شخصیتبازینعمتالهی💕
آها.. خداروشکر.. میگم از رسول خبر دارین؟! چند ساعته هرچی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده؛ یعنی خاموشه.
+ تا چند ساعت قبل اینجا بود بعد گفت میاد خونه ، پس اونجا نیست؟
شاید رفته سایت ؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
+ تا چند ساعت قبل اینجا بود بعد گفت میاد خونه ، پس اونجا نیست؟ شاید رفته سایت ؟ #امیرحسین
نه خونه نیومد..
نه فکر نکنم.. آخه امروز، روز شیفتش نیست..
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه خونه نیومد.. نه فکر نکنم.. آخه امروز، روز شیفتش نیست.. #عاطفه
نگران نباشید ان شاء الله خیره الان میام اونجا داروهاش هم خونه جا مونده باید برسونم بهش
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
نگران نباشید ان شاء الله خیره الان میام اونجا داروهاش هم خونه جا مونده باید برسونم بهش #امیرحسین
انشاالله
باشه دستتون درد نکنه..
فقط..
داروی چی؟!
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
انشاالله باشه دستتون درد نکنه.. فقط.. داروی چی؟! #عاطفه
میام اونجا توضیح میدم تا نیم ساعت دیگه اونجام.
#امیرحسین
تماس رو که قطع کرد پرسیدم : چی شده ؟
امیر در حالیکه لباسشو از چوب لباسی برداشت گفت : رسول رو کجا پیاده کردی ؟ حالش خوب بود ؟
پوزخند زدم : از من بهتر بود نزدیک خونه اش
آدرس پارک رو بهش دادم .
#احسان
پوزخند تلخی زدم و سرم را به پشتی در تکیه دادم:
— انتظار داری بیام؟
#احسان
دستی کلافه لای موهایم کشیدم و با لحنی ملتمس و نگران نگاهش کردم:
— دلم میخواد بیای... اینطوری نگرانتم، نمیتونم تو این حال ولت کنم و برم.
#امیرحسین
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از چشمهای نگرانش دزدیدم؛ با صدایی خسته و بیرمق گفتم:
— خیالت راحت... من هنوز زندهام.
#احسان
چند قدم رفتم جلوتر و با ناباوری سر تکان دادم:
— احسان باورم نمیشه... چطور میتونی اینقدر سرد باشی و جا بزنی؟
#امیرحسین