم پای اون قولم هستم... حتی اگه تاوانش تنفرِ تو و بقیه از من باشه. نگاه رسول دیگر آن نگاهِ برادرانه‌ای که همیشه به من داشت نبود؛ سرد، بیگانه و پر از انزجار. انگار تمامِ مهری که در وجودش بود، یک‌شبه یخ زده و تبدیل به سنگ شده بود. با صدایی که از شدتِ حرص می‌لرزید، گفت: — خفه شو احسان. تورو خدا خفه شو. ماشین را در حاشیه خیابان پارک کردم و به سمتش برگشتم. خواستم دستم را روی شانه‌اش بگذارم که با حرکتی تند و عصبی دستم را پس زد؛ طوری که انگار دستم آلوده است. رسول با دهانِ کج شده از روی تنفر ادامه داد: — تو فکر کردی کی هستی؟ یه قهرمان که داره منو نجات می‌ده؟ احسان، تو فقط یه آدمِ خودخواهی که از دیدنِ زمین خوردنِ من لذت می‌بره. هر بار که نگام کردی و می‌دونستی داره با هویتِ من بازی می‌شه و چیزی نگفتی، داشتی بهم خندیدی. داشتی از بالا بهم نگاه می‌کردی. دلم ریخت. با ناباوری گفتم: — رسول... این چه حرفیه؟ من دارم جون می‌دم تا تورو از این منجلاب بکشم بیرون! چطور می‌تونی این‌طوری فکر کنی؟ رسول با صدایی که حالا فریادی خفه بود، گفت: — جون می‌دی؟ نه! داری بازی می‌کنی! تو از اینکه منِ احمقِ همه‌چی‌رو-بی‌خبر، زندگیم دستِ تو باشه، لذت می‌بری. تو نمی‌خواستی منو نجات بدی؛ تو می‌خواستی کنترلِ منو داشته باشی. تو حتی همین الانم داری بهم دروغ می‌گی. تو از دیدنِ اینکه من دارم ذره‌ذره می‌سوزم، اون بالا واسه خودت پادشاهی می‌کنی! دستم روی فرمان سفت شد. دردِ کلماتش بیشتر از هر ضربه ای بود که تا حالا خورده بودم. نگاهش همچنان مستقیم و زهرآلود روی من بود: — دیگه نه اسمِ نجات رو بیار، نه اسمِ قول رو. هر بار که اسمِ منو میاری، دلم می‌خواد بالا بیارم. تو برادرِ من نیستی. تو فقط یه نقشه‌کِشِ کثیفی که حتی به خونِ خودش هم رحم نمی‌کنه. سرم را به فرمان تکیه دادم. بغض راهِ گلویم را بست. رسول ادامه داد: — من ازت متنفرم احسان. نه چون داری بهم دروغ می‌گی، نه. من ازت متنفرم چون با اون قیافه‌ی حق‌به‌جانبت، داری زندگیمو لِه می‌کنی و می‌خوای باور کنم که کارِت از روی عشقه. تو هیچ عشقی نداری. تو فقط یه ترسویِ حقیرِ پنهان‌کاری. ماشین را روشن کردم. دست‌هایم می‌لرزید. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. رسول شیشه‌ی ماشین را پایین داد. بادِ سردِ زمستانی به داخل هجوم آورد، اما سرمای نگاهِ رسول از آن هم کشنده‌تر بود. بدترین قسمتِ ماجرا این بود که می‌دانستم رسول حق دارد... دستم رو محکم‌تر روی فرمون فشار دادم؛ انگار می‌خواستم تمومِ اون خشم و تحقیری که توی کلماتِ رسول بود رو توی مُشت‌هام خُرد کنم. نگاهم رو مستقیم دوختم به چراغ‌های مات و کشیده‌ی خیابون که از جلو رد می‌شدن. دیگه اشکی نمونده بود، فقط یه سنگینیِ سرد بود که توی قفسه‌ی سینه‌ام جا خوش کرده بود. آروم، با لحنی که هیچ‌جور لرزشی توش نبود، گفتم:
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
چراغ واحد رسول روشن بود سر تکون داد و گفت : ممکنه عاطفه برگشته باشه داخل نمیرم اما خونه هم بر نمی‌گ
— باشه رسول... متنفر باش. صدایِ نفس‌های نامنظمش رو می‌شنیدم. ادامه دادم: — هرچقدر می‌خوای ازم متنفر باش. حق داری. اصلاً برام مهم نیست که تو، عمو، امیر، یا حتی بابا... همه‌تون از من بدتون بیاد. فکر کردی واسه تاییدِ شما دارم این کار رو می‌کنم؟ پام رو آروم گذاشتم روی گاز و سرعتم رو بیشتر کردم. — من یه قولی دادم... به خودم، به این خانواده، و به اون رسولی که همیشه فکر می‌کردم رفیقِ نیمه‌راه نیست. انجامش هم می‌دم. حتی اگه خودم توی این راه پودر بشم، حتی اگه تا ابد منفورترین آدمِ این خونه باقی بمونم، این پرونده رو پاک می‌کنم. رسول چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت و دوباره به تاریکیِ بیرونِ پنجره خیره شد. اما می‌تونستم حس کنم که حرف‌هام چقدر براش سنگین تموم شد. من دیگه نه به دنبالِ بخشش بودم و نه دنبالِ توضیحِ بیشتر. من فقط یه هدف داشتم: رسیدن به تهِ این پرونده. دنده‌ی ماشین رو عوض کردم و بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم: — حالا هر جا که می‌خوای پیاده شی بگو. ولی یادت باشه... هر چقدر هم ازم متنفر باشی، من تورو از این بازیِ کثیف بیرون می‌کشم. این تنها چیزیه که برام مهمه. تنفرِ تو، بهاییه که باید برای زنده‌موندنت بدم... و من این بها رو با جون و دل می‌پردازم. ماشین رو جلوی یه پارک نگه داشتم. سکوت مطلق بود. نه من حرفی زدم، نه رسول. او در رو باز کرد و بدون اینکه حتی یه نگاهِ آخر بهم بندازه، با قدم‌های سنگین و لنگان راه افتاد سمت ورودی. من همون‌جا پشتِ فرمون موندم؛ تنها، در محاصره‌ی تنفری که حالا دیگه رسماً بهم تعلق داشت.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
فعلا که کرده _امیرحسین
داداشم مظلوم تر از این به حرفا بود من قبول نمیکنم اون قاتل باشه باید پرونده‌اش از اول برسی بشه +عبدالله زاده