eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
رفتم کنار آره..آره بیا بیا بشین رو تخت ببینم چی شده #امیرحسین
از چارچوب گذشتم امیر در رو پشت سرم بست اشاره اش به تخت بود ولی من تکیه ام رو دادم به در و همونجا نشستم زانوم رو بغل گرفتم و زل زدم به روبرو
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
آره🥺 #سعید
حالا چرا بغض کردی؟!.. کنارش نشستم و سرشو گذاشتم رو شونم و ادامه دادم: مگه چی بوده که اینجوری خودتو به خاطرش ناراحت کردی داداش؟!
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
از چارچوب گذشتم امیر در رو پشت سرم بست اشاره اش به تخت بود ولی من تکیه ام رو دادم به در و همونجا نش
اصلأ لازم نبود امیر حرف بزنه هر چند باز و بسته شدن دهنش رو می‌دیدم اما نمی‌فهمیدم چی میگه توی حال خودم نبودم امیر یکم آب پاشید به صورتم
داداش تازه میپرسی مگه چی شده عذاب وجدان داره میکشه فرشید همیشه در حقم خوبی کرد اما من چی؟ میگم میشه برام پادرمیونی کنی؟ لطفا
عههه خب حالا دور از جونت.. حالا کارو کردی دیگه ول کن... خب من چیکار میتونم بکنم مگه؛ خودت درستش کنی بهتره.. رو من حساب نکن...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
احسان..چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی ؟ میگم چی شده؟ #امیرحسین
صدای امیر مثل اکویی دوردست توی گوشم می‌پیچید. انگار از ته یک چاهِ عمیق و تاریک صدام می‌زد. نگاهم روی یکی از خطوطِ کف‌پوش چوبی اتاق قفل شده بود، اما هیچی نمی‌دیدم. تمام وزنم رو انداخته بودم روی پشتی در. سرمای درِ چوبی از پشت لباسم رد می‌شد، ولی سرمای درونِ خودم هزار برابر بدتر بود. دست امیر روی شونه‌م سنگینی می‌کرد، اما همین لمسِ ساده انگار آخرین بندِ تحملم رو پاره کرد. یه سدّ قدیمی توی گلوم شکست. بغضِ لعنتی که ساعت‌ها بود چنگ انداخته بود به راهِ نفسم، بالاخره ترکید. سرم رو بیشتر توی سینه‌ام فرو بردم، چشم‌هام رو بستم و اولین هق‌هق، با صدایی خفه و دردمند از دهنم بیرون پرید. شونه‌هام بالا و پایین می‌شدن. اشک‌ها بی‌اختیار و داغ سرازیر شدن روی زانوهای شلوارم. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما هوا توی ریه‌هام کم اومد. کلمات توی گلوم له می‌شدن. دست‌هام محکم‌تر دور زانوهام گره خورد. سرم رو بالا نیاوردم، فقط با همون سرِ پایین، در حالی که نفسم از شدت گریه بریده‌بریده می‌شد و کلمات لای هق‌هق‌هام گم می‌شدن، به زحمت دهن باز کردم: — امـ… امیر… نفسم کشیده شد، یه هقِ بلند زدم و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد ادامه دادم: — رسـ… رسول… اون… اون گفت… ازم… متنفـ… متنفره… چنگ زدم به پیرهن امیر؛ از سرِ استیصال، مثل بچه‌ای که تو تاریکی گم شده باشه. صدای خفه‌ام پر از سوز بود، کلمات رو با درد از ته گلوم بیرون می‌کشیدم: — گفت… گفت برادرش نیستم… گفت حال… حالش ازم بهم می‌خوره… امیر… من فقط… فقط می‌خواستم نجاتش بدم… ولی اون… اون گفت ازم متنفره… اشک‌هام بی‌وقفه می‌ریخت و دیگه هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکردم .