شخصیتبازینعمتالهی💕
زنگ خونه به صدا در اومد.. رسول بلند شد و منم درو باز کردم... ..... سلام بابا سلام آقا امیر خوبین؟ #
کفشام و درآوردم و وارد خونه شدم و گفتم سلام دخترم چی شده این موقع شب...؟
خیر باشه
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام عاطفه خانوم الحمدلله.. #امیرحسین
شما خوبین؟علیرضا کجاست؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه سلام... شما اینجا چیکار میکنین؟ (چشمای سرخم همه چیو میگفت ) #رسول
سلام....
رسول؟؟؟
چت شده؟
چشمات چرا قرمزه؟ گریه کردی؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام.... رسول؟؟؟ چت شده؟ چشمات چرا قرمزه؟ گریه کردی؟ #محسن
چیزیم نیس
شما چرا اومدین؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
خوابه 🙂😒 #رسول
عاطفه خانوم نگفتید..
علیرضا کجاست؟
#امیرحسین
با دیدن امیر حسین استرسم بیشتر شد و لرزش بدنم ها از هر وقت دیگه ای بیشتر اذیت میکرد
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
چیزیم نیس شما چرا اومدین؟ #رسول
عاطفه پیام داد گفت بیاین منم اومدم
چیزیت نیست این از دستات که میلرزه این از صدات که گرفته از چشمات که قرمزه به منی که پدرتم نگو چیزیم نیست
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
عاطفه خانوم نگفتید.. علیرضا کجاست؟ #امیرحسین
آخه قرار بود ببرمش خونمون
قول دادم
#امیرحسین