داداش تازه میپرسی مگه چی شده عذاب وجدان داره میکشه فرشید همیشه در حقم خوبی کرد اما من چی؟
میگم میشه برام پادرمیونی کنی؟
لطفا
#سعید
عههه خب حالا دور از جونت..
حالا کارو کردی دیگه ول کن...
خب من چیکار میتونم بکنم مگه؛ خودت درستش کنی بهتره..
رو من حساب نکن...
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
اصلأ لازم نبود امیر حرف بزنه هر چند باز و بسته شدن دهنش رو میدیدم اما نمیفهمیدم چی میگه توی حال
احسان..چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی ؟
میگم چی شده؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسان..چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی ؟ میگم چی شده؟ #امیرحسین
صدای امیر مثل اکویی دوردست توی گوشم میپیچید. انگار از ته یک چاهِ عمیق و تاریک صدام میزد. نگاهم روی یکی از خطوطِ کفپوش چوبی اتاق قفل شده بود، اما هیچی نمیدیدم. تمام وزنم رو انداخته بودم روی پشتی در. سرمای درِ چوبی از پشت لباسم رد میشد، ولی سرمای درونِ خودم هزار برابر بدتر بود.
دست امیر روی شونهم سنگینی میکرد، اما همین لمسِ ساده انگار آخرین بندِ تحملم رو پاره کرد. یه سدّ قدیمی توی گلوم شکست. بغضِ لعنتی که ساعتها بود چنگ انداخته بود به راهِ نفسم، بالاخره ترکید. سرم رو بیشتر توی سینهام فرو بردم، چشمهام رو بستم و اولین هقهق، با صدایی خفه و دردمند از دهنم بیرون پرید.
شونههام بالا و پایین میشدن. اشکها بیاختیار و داغ سرازیر شدن روی زانوهای شلوارم. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما هوا توی ریههام کم اومد. کلمات توی گلوم له میشدن. دستهام محکمتر دور زانوهام گره خورد.
سرم رو بالا نیاوردم، فقط با همون سرِ پایین، در حالی که نفسم از شدت گریه بریدهبریده میشد و کلمات لای هقهقهام گم میشدن، به زحمت دهن باز کردم:
— امـ… امیر…
نفسم کشیده شد، یه هقِ بلند زدم و با صدایی که به سختی شنیده میشد ادامه دادم:
— رسـ… رسول… اون… اون گفت… ازم… متنفـ… متنفره…
چنگ زدم به پیرهن امیر؛ از سرِ استیصال، مثل بچهای که تو تاریکی گم شده باشه. صدای خفهام پر از سوز بود، کلمات رو با درد از ته گلوم بیرون میکشیدم:
— گفت… گفت برادرش نیستم… گفت حال… حالش ازم بهم میخوره… امیر… من فقط… فقط میخواستم نجاتش بدم… ولی اون… اون گفت ازم متنفره…
اشکهام بیوقفه میریخت و دیگه هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکردم .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
عههه خب حالا دور از جونت.. حالا کارو کردی دیگه ول کن... خب من چیکار میتونم بکنم مگه؛ خودت درستش کنی
تو میشه با فرشید حرف بزنی
خواهش میکنم
قبول کن
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
صدای امیر مثل اکویی دوردست توی گوشم میپیچید. انگار از ته یک چاهِ عمیق و تاریک صدام میزد. نگاهم روی
بغلش کردم..
عزیز من گریه نکن..آروم...اون عصبانی بوده یه چیزی گفته
نفس بکش..
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
تو میشه با فرشید حرف بزنی خواهش میکنم قبول کن #سعید
خب من چیکار میتونم بکنم مگه؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
بغلش کردم.. عزیز من گریه نکن..آروم...اون عصبانی بوده یه چیزی گفته نفس بکش.. #امیرحسین
نه..گریه کن
انقد گریه کن تا خالی بشی
من هستم..من پیشتم داداش
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه..گریه کن انقد گریه کن تا خالی بشی من هستم..من پیشتم داداش #امیرحسین
دستهای امیر که دورم حلقه شد، انگار تمام دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم یکباره فرو ریخت. سرم رو روی سینهاش گذاشتم و چنگ زدم به پارچهی پیرهنش، طوری که انگار اگه ولش کنم توی یه سیاهی بیپایان سقوط میکنم. صدای تپش قلبش و گرمای تنش تنها چیزی بود که بهم یادآوری میکرد هنوز زندهام و تو دنیای واقعی نفس میکشم.
کلماتش مثل مرهم روی زخمهای تاولزدهام مینشست، اما دردِ حرفهای رسول انقدر عمیق بود که حتی آغوش امیر هم نمیتونست جلوش رو بگیره. هقهقم اوج گرفت؛ صدایی که از گلوم بیرون میاومد بیشتر شبیه زوزهی یه موجود تیرخورده بود تا گریهی یه آدم بالغ.
— امیر... من... من همه چی رو خراب کردم...
نفسم بالا نمیاومد. شونههام از شدت لرزش درد گرفته بود. اشکم پیرهن امیر رو خیسِ خیس کرده بود ولی اون فقط محکمتر منو به خودش فشار میداد و دستش رو نوازشوار روی پشتم میکشید.
— من فقط میخواستم محافظتش کنم... به خدا قسم فقط میخواستم بلایی سرش نیاد... چرا فکر میکنه از زمین خوردنش خوشحال میشم؟ چرا فکر میکنه دارم بهش میخندم؟... امیر، چطور تونست فکر کنه من بهش حسادت میکنم یا میخوام عذابش بدم؟!
صدام با هر کلمه خفهتر میشد و بین اشکهام گم میشد. سرمای تنفر نگاه رسول توی چشمهام حک شده بود و هر بار که پلک میزدم، تصویر صورت خشمگین و پر از انزجارش جلوی چشمم میاومد.
پیشونیم رو بیشتر به شانهی امیر فشار دادم و با تمام درموندگی که توی وجودم تلنبار شده بود، نالیدم:
— من دارم تو این لجنزار دستوپا میزنم تا اون پاک بمونه... ولی اون نگام کرد و گفت ازم بدش میاد... گفت برادرش نیستم... امیر، اگه اونم پشتم رو خالی کنه، من واسه چی دارم میجنگم؟ واسه کی دارم خودمو تیکهتیکه میکنم؟...
دستهای امیر محکمتر دورم پیچید و من مثل کسی که تمام داراییش رو باخته باشه، فقط گریه کردم؛ اونقدر گریه کردم که نفسم ته کشید و تلخیِ بیانتهای تنهایی، کمکم جاش رو به یه بیحسیِ سنگین و سرد داد.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب من چیکار میتونم بکنم مگه؟! #محمدجواد
میتونی آرومش کنی
الان از دستم عصبی لطفا آرومش کن
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
میتونی آرومش کنی الان از دستم عصبی لطفا آرومش کن #سعید
خب چیکار کنم آروم میشه؟!
#محمدجواد