شخصیتبازینعمتالهی💕
نیستی اینم فوری بود #امیرحسین
امضامو عوض کردم
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
منم میاممم #رسول
کجا همینم مونده پاشی بیای بازداشتگاه🤨
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
امضامو عوض کردم #مهدی
باید زودتر عوض میکردی
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
باید زودتر عوض میکردی #امیرحسین
زودتر عوض کردم به حسینی و سرهنگم گفتم
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #علی با تمام وجودم در حال دویدن بودم.... بعد از گذشت تقریبا یک ربع رسیدم به درب بیمارستان .
#رمان✨
#مهدی
زینب رفته بود داخل اتاق و محسنم معلوم نبود کجاست
گوشیمو از جیبم در آوردم اومدم رمزشو بزنم که صدای دویدن کسی اومد
سرمو بلند کردم که دیدم علیه،بدون توجه به من میخواست بره تو اتاق که بش گفتم:به به!سلام علی آقا..امسال دوست،پارسال آشنا.میذاشتی الانم نمیومدی.البته نبایدم بیای توکه گفتی دیگه حنا رو دوست ندارم پس چرا....
خواستم بقیه حرفمو بزنم که نگاهم به دستش افتاد،خونی بود.یا خدا...
به محض اینکه متوجه شد من حواسم نیست،خواست در اتاق رو باز کنه و بره که دستشو محکم گرفتم.حواسم نبود دست زخمی شو گرفتم فک کنم خیلی محکم گرفتم که اومد داد بزنه سریع دهنشو با اون یکی دستم گرفتم و گفتم: هیسس.. ببخشید حواسم نبود
الانم میریم دستتو پانسمان میکنیم بعدم دلیل این کاراتو توضیح میدی
اگه بی دلیل دل حنا رو شکسته باشی، میدونی که چیکار میکنم؟فهمیدی؟
منتظر جواب بودم،که داشت تقلا میکرد خودشو از دست من نجات بده.گفتم باشه بابا فقط اگه دستتو ول کردم و رفتی تو اتاق یا دهنتو باز کردم داد زدی سیلی دومم میخوری..
آهان راستی...یه عذر خواهی بهت بابت اون سیلی بدهکارم..
اومد حرفی بزنه که دستشو کشیدم و بردمش سمت اتاق پانسمان
شخصیتبازینعمتالهی💕
کجا همینم مونده پاشی بیای بازداشتگاه🤨 #امیرحسین
کنار تو همه جا میچسبه داداش😏
#رسول