eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
59 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
علی جون کجایی؟ 🌷🌷🌷 علی گل ماست 🌷🌷🌷 به به سلام گل پسر 🌷🌷🌷 اجازه بدید جواب این این ۳ تا ناشناسو با گیف معروف خودم بدم😂
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خواستم بگم خیلی ممنون که تابستان ما رو خیلییییی قشنگ تر کردینننن و واقعا ازهمه تون ممنونم اونایی هم
آخیییییییی عزیزم شما لطف داری🙂✨ بله قطعا منم دوست دارم امیرم گفتن هاشو 😁 انشاالله یه رشته‌ی عالی بری _امیرِعمومهدی
سلام عرض شد یکی از خودتونو لج کرده بود بیرون نمیومد چون مانی خرج کرده بودم باسلیطه بازی بسیار بردمش بیرون در حال حاضر گوشیش و خودش و خواهرش گرو پیشمه با همون دارم پیام میدم دعا کنید بیشتر سرش بلا ملا نیارم که به خونش تشنم گفتم بگم اگه خبری ازش نشد کار منه🚶 🌷🌷🌷 بله بله در جریانم😂🦦 موفق باشی مراقب داداش من باشیا💅
علییی چخبره از داییات و پسر داییات؟ 😂😂 🌷🌷🌷 خداروشکر سلام میرسونن😂🦦
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سلام عرض شد یکی از خودتونو لج کرده بود بیرون نمیومد چون مانی خرج کرده بودم باسلیطه بازی بسیار بردمش
حیف که چند تا بچه باهامون بود و گرنه دستم به قول خودشون خیلی سنگینه بالاخره این همه کتک خوردن گفتم آرزو به دل نمونن👩‍🦯 همین که اونی که میخوای بگیری رو نمیدم بهت یعنی تسلیم نشدم🦦
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
حیف که چند تا بچه باهامون بود و گرنه دستم به قول خودشون خیلی سنگینه بالاخره این همه کتک خوردن گفتم آ
عا راستی بچه گیر آوردن بلیط سفینه نجات گرفته بود واسه من منت میزاره مثلا بچه ها رو برده بودیم خودمون بیشتر از اونا دیدیم😭🗿
دیواره‌های ماشین، گویی با هر ثانیه نزدیک‌تر می‌شدند و اکسیژنِ فضایِ کوچکِ تاکسی را می‌بلعیدند. مهدی حس می‌کرد همان دستِ نامرئی که پیام را روی گوشی‌اش محو کرده بود، حالا دورِ گلویش حلقه شده است. جای بخیه‌ها زیر پیراهنش مثلِ گدازه‌ی آتشفشان می‌سوخت و عرقِ سرد، پیراهنش را به تنش چسبانده بود. اسم «محسن» در ذهنش مثلِ پتکی سنگین روی سندانِ جمجمه‌اش فرود می‌آمد. محسن؟ چرا او؟ گوشی در دستش سنگینیِ عجیبی پیدا کرده بود. نه، دیگر گوشی نبود؛ یک جاسوسِ مجهز بود که ضربانِ قلبش را می‌شمرد، نفس‌هایِ بریده‌اش را ثبت می‌کرد و احتمالاً صدایِ لرزشِ صدایش را هم برایِ دشمنِ پشتِ خط مخابره می‌کرد. او جرأت نمی‌کرد آن را به سمتِ کیفش ببرد یا خاموش کند. می‌ترسید اگر حرکتی خلافِ انتظار نشان دهد، پیامی دیگر، این بار شاید با جزئیاتِ هولناک‌تری درباره‌ی محسن، دوباره روی صفحه ظاهر شود. به راننده‌ی آژانس که بی‌تفاوت به آینه‌ی جلو خیره شده بود، نگاه کرد. آیا او هم بخشی از این بازی بود؟ مهدی حس می‌کرد هر خودرویی که از کنارشان سبقت می‌گیرد، یک تهدید است؛ هر نگاهی که از پنجره به داخلِ ماشین می‌افتاد، یک بازجوییِ بی‌صداست. فشارِ روانی به حدی رسیده بود که سیاهیِ خفیفی گوشه‌ی چشمانش دوید. خواست دستش را روی دستگیره‌ی در بگذارد و بگوید: «نگه دار!»، اما زبانش نچرخید. او در این ماشین زندانی بود، نه فقط در این تاکسی، بلکه در تله‌ای که حالا فهمیده بود تا کجا در زندگی‌اش ریشه دوانده است. اسم محسن، مثلِ یک لنگرِ مرگبار، او را در باتلاقِ این وحشتِ مطلق فرو می‌برد و هیچ راهِ فراری به جز تسلیم باقی نمی‌گذاشت. او می‌دانست؛ هرچقدر هم که سعی کند ظاهرش را حفظ کند، «آن‌ها» همین حالا هم می‌دانند که او چقدر ترسیده است. مهدی فقط می‌خواست بداند محسن کجاست، اما حالا، بیش از هر چیز، از این می‌ترسید که نکند قدم بعدی، نابودیِ همان چیزی باشد که برایش می‌ترسید.ماشین مقابل درِ اصلی اداره ترمز کرد. ساختمان مثل یک دژِ سنگی و نفوذناپذیر در برابرش ایستاده بود، اما مهدی حالا احساس می‌کرد دیوارهایش هم نمی‌توانند آن نگاهِ نامرئی که در گوشی‌اش لانه کرده بود را پشت سر بگذارند. با پاهایی که هنوز از ضعفِ جراحی می‌لرزید، از ماشین پیاده شد. گوشی در جیبِ کتش، انگار که بمبی ساعتی باشد، وزنِ کلِ دنیا را روی شانه‌هایش انداخته بود. واردِ محوطه شد. سرش را پایین انداخت تا لرزشِ خفیفِ چانه‌اش از دیدِ دوربین‌های امنیتی پنهان بماند. مستقیم به سمتِ طبقه‌ی زیرین، جایی که واحدِ سایبریِ تازه‌کار مستقر بودند، رفت. آن‌ها جوان بودند، با چشمانی که هنوز درگیرِ بازی‌هایِ تکنولوژیک بود و نمی‌دانستند بیرون از این دایره‌ی امن، چطور زندگی‌ها با یک «پیامک» به آتش کشیده می‌شود. وقتی به میزِ سرپرستِ تیم رسید، گوشی را از جیبش درآورد و با دستانی که به سختی کنترل می‌کرد، روی میز گذاشت. نگاهش به یکی از آن بچه‌هایِ کم‌تجربه افتاد که با کنجکاوی به گوشی نگاه می‌کرد. مهدی با صدایی خشک و بی‌روح گفت: «فکر می‌کنم دسترسی‌هایِ غیرمجاز داره. نمی‌خوام هیچ‌کس... تأکید می‌کنم، هیچ‌کس متوجهِ این موضوع بشه. فقط پاک‌سازی‌اش کنید. نه گزارشِ کتبی می‌خوام، نه نیازی هست کسی بفهمه این گوشی متعلق به کی بوده. متوجه شدید؟» سرپرستِ تیم با تعجب پرسید: «قربان، اگه هک شده باشه باید پروتکل‌های امنیتی رو...» مهدی حرفش را برید، نگاهش چنان برنده و سرد بود که پسرِ جوان ساکت شد: «فقط انجامش بده. من این گوشی رو همین‌جا می‌ذارم و دیگه برنمی‌گردم سراغش. این یه دستورِ شخصیِ فوریه. اگه براتون مهمه، همین الان ایزوله‌اش کنید.» مهدی راه افتاد و از اتاق خارج شد. نفسِ عمیقی کشید. او حالا تنها بود؛ تنها در برابرِ دشمنی که اسمِ «محسن» را مثلِ یک داغِ ننگ روی قلبش کوبیده بود. خانواده‌اش... امیر، احسان، رسول و بقیه... آن‌ها باید در بی‌خبری می‌ماندند. آن‌ها نباید می‌فهمیدند که عمویشان، کسی که همیشه تکیه‌گاهشان بود، حالا در چنگِ کسی است که می‌داند چطور از دور، نفس‌هایشان را بشمارد. مهدی به راهرو خیره شد؛ او تمامِ خطر را با خودش به این ساختمان آورده بود تا آن‌ها حتی بویی از این تعقیبِ مرگبار نبرند. این هزینه‌ای بود که می‌داد: سکوت، تنهایی، و ترسی که هیچ‌کس نباید از آن خبردار می‌شد.مهدی با قدم‌های لرزان به سمت دفتر کارش رفت. در را پشت سرش قفل کرد و به دیوار تکیه داد. نفس‌نفس می‌زد؛ هنوز جای بخیه‌هایش مثل خنجر در بدنش فرو می‌رفت. با خودش تکرار کرد: «تموم شد. اون لعنتی رو گذاشتم اونجا. تا چند دقیقه دیگه پاک‌سازی می‌شه و این کابوس تموم می‌شه.» هنوز عرقِ روی پیشانی‌اش خشک نشده بود که تلفنِ ثابتِ روی میزش خطی که فقط تعداد انگشت‌شماری از مقامات ارشد شماره‌اش را داشتند با صدایی گوش‌خراش به صدا درآمد. (ممبره)
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
😭😂
خداییش فیلمش قشنگ بود منی که دو سه روز بود نخوابیدم میخواستم اونجا به نشانه اعتراض بخوابم نتونستم تا آخر با دقت دیدم😭😂