eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
این اگه با حرف درست میشد الان وضعیت مون این نبود #امیرحسین
تا این موقع شب آخه کجا میتونه باشه؟ بخدا دیوونه شدم نمیدونم باید چیکار کنم.. نگران باشم یا عصبی..
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نههه نیاد من لباش دلست حشابی ندالم #علیرضا
آخه مامان جان تو چرا الان باید حرص لباساتو بخوری؟ داری مامان جان فقط فکر نکنم دوست عمو بیاد...
از پله‌ها که پایین می‌آمدم پاهایم رمق نداشت، ولی ایستادن توی خانه برام ممکن نبود. جلوی در، سوار اسنپی شدم که چند دقیقه قبل گرفته بودم. سرم به‌شدت گیج می‌رفت و نبض شقیقه‌هام انگار داشت کاسه‌ی سرم را می‌شکافت؛ حالم اصلاً خوب نبود، اما همه‌ی این دردها می‌ارزید، فقط اگر یک لحظه رسول را با چشم‌های خودم می‌دیدم و خیالم از بابتش راحت می‌شد. به همان محدوده‌ای رسیدیم که پیاده‌اش کرده بودم؛ چند خیابان پایین‌تر، زیر نور زرد و کم‌رمق تیرهای چراغ‌برق، شبح قد و بالایش را دیدم. قلبم یک‌باره ریخت. خم شدم سمت جلو و با صدایی گرفته به راننده گفتم: — داداش... بی زحمت یکم آروم‌تر برو... با فاصله‌ی همین عابر حرکت کن. راننده از توی آینه نگاهی پر از سوال بهم انداخت ولی بدون حرف، سرعتش را کم کرد. چشم دوختم به رسول. کاپشنش را محکم دور خودش پیچیده بود و قدم‌هایش آرام، سنگین و بدون هیچ عجله‌ای برداشته می‌شد؛ انگار هیچ مقصدی توی این دنیا برایش باقی نمانده بود. با هر قدمی که برمی‌داشت، سنگینیِ باری که روی دوشش بود از پشتِ شیشه‌ی ماشین هم حس می‌شد. همان‌طور از دور، با احتیاط و بی‌صدا دنبالش رفتیم. این‌قدر با فاصله‌ی چند ده متری تعقیبش کردم و صبر به خرج دادم تا بالاخره پیچید داخل کوچه‌اش، کلید انداخت و وارد خانه‌اش شد. چراغ راهرو که روشن شد، نفسی که تمام این مدت توی سینه‌ام حبس شده بود را لرزان و داغ دادم بیرون. خیالم راحت شد... سالم به خانه رسیده بود. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. رو به راننده زمزمه کردم: — ممنون... برگردیم همون آدرس قبلی. حالا دیگر با خیال راحت برمی‌گشتم خانه. همین که حالش خوب بود و سقف امنی بالای سرش داشت برایم کفایت می‌کرد؛ حتی اگر تا آخر عمرش حاضر نبود نگاهم کند، حتی اگر دیگر هرگز نمی‌خواست یک کلمه هم با من حرف بزند... من تاوانم را می‌دادم، به شرطی که او زنده و در امان بماند. رسیدم خونه یه آرامبخش خوردم و سعی کردم امروز رو فراموش کنم . میدونستم نمی‌شه اما دلم می‌خواست با خواب از خودمم فرار کنم .