شخصیتبازینعمتالهی💕
نه عزیزم، بیشتر از اینا بهت اعتماد دارم:)) ایشالا که درست میشه... خب؟!.. #عاطفه
هعیی اون گیفه خیلی نیازه
_دهقان دختری در مزرعه
شخصیتبازینعمتالهی💕
قربون دستت داداش😂🦦 _دهقان دختری در مزرعه
😁😂🫀✨
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
خودم میدونم لب مرزم😂😶🌫 _رفیقحامد
لب مرز!؟ دم دری داری میری تو👩🏻🦯😂
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
لب مرز!؟ دم دری داری میری تو👩🏻🦯😂 _ عمو مهدی
انتظار نداشتم انقدر زیاد باشه😶🌫🤣
_رفیقحامد
شخصیتبازینعمتالهی💕
— جانم رسول؟ هیچی نمیگفت. سکوت پشت خط آنقدر سنگین بود که صدای تپش قلبم رو میشنیدم. — رسول جان
درِ سنگین حجره رو با یه فشار به جلو هل دادم. بوی پشم، دار قالی و خاکِ نمخورده توی هوا پیچیده بود. سکوتِ تاریک و وهمآلود حجره با صدای بسته شدنِ در شکست.
از میان تختهفرشهای لولهشده و طرحهای اسلیمی روی دیوار، قامت درشت ناصر نمایان شد. هیچ اثری از دستپاچگی یا اضطراب توی حرکاتش نبود؛ برعکس، با طمأنینه و خیلی محکم، مردونه قدم برداشت و اومد جلو. دستش رو دراز کرد و با یه لبخند خونسرد و مطمئن گفت:
— اومدی...
دستش توی هوا موند. نگاهم به چشمهای سرد و حسابگرش قفل شد. نه حوصلهی تعارف داشتم و نه کشیدنِ این بازی مسخره. پریدم وسط حرفش، کلماتم مثل گلوله و با قاطعیتی که از تهِ درموندگی میاومد بیرون ریخت:
— اومدم رسول رو نجات بدم... حتی اگه خودمو قربانی کنم!
ناصر چند ثانیه خیره نگاهم کرد؛ دستِ درازشدهاش رو آروم پس کشید و داخل جیب کتش فرو برد. لبخندی گوشهی لبش نشست که پر از نیش و طعنه بود. چرخید، به یکی از پشتیهای لاکیِ گوشهی حجره تکیه داد و با صدایی بم گفت:
— قربانی؟ بزرگش نکن احسانخان! کلمات قلمبهسلمبه به کارِ ما نمیآد. تو مأمور دایرهی مفاسد اقتصادی هستی؛ خوب میدونی توی این بازار همهچیز حسابوکتاب داره، نه احساسات.
قدمی جلو گذاشتم. هر تار و پود این فرشها بوی تراکنشهای تاریک و پولشویی شبکهای رو میداد که ماهها بود توی اداره خطبهخط ردِ کثافتکاریهاشون رو میزدم. سالها خدمت و سوگندی که خورده بودم، اجازه نمیداد حتی یک قدم از خط قرمز قانون و شرافتم عقب بنشینم. من مأمور خیانتکار نبودم که با پاک کردن صورتمسئله یا بستن چشم روی پرونده، خاکستری بشم. اما برای نجات رسول... تنها خونی که میتونستم وسط این قمار بریزم، خون و آبروی خودم بود.
نگاهم رو از چشمهای حسابگرش برنداشتم و محکم گفتم:
— من قسم نخوردم که برای تو راه فرار بسازم یا پروندهی فسادت رو لاپوشانی کنم، ناصر. تو رسول رو طعمه کردی تا مأمور پیگیرِ این پرونده رو فلج کنی. حالا اون مأمور روبهروته.
ناصر استکان چای روی میز چوبی رو چرخوند، به چشمهام زل زد و پوزخندی زد:
— خب جناب مأمور پاکدست؟ رسول پای فاکتورهای صوری و انتقال ارزهای این پرونده امضا زده. قانون خودتون میگه مجرم ردیف اولِ این اخلال اونه. بدون پاک کردن پرونده چطوری میخوای نجاتش بدی؟
یک برگه تعهدِ دستنویس با اثر انگشت و مدارک هویتی خودم رو از جیب داخلی کتم بیرون کشیدم و محکم کوبیدم روی میز.
— تمام اون حوالهها، حسابها و امضاهایی که از سادگی و اجبار به رسول تحمیل کردی رو بنداز گردنِ من! گزارش رسمی میدم که رسول تمام این مدت با دستور مستقیم، هماهنگی و تحت نظارتِ شخص من عمل میکرده. بار تمام جرایم، اتهام تبانی و هر پروندهای که قراره رسول رو نابود کنه، من به دوش میکشم. من جلوی هیئت رسیدگی به تخلفات و دادگاه نظامی میایستم و میگم رسول بیخبر بوده و مقصر اصلی منم. شغلم، نشانم، سابقهام و آیندهام... همهش پای این گزارش میره.
ناصر با شگفتی و ناباوری به چشمهام خیره شد:
— میفهمی داری چی میگی احسان؟ یعنی خودت رو متهم میکنی به سوءاستفاده از موقعیت شغلی و هدایت تخلفات؟ این یعنی سلب صلاحیت، زندان و نابودی کامل خودت!
چشم در چشمش دوختم، صدام ذرهای نلرزید:
— برای نجات رسول از این چاهی که براش کندی، تاوانش هر چی باشه خودم تنهایی پس میدم. پروندهی فساد شما مسیرش رو میره و قانون کارشو میکنه، اما گردنِ من زیر تیغ میره تا دست رسول از این کثافت پاک بمونه. اون اسناد رسول رو تحویل بده!
ناصر برگه رو از روی میز برنداشت. فقط نگاهش از روی دستخط و اثر انگشت من لغزید روی صورتم. ناباوری و بهت توی چشمهاش موج میزد، اما خیلی زود اون نگاه جاشو به یک پوزخند تلخ و عمیق داد.
عقب کشید، دستهاش رو پشت کمرش قلاب کرد و چند قدم توی سکوت سنگین حجره راه رفت. سایهاش روی دارِ قالیِ پشت سرش کشیده شد. ایستاد، برگشت و با لحنی که بوی گذشتههای دور و خاطرات تلخ خانوادگی رو میداد، گفت:
— اون شب... توی تاریکی گلزار وقتی سر خاک دیدمت، با خودم گفتم این پسر هم مثل باباشه؛ سرسخت، خشک و تسلیمنشدنی. حتی وقتی تو رو کشیدم توی این بازی، فکر میکردم مثل همهی این مأمورهای قانون، برای حفظ لباس و میز و جایگاهت هر کسی رو قربانی میکنی. فکر نمیکردم برای برادر کوچیکترت اینقدر پناه باشی که حاضر بشی همهی آینده و شرفت رو بریزی پای این میز... که خودت بری زیر تیغ تا اون سالم بیرون بیاد.
قدمی جلو گذاشتم. نه ترسی توی نگاهم بود و نه تردیدی در کلماتم. به چشمهای داییم زل زدم؛ مردی که سالها بوی پول و معاملههای تاریک، احساس رو توی وجودش کشته بود. کلمات از عمق جانم و با صدایی محکم و قاطع بیرون ریخت:
شخصیتبازینعمتالهی💕
— جانم رسول؟ هیچی نمیگفت. سکوت پشت خط آنقدر سنگین بود که صدای تپش قلبم رو میشنیدم. — رسول جان
— مفهوم خانواده برای من همینه ناصر، بفهم! خانواده یعنی همین که اگر آتشی به پا شد، اول من بسوزم تا گزندی به اونها نرسه. رسول برادر منه؛ خامی کرد، فریب خورد، ولی حقش نیست توی باتلاقی که تو براش ساختی غرق بشه. من پای اشتباهش میایستم، حتی اگه به قیمت نابودی خودم تموم بشه.
ناصر چند ثانیه خیره به چشمهام موند. بعد، با حرکتی حسابشده و خونسرد، خودکار فلزی سنگینش رو از جیب جلیقهاش بیرون کشید.
خم شد روی میز. نوک خودکار با صدای خشکی روی کاغذ نشست و خطی سیاه و مورب زیر نام من کشید. با آرامشی که از نهایتِ کینهتوزی و بیرحمی ریشه میگرفت، اثر انگشتش رو هم کنار امضا کوبید؛ سندِ نابودی من و رهایی رسول.
قامت راست کرد، خودکار رو توی جیبش برگردوند و نگاهی به برگهی امضاشده انداخت. لبخند کجی گوشهی لبش جان گرفت؛ لبخندی پر از طعنه، تهدید و خطونشان کشیدن برای روزهای پیشِرو. سرش رو بالا آورد، چشم در چشمم دوخت و با صدایی بم و خشدار گفت:
— بچرخ تا بچرخیم احسان!
کاغذ رو برداشت، به سینهام کوبید و ادامه داد:
— ببینیم این غیرت و مفهوم خانوادهات تا کجا تاوان میده... وقتی نوبتِ زمین خوردنت برسه، من درست توی ردیف اول نشستم و تماشا میکنم!
لبخندی زدم و گفتم : منم بیکار نیستم اون موقع، از خودم دفاع میکنم .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه عزیزم، بیشتر از اینا بهت اعتماد دارم:)) ایشالا که درست میشه... خب؟!.. #عاطفه
عاطفه جدی میگم مرسی که هستی دلم بهت گرمه همیشه !
یه حرفایی زدم بهش بخدا فقط از روی اعصاب خوردی ولی فکر کنم هیچوقت نتونم درستش کنم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
عاطفه جدی میگم مرسی که هستی دلم بهت گرمه همیشه ! یه حرفایی زدم بهش بخدا فقط از روی اعصاب خوردی ولی ف
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شخصیتبازینعمتالهی💕
انتظار نداشتم انقدر زیاد باشه😶🌫🤣 _رفیقحامد
خیلی بیشتره...😂
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
خیلی بیشتره...😂 _ عمو مهدی
همینجوری داره بیشتر هم میشه😂
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
همینجوری داره بیشتر هم میشه😂 _ عمو مهدی
وااا
بگو دلم خواسته بزنمت دیگه این کارا چیه😂
_رفیقحامد