شخصیتبازینعمتالهی💕
عههه خب حالا دور از جونت.. حالا کارو کردی دیگه ول کن... خب من چیکار میتونم بکنم مگه؛ خودت درستش کنی
تو میشه با فرشید حرف بزنی
خواهش میکنم
قبول کن
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
صدای امیر مثل اکویی دوردست توی گوشم میپیچید. انگار از ته یک چاهِ عمیق و تاریک صدام میزد. نگاهم روی
بغلش کردم..
عزیز من گریه نکن..آروم...اون عصبانی بوده یه چیزی گفته
نفس بکش..
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
تو میشه با فرشید حرف بزنی خواهش میکنم قبول کن #سعید
خب من چیکار میتونم بکنم مگه؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
بغلش کردم.. عزیز من گریه نکن..آروم...اون عصبانی بوده یه چیزی گفته نفس بکش.. #امیرحسین
نه..گریه کن
انقد گریه کن تا خالی بشی
من هستم..من پیشتم داداش
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه..گریه کن انقد گریه کن تا خالی بشی من هستم..من پیشتم داداش #امیرحسین
دستهای امیر که دورم حلقه شد، انگار تمام دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم یکباره فرو ریخت. سرم رو روی سینهاش گذاشتم و چنگ زدم به پارچهی پیرهنش، طوری که انگار اگه ولش کنم توی یه سیاهی بیپایان سقوط میکنم. صدای تپش قلبش و گرمای تنش تنها چیزی بود که بهم یادآوری میکرد هنوز زندهام و تو دنیای واقعی نفس میکشم.
کلماتش مثل مرهم روی زخمهای تاولزدهام مینشست، اما دردِ حرفهای رسول انقدر عمیق بود که حتی آغوش امیر هم نمیتونست جلوش رو بگیره. هقهقم اوج گرفت؛ صدایی که از گلوم بیرون میاومد بیشتر شبیه زوزهی یه موجود تیرخورده بود تا گریهی یه آدم بالغ.
— امیر... من... من همه چی رو خراب کردم...
نفسم بالا نمیاومد. شونههام از شدت لرزش درد گرفته بود. اشکم پیرهن امیر رو خیسِ خیس کرده بود ولی اون فقط محکمتر منو به خودش فشار میداد و دستش رو نوازشوار روی پشتم میکشید.
— من فقط میخواستم محافظتش کنم... به خدا قسم فقط میخواستم بلایی سرش نیاد... چرا فکر میکنه از زمین خوردنش خوشحال میشم؟ چرا فکر میکنه دارم بهش میخندم؟... امیر، چطور تونست فکر کنه من بهش حسادت میکنم یا میخوام عذابش بدم؟!
صدام با هر کلمه خفهتر میشد و بین اشکهام گم میشد. سرمای تنفر نگاه رسول توی چشمهام حک شده بود و هر بار که پلک میزدم، تصویر صورت خشمگین و پر از انزجارش جلوی چشمم میاومد.
پیشونیم رو بیشتر به شانهی امیر فشار دادم و با تمام درموندگی که توی وجودم تلنبار شده بود، نالیدم:
— من دارم تو این لجنزار دستوپا میزنم تا اون پاک بمونه... ولی اون نگام کرد و گفت ازم بدش میاد... گفت برادرش نیستم... امیر، اگه اونم پشتم رو خالی کنه، من واسه چی دارم میجنگم؟ واسه کی دارم خودمو تیکهتیکه میکنم؟...
دستهای امیر محکمتر دورم پیچید و من مثل کسی که تمام داراییش رو باخته باشه، فقط گریه کردم؛ اونقدر گریه کردم که نفسم ته کشید و تلخیِ بیانتهای تنهایی، کمکم جاش رو به یه بیحسیِ سنگین و سرد داد.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب من چیکار میتونم بکنم مگه؟! #محمدجواد
میتونی آرومش کنی
الان از دستم عصبی لطفا آرومش کن
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
میتونی آرومش کنی الان از دستم عصبی لطفا آرومش کن #سعید
خب چیکار کنم آروم میشه؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
دستهای امیر که دورم حلقه شد، انگار تمام دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم یکباره فرو ریخت. سرم رو ر
عزیز من.. اون عصبی بوده یه چیزی گفته
قربونت برم من اونم دوستت داره فقط عصبیه الان
گریه کن..انقد گریه کن تا خالی بشی
ولی دوباره سرپا شو
بخدا دوستت داره..
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
عزیز من.. اون عصبی بوده یه چیزی گفته قربونت برم من اونم دوستت داره فقط عصبیه الان گریه کن..انقد گری
حرفهای امیر با ریتمِ آروم و لحنِ لرزونش مثل آب روی آتیشِ داغم ریخته میشد، اما خاکسترِ این آتیش هنوز میسوخت. کلمهی «دوستت داره» رو که گفت، بیاختیار سرم رو به چپ و راست تکون دادم. نمیتونستم باور کنم... نگاهِ چند دقیقهی پیشِ رسول هیچ ردی از دوست داشتن نداشت؛ تهِ چشماش فقط یه درهی عمیق از کینه و بیزاری بود.
با صدایی که از تهِ چاه درمیاومد و بخاطر گریه دورگه و خشدار شده بود، نالیدم:
— ندیدیش امیر... ندیدی چطوری نگام میکرد... اگه اون نگاه رو میدیدی نمیگفتی عصبیه... اون از تهِ دلش گفت... گفت من یه نقشهکِشِ کثیفم... گفت از بالا سرم بهش نگاه میکنم...
یه نفسِ عمیق و لرزون کشیدم که تیر کشیدنِ قفسهی سینهام رو حس کردم. تمام ماهیچههای بدنم منقبض شده بود و سرم از شدت سردرد و فشار نبض میزد. ادامه دادم:
— میگه دوباره سرپا شو... ولی من خستهام امیر... خیلی خستهام... از اینکه همه رو از خودم برونم تا بلایی سرشون نیاد، بعد خودم بشم هیولای قصهشون... خستهام از این که نقشِ آدم بده رو بازی کنم و هیچکس نفهمه دارم تو آتیش چه تاوانی پس میدم...
دست امیر که روی سرم کشیده شد، برای چند لحظه چشمهام رو محکم بستم. هقهقهام کمکم جاشون رو به نفسهای سنگین و منقطع دادن. تنم هنوز گهگاه تکون میخورد و میلرزید، ولی دیگه جونی برای فریاد زدن یا اشک ریختن برام نمونده بود. توی همون تاریکیِ پشت پلکهام، به حرف امیر فکر کردم: «دوباره سرپا شو...»
چشمهام رو باز کردم. دیدم تار بود و صورتم از اشک و عرق داغ شده بود. به زور دهنم رو باز کردم و در حالی که به نقطهای نامعلوم روی فرش زل زده بودم، آروم و بریدهبریده گفتم:
— سرپا میشم... مجبورم سرپا بشم... حتی اگه اون روزی که این بازی تموم میشه، هیچکدومتون حاضر نباشین حتی تف بندازین کف دستم... من تمومش میکنم امیر... ولی امشب... امشب فقط میخوام همینجا بمیرم...
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
حرفهای امیر با ریتمِ آروم و لحنِ لرزونش مثل آب روی آتیشِ داغم ریخته میشد، اما خاکسترِ این آتیش هنو
بیا..بیا بشین رو تخت
یکم آب بخور نفست جا بیاد
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بیا..بیا بشین رو تخت یکم آب بخور نفست جا بیاد #امیرحسین
لیوانِ آب سردی که امیر جلوی صورتم گرفته بود رو با پشت دست به آرومی پس زدم. توانِ قورت دادن حتی یه قطره آب رو هم نداشتم؛ حس میکردم یه تکه سنگ بزرگ توی گلوم گیر کرده و هر چیزی که وارد دهنم بشه خفهام میکنه.
سرم رو تکیه دادم به لبهی در و به زحمت، با چشمهایی که از شدت گریه میسوخت و سرخ شده بود، به امیر نگاه کردم. با صدایی که از فرط خستگی و بغض رگهدار شده بود، گفتم:
— نمیخوام امیر... هیچی از گلوم پایین نمیره...
نفسِ لرزونی کشیدم و پشتم رو بیشتر به در فشار دادم، انگار هنوز هم قصد نداشتم از اون کنجِ امن و حقیرانهی روی زمین جدا بشم:
— آب حالمو خوب نمیکنه داداش... هیچچیزی این آتیشی که رسول انداخت به جونم رو خاموش نمیکنه. من فقط... فقط دارم میسوزم از این که تمام این مدت، دروغ گفتم، تحقیر شدم، متهم شدم ، کتک خوردم، تا اون آسیب نبینه... ولی تهش شدم آدمی که اون ازش حالش به هم میخوره.
تلخندی زدم که بیشتر شبیه به دهنکجی به سرنوشتم بود. نگاهم رو از لیوان آب گرفتم و خیره شدم به دستهای لرزونم:
— آب واسه زندههاست امیر... من امشب تیکهتیکه شدم. فقط بذار همینجا، کفِ همین زمین بمونم... تخت واسه کسیه که دلش آرومه، نه من که تمام وجودم آواره.
ناخواسته قطرات اشک روی گونه ام سر میخورد...
#احسان