شخصیتبازینعمتالهی💕
انشاالله باشه دستتون درد نکنه.. فقط.. داروی چی؟! #عاطفه
میام اونجا توضیح میدم تا نیم ساعت دیگه اونجام.
#امیرحسین
تماس رو که قطع کرد پرسیدم : چی شده ؟
امیر در حالیکه لباسشو از چوب لباسی برداشت گفت : رسول رو کجا پیاده کردی ؟ حالش خوب بود ؟
پوزخند زدم : از من بهتر بود نزدیک خونه اش
آدرس پارک رو بهش دادم .
#احسان
پوزخند تلخی زدم و سرم را به پشتی در تکیه دادم:
— انتظار داری بیام؟
#احسان
دستی کلافه لای موهایم کشیدم و با لحنی ملتمس و نگران نگاهش کردم:
— دلم میخواد بیای... اینطوری نگرانتم، نمیتونم تو این حال ولت کنم و برم.
#امیرحسین
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از چشمهای نگرانش دزدیدم؛ با صدایی خسته و بیرمق گفتم:
— خیالت راحت... من هنوز زندهام.
#احسان
چند قدم رفتم جلوتر و با ناباوری سر تکان دادم:
— احسان باورم نمیشه... چطور میتونی اینقدر سرد باشی و جا بزنی؟
#امیرحسین
چشمهایم را بستم و بغض توی گلویم را به زور قورت دادم. با صدایی که تلخیاش تا عمق استخوان میسوزاند زمزمه کردم:
— آزارش نمیدم... اون از من بدش میاد امیر. اگه منو ببینه حالش بدتر میشه. برو... فقط خودت برو پیشش.
#احسان
چند قدم دیگر جلو رفتم و کلافه کنارش زانو زدم. دستم را گذاشتم روی بازویش و با اصرار توی چشمهایش زل زدم:
— احسان، تورو خدا لجبازی نکن! پاشو بریم... اون الان حالش دست خودش نیست، اگه با هم بریم قضیه فرق میکنه. تنهایی نمیتونم جمعش کنم داداش، پاشو!
#امیرحسین
سرم را به آرامی تکان دادم و دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم. به زور لبخند بیروحی روی لبهای خشکیدهام نشاندم تا کمی خیالش راحت شود:
— نه امیر... اصرار نکن. من همینجا هستم... خونه میمونم. یکم استراحت میکنم تا فکرم آزاد بشه. تو برو، نگران من نباش، هیچجا نمیرم.
#احسان
با تردید و دودلی نگاهش کردم، انگار میخواستم از چشمهایش راست و دروغ حرفش را بخوانم، اما در نهایت با بیمیلی بلند شدم و سمت در رفتم:
— باشه... ولی بهت زنگ میزنم، گوشیت در دسترس باشه.
#امیرحسین