eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
احسان..چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی ؟ میگم چی شده؟ #امیرحسین
صدای امیر مثل اکویی دوردست توی گوشم می‌پیچید. انگار از ته یک چاهِ عمیق و تاریک صدام می‌زد. نگاهم روی یکی از خطوطِ کف‌پوش چوبی اتاق قفل شده بود، اما هیچی نمی‌دیدم. تمام وزنم رو انداخته بودم روی پشتی در. سرمای درِ چوبی از پشت لباسم رد می‌شد، ولی سرمای درونِ خودم هزار برابر بدتر بود. دست امیر روی شونه‌م سنگینی می‌کرد، اما همین لمسِ ساده انگار آخرین بندِ تحملم رو پاره کرد. یه سدّ قدیمی توی گلوم شکست. بغضِ لعنتی که ساعت‌ها بود چنگ انداخته بود به راهِ نفسم، بالاخره ترکید. سرم رو بیشتر توی سینه‌ام فرو بردم، چشم‌هام رو بستم و اولین هق‌هق، با صدایی خفه و دردمند از دهنم بیرون پرید. شونه‌هام بالا و پایین می‌شدن. اشک‌ها بی‌اختیار و داغ سرازیر شدن روی زانوهای شلوارم. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما هوا توی ریه‌هام کم اومد. کلمات توی گلوم له می‌شدن. دست‌هام محکم‌تر دور زانوهام گره خورد. سرم رو بالا نیاوردم، فقط با همون سرِ پایین، در حالی که نفسم از شدت گریه بریده‌بریده می‌شد و کلمات لای هق‌هق‌هام گم می‌شدن، به زحمت دهن باز کردم: — امـ… امیر… نفسم کشیده شد، یه هقِ بلند زدم و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد ادامه دادم: — رسـ… رسول… اون… اون گفت… ازم… متنفـ… متنفره… چنگ زدم به پیرهن امیر؛ از سرِ استیصال، مثل بچه‌ای که تو تاریکی گم شده باشه. صدای خفه‌ام پر از سوز بود، کلمات رو با درد از ته گلوم بیرون می‌کشیدم: — گفت… گفت برادرش نیستم… گفت حال… حالش ازم بهم می‌خوره… امیر… من فقط… فقط می‌خواستم نجاتش بدم… ولی اون… اون گفت ازم متنفره… اشک‌هام بی‌وقفه می‌ریخت و دیگه هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکردم .
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نه..گریه کن انقد گریه کن تا خالی بشی من هستم..من پیشتم داداش #امیرحسین
دست‌های امیر که دورم حلقه شد، انگار تمام دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم یک‌باره فرو ریخت. سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم و چنگ زدم به پارچه‌ی پیرهنش، طوری که انگار اگه ولش کنم توی یه سیاهی بی‌پایان سقوط می‌کنم. صدای تپش قلبش و گرمای تنش تنها چیزی بود که بهم یادآوری می‌کرد هنوز زنده‌ام و تو دنیای واقعی نفس می‌کشم. کلماتش مثل مرهم روی زخم‌های تاول‌زده‌ام می‌نشست، اما دردِ حرف‌های رسول انقدر عمیق بود که حتی آغوش امیر هم نمی‌تونست جلوش رو بگیره. هق‌هقم اوج گرفت؛ صدایی که از گلوم بیرون می‌اومد بیشتر شبیه زوزه‌ی یه موجود تیرخورده بود تا گریه‌ی یه آدم بالغ. — امیر... من... من همه چی رو خراب کردم... نفسم بالا نمی‌اومد. شونه‌هام از شدت لرزش درد گرفته بود. اشکم پیرهن امیر رو خیسِ خیس کرده بود ولی اون فقط محکم‌تر منو به خودش فشار می‌داد و دستش رو نوازش‌وار روی پشتم می‌کشید. — من فقط می‌خواستم محافظتش کنم... به خدا قسم فقط می‌خواستم بلایی سرش نیاد... چرا فکر می‌کنه از زمین خوردنش خوشحال می‌شم؟ چرا فکر می‌کنه دارم بهش می‌خندم؟... امیر، چطور تونست فکر کنه من بهش حسادت می‌کنم یا می‌خوام عذابش بدم؟! صدام با هر کلمه خفه‌تر می‌شد و بین اشک‌هام گم می‌شد. سرمای تنفر نگاه رسول توی چشم‌هام حک شده بود و هر بار که پلک می‌زدم، تصویر صورت خشمگین و پر از انزجارش جلوی چشمم می‌اومد. پیشونیم رو بیشتر به شانه‌ی امیر فشار دادم و با تمام درموندگی که توی وجودم تلنبار شده بود، نالیدم: — من دارم تو این لجن‌زار دست‌وپا می‌زنم تا اون پاک بمونه... ولی اون نگام کرد و گفت ازم بدش میاد... گفت برادرش نیستم... امیر، اگه اونم پشتم رو خالی کنه، من واسه چی دارم می‌جنگم؟ واسه کی دارم خودمو تیکه‌تیکه می‌کنم؟... دست‌های امیر محکم‌تر دورم پیچید و من مثل کسی که تمام دارایی‌ش رو باخته باشه، فقط گریه کردم؛ اون‌قدر گریه کردم که نفسم ته کشید و تلخیِ بی‌انتهای تنهایی، کم‌کم جاش رو به یه بی‌حسیِ سنگین و سرد داد.
میتونی آرومش کنی الان از دستم عصبی لطفا آرومش کن
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
دست‌های امیر که دورم حلقه شد، انگار تمام دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم یک‌باره فرو ریخت. سرم رو ر
عزیز من.. اون عصبی بوده یه چیزی گفته قربونت برم من اونم دوستت داره فقط عصبیه الان گریه کن..انقد گریه کن تا خالی بشی ولی دوباره سرپا شو بخدا دوستت داره..
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
عزیز من.. اون عصبی بوده یه چیزی گفته قربونت برم من اونم دوستت داره فقط عصبیه الان گریه کن..انقد گری
حرف‌های امیر با ریتمِ آروم و لحنِ لرزونش مثل آب روی آتیشِ داغم ریخته می‌شد، اما خاکسترِ این آتیش هنوز می‌سوخت. کلمه‌ی «دوستت داره» رو که گفت، بی‌اختیار سرم رو به چپ و راست تکون دادم. نمی‌تونستم باور کنم... نگاهِ چند دقیقه‌ی پیشِ رسول هیچ ردی از دوست داشتن نداشت؛ تهِ چشماش فقط یه دره‌ی عمیق از کینه و بیزاری بود. با صدایی که از تهِ چاه درمی‌اومد و بخاطر گریه دورگه و خش‌دار شده بود، نالیدم: — ندیدیش امیر... ندیدی چطوری نگام می‌کرد... اگه اون نگاه رو می‌دیدی نمی‌گفتی عصبیه... اون از تهِ دلش گفت... گفت من یه نقشه‌کِشِ کثیفم... گفت از بالا سرم بهش نگاه می‌کنم... یه نفسِ عمیق و لرزون کشیدم که تیر کشیدنِ قفسه‌ی سینه‌ام رو حس کردم. تمام ماهیچه‌های بدنم منقبض شده بود و سرم از شدت سردرد و فشار نبض می‌زد. ادامه دادم: — می‌گه دوباره سرپا شو... ولی من خسته‌ام امیر... خیلی خسته‌ام... از اینکه همه رو از خودم برونم تا بلایی سرشون نیاد، بعد خودم بشم هیولای قصه‌شون... خسته‌ام از این که نقشِ آدم بده رو بازی کنم و هیچ‌کس نفهمه دارم تو آتیش چه تاوانی پس می‌دم... دست امیر که روی سرم کشیده شد، برای چند لحظه چشم‌هام رو محکم بستم. هق‌هق‌هام کم‌کم جاشون رو به نفس‌های سنگین و منقطع دادن. تنم هنوز گهگاه تکون می‌خورد و می‌لرزید، ولی دیگه جونی برای فریاد زدن یا اشک ریختن برام نمونده بود. توی همون تاریکیِ پشت پلک‌هام، به حرف امیر فکر کردم: «دوباره سرپا شو...» چشم‌هام رو باز کردم. دیدم تار بود و صورتم از اشک و عرق داغ شده بود. به زور دهنم رو باز کردم و در حالی که به نقطه‌ای نامعلوم روی فرش زل زده بودم، آروم و بریده‌بریده گفتم: — سرپا می‌شم... مجبورم سرپا بشم... حتی اگه اون روزی که این بازی تموم می‌شه، هیچ‌کدومتون حاضر نباشین حتی تف بندازین کف دستم... من تمومش می‌کنم امیر... ولی امشب... امشب فقط می‌خوام همین‌جا بمیرم...