ماجرای دیروز چی بود رئیس و اینا؟ و اینکه رسول کو؟
🌷🌷🌷
ماجرای دیروز؟رئیس؟ .... نمیدونم من نخوندم پیامای دیروزو
تو لباساش
احساس میکنم با لجبازی داری پیامارو جواب میدی
🌷🌷🌷
لجبازی ؟ هنوز که پیام خاصی نبوده که...
ولی نه
میشه علیو ................... البته اگه پیاممو بزاره اصلا .........................
🌷🌷🌷
باشه ...اتفاقا برا همونه که علی خيلی وقته دیگه نیس امروزم ناشناس داشته که اومده
بله گذاشتم پیامتونو
کامل نزاشتم ولی اونی که باید میخوند کامل خوند دیگه ❤️
شخصیتبازینعمتالهی💕
میشه علیو ................... البته اگه پیاممو بزاره اصلا ......................... 🌷🌷🌷 باشه ...ات
پسر عمم خیلیم خوبه
هیچ کدومتون حق توهین بهشو ندارید هرکی به خونوادم توهین کنه با من طرفه
منطق تونو نمیفهمم.. ناراحتید؟راه بازه بفرما
_امیرِعمومهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
پسر عمم خیلیم خوبه هیچ کدومتون حق توهین بهشو ندارید هرکی به خونوادم توهین کنه با من طرفه منطق تونو ن
همین که امیرم گفت👩🏻🦯🔪
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
میشه علیو ................... البته اگه پیاممو بزاره اصلا ......................... 🌷🌷🌷 باشه ...ات
نمیدونم چرا خوشتون میاد هی با چرت و پرت بقیه رو ناراحت کنین..
واقعا خوشتون میاد دل بقیه رو بشکنین!؟
دوباره شروع کردین یه بار به سعید میگین یه بار به علی..
نفر بعدی کیه!؟ تعارف نکنین بگین...
خجالتم خوب چیزیه
+احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
اهم...👀 کسی اینجا پارت دلی میخواست!؟ _عمومهدیِامیرحسین
کیه که نخواد
_امیرِعمومهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
اهم...👀 کسی اینجا پارت دلی میخواست!؟ _عمومهدیِامیرحسین
به به چرا که نهه بفرستید لطفاا
+فرشید
#پارت_دلی
#مهدی
" لا اله الا الله... "
صدای مردم توی گوشم میپیچید و من...!؟ هنوز گیج بودم... هنوز نفهمیده بودم چه بلایی سرمون اومده...
زیر بازوی امیر رو گرفتم و آروم کناری نشوندمش. سر چرخوندم که چشمم به بطری های چیده شده روی میز افتاد. یکی از بطری هارو برداشتم و کنار امیر زانو زدم...
نگاهش سمت قبر خالی ای بود که تا چند دقیقه دیگه قرار بود خونه ابدی احسان شه... احسان... چقدر مظلوم رفت...
بطری آب رو باز کردم و سمتش گرفتم که پس زد...
_ امیر... منو نگاه کن... امیر...
با دست صورتشو گرفتم و سمت خودم برگردوندم
_ منو نگاه کن... آروم باش... نفس عمیق بکش... اینجوری کنی حالت بد میشه ها... بیا این آبو بخور
سمت لبش بردم که سرش رو برگردوند
_ امیرم... نکن اینجوری با خودت... یه ذره از این آب بخور معده ات دوباره اذیت نشه...
نگاهش رو از قبر خالی برنمیداشت
_ امیر حالت بد شه من نمیزارم بمونی ها...
با این حرفم سرش رو برگردوند و با چشمهای پر بهم زل زد... همون چند ثانیه کافی بود تا بغضش بترکه و توی بغلم جا بگیره...
سرش رو به سینه ام چسبوندم، آروم روی کمرش دست کشیدم...
چند دقیقه همینجوری گذشت که همه چی برای خاک کردن آماده شد...
بلند شدیم و سمت جمعیت رفتیم... با دیدن قبر خالی نفسم بند اومد... احسانم قرار بود برای همیشه اینجا بخوابه... براش زیادی کوچیک نبود!؟ بود... برای اون احسان شیطون این قبر زیادی کوچیک بود...
به خودم اومد که دیدم سنگ ها رو گذاشتن و دارن خاک میریزم...
امیر که تا الان به زمین خیره بود سرش رو بلند کرد و خواست سمت قبر بره که گرفتمش و نگهش داشتم...
+ نریزیددددددد... داداشم اذیت میشه... نریزیددددددد
با حرفاش قلبمو آتیش میزد.. همه داغون بودیم ولی وضع امیر از همه بدتر بود...
...
مراسم تموم شد... همهی مهمون ها رفتن و ما تنها شدیم... تنها موندیم با عزیز از دست رفته مون... با خاطراتش...
ای کاش میشد الان بلند شه... مثل همیشه آتیش بسوزونه... منم تنبیهش کنم...
ولی نمیشه... الان اون احسان شیطون آروم خوابیده... خوابیده... برای همیشه....
࣪˖ ִֶָ ✧
نظراتتون رو میشنوم🥲