سلام عرض شد یکی از خودتونو لج کرده بود بیرون نمیومد چون مانی خرج کرده بودم باسلیطه بازی بسیار بردمش بیرون در حال حاضر گوشیش و خودش و خواهرش گرو پیشمه با همون دارم پیام میدم دعا کنید بیشتر سرش بلا ملا نیارم که به خونش تشنم گفتم بگم اگه خبری ازش نشد کار منه🚶
🌷🌷🌷
بله بله در جریانم😂🦦
موفق باشی
مراقب داداش من باشیا💅
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام عرض شد یکی از خودتونو لج کرده بود بیرون نمیومد چون مانی خرج کرده بودم باسلیطه بازی بسیار بردمش
میام میزنمتوننننننننن بزار بیام فقطططططط🔪🔪🔪🔪🔪
داداشمو اذیت نکن بی ادبببببببب😡😭
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام عرض شد یکی از خودتونو لج کرده بود بیرون نمیومد چون مانی خرج کرده بودم باسلیطه بازی بسیار بردمش
حیف که چند تا بچه باهامون بود و گرنه دستم به قول خودشون خیلی سنگینه بالاخره این همه کتک خوردن گفتم آرزو به دل نمونن👩🦯
همین که اونی که میخوای بگیری رو نمیدم بهت یعنی تسلیم نشدم🦦
شخصیتبازینعمتالهی💕
حیف که چند تا بچه باهامون بود و گرنه دستم به قول خودشون خیلی سنگینه بالاخره این همه کتک خوردن گفتم آ
عا راستی بچه گیر آوردن بلیط سفینه نجات گرفته بود واسه من منت میزاره مثلا بچه ها رو برده بودیم خودمون بیشتر از اونا دیدیم😭🗿
#پارتدلی
دیوارههای ماشین، گویی با هر ثانیه نزدیکتر میشدند و اکسیژنِ فضایِ کوچکِ تاکسی را میبلعیدند. مهدی حس میکرد همان دستِ نامرئی که پیام را روی گوشیاش محو کرده بود، حالا دورِ گلویش حلقه شده است. جای بخیهها زیر پیراهنش مثلِ گدازهی آتشفشان میسوخت و عرقِ سرد، پیراهنش را به تنش چسبانده بود.
اسم «محسن» در ذهنش مثلِ پتکی سنگین روی سندانِ جمجمهاش فرود میآمد. محسن؟ چرا او؟
گوشی در دستش سنگینیِ عجیبی پیدا کرده بود. نه، دیگر گوشی نبود؛ یک جاسوسِ مجهز بود که ضربانِ قلبش را میشمرد، نفسهایِ بریدهاش را ثبت میکرد و احتمالاً صدایِ لرزشِ صدایش را هم برایِ دشمنِ پشتِ خط مخابره میکرد. او جرأت نمیکرد آن را به سمتِ کیفش ببرد یا خاموش کند. میترسید اگر حرکتی خلافِ انتظار نشان دهد، پیامی دیگر، این بار شاید با جزئیاتِ هولناکتری دربارهی محسن، دوباره روی صفحه ظاهر شود.
به رانندهی آژانس که بیتفاوت به آینهی جلو خیره شده بود، نگاه کرد. آیا او هم بخشی از این بازی بود؟ مهدی حس میکرد هر خودرویی که از کنارشان سبقت میگیرد، یک تهدید است؛ هر نگاهی که از پنجره به داخلِ ماشین میافتاد، یک بازجوییِ بیصداست.
فشارِ روانی به حدی رسیده بود که سیاهیِ خفیفی گوشهی چشمانش دوید. خواست دستش را روی دستگیرهی در بگذارد و بگوید: «نگه دار!»، اما زبانش نچرخید. او در این ماشین زندانی بود، نه فقط در این تاکسی، بلکه در تلهای که حالا فهمیده بود تا کجا در زندگیاش ریشه دوانده است. اسم محسن، مثلِ یک لنگرِ مرگبار، او را در باتلاقِ این وحشتِ مطلق فرو میبرد و هیچ راهِ فراری به جز تسلیم باقی نمیگذاشت.
او میدانست؛ هرچقدر هم که سعی کند ظاهرش را حفظ کند، «آنها» همین حالا هم میدانند که او چقدر ترسیده است. مهدی فقط میخواست بداند محسن کجاست، اما حالا، بیش از هر چیز، از این میترسید که نکند قدم بعدی، نابودیِ همان چیزی باشد که برایش میترسید.ماشین مقابل درِ اصلی اداره ترمز کرد. ساختمان مثل یک دژِ سنگی و نفوذناپذیر در برابرش ایستاده بود، اما مهدی حالا احساس میکرد دیوارهایش هم نمیتوانند آن نگاهِ نامرئی که در گوشیاش لانه کرده بود را پشت سر بگذارند. با پاهایی که هنوز از ضعفِ جراحی میلرزید، از ماشین پیاده شد. گوشی در جیبِ کتش، انگار که بمبی ساعتی باشد، وزنِ کلِ دنیا را روی شانههایش انداخته بود.
واردِ محوطه شد. سرش را پایین انداخت تا لرزشِ خفیفِ چانهاش از دیدِ دوربینهای امنیتی پنهان بماند. مستقیم به سمتِ طبقهی زیرین، جایی که واحدِ سایبریِ تازهکار مستقر بودند، رفت. آنها جوان بودند، با چشمانی که هنوز درگیرِ بازیهایِ تکنولوژیک بود و نمیدانستند بیرون از این دایرهی امن، چطور زندگیها با یک «پیامک» به آتش کشیده میشود.
وقتی به میزِ سرپرستِ تیم رسید، گوشی را از جیبش درآورد و با دستانی که به سختی کنترل میکرد، روی میز گذاشت. نگاهش به یکی از آن بچههایِ کمتجربه افتاد که با کنجکاوی به گوشی نگاه میکرد. مهدی با صدایی خشک و بیروح گفت:
«فکر میکنم دسترسیهایِ غیرمجاز داره. نمیخوام هیچکس... تأکید میکنم، هیچکس متوجهِ این موضوع بشه. فقط پاکسازیاش کنید. نه گزارشِ کتبی میخوام، نه نیازی هست کسی بفهمه این گوشی متعلق به کی بوده. متوجه شدید؟»
سرپرستِ تیم با تعجب پرسید: «قربان، اگه هک شده باشه باید پروتکلهای امنیتی رو...»
مهدی حرفش را برید، نگاهش چنان برنده و سرد بود که پسرِ جوان ساکت شد:
«فقط انجامش بده. من این گوشی رو همینجا میذارم و دیگه برنمیگردم سراغش. این یه دستورِ شخصیِ فوریه. اگه براتون مهمه، همین الان ایزولهاش کنید.»
مهدی راه افتاد و از اتاق خارج شد. نفسِ عمیقی کشید. او حالا تنها بود؛ تنها در برابرِ دشمنی که اسمِ «محسن» را مثلِ یک داغِ ننگ روی قلبش کوبیده بود. خانوادهاش... امیر، احسان، رسول و بقیه... آنها باید در بیخبری میماندند. آنها نباید میفهمیدند که عمویشان، کسی که همیشه تکیهگاهشان بود، حالا در چنگِ کسی است که میداند چطور از دور، نفسهایشان را بشمارد. مهدی به راهرو خیره شد؛ او تمامِ خطر را با خودش به این ساختمان آورده بود تا آنها حتی بویی از این تعقیبِ مرگبار نبرند. این هزینهای بود که میداد: سکوت، تنهایی، و ترسی که هیچکس نباید از آن خبردار میشد.مهدی با قدمهای لرزان به سمت دفتر کارش رفت. در را پشت سرش قفل کرد و به دیوار تکیه داد. نفسنفس میزد؛ هنوز جای بخیههایش مثل خنجر در بدنش فرو میرفت. با خودش تکرار کرد: «تموم شد. اون لعنتی رو گذاشتم اونجا. تا چند دقیقه دیگه پاکسازی میشه و این کابوس تموم میشه.»
هنوز عرقِ روی پیشانیاش خشک نشده بود که تلفنِ ثابتِ روی میزش خطی که فقط تعداد انگشتشماری از مقامات ارشد شمارهاش را داشتند با صدایی گوشخراش به صدا درآمد.
(ممبره)
شخصیتبازینعمتالهی💕
😭😂
خداییش فیلمش قشنگ بود منی که دو سه روز بود نخوابیدم میخواستم اونجا به نشانه اعتراض بخوابم نتونستم تا آخر با دقت دیدم😭😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#پارتدلی دیوارههای ماشین، گویی با هر ثانیه نزدیکتر میشدند و اکسیژنِ فضایِ کوچکِ تاکسی را میبلع
#پارتدلی
مهدی خشکش زد. نگاهش به گوشیِ تلفن دوخته شد. با تردید، انگار که به یک بمبِ ساعتی نگاه میکند، گوشی را برداشت. سکوت... فقط صدایِ نفسهایِ کسی آنسوی خط بود. مهدی لرزان گفت: «بله؟»
صدایی آشنا، سرد و بیروح، مثلِ وزشِ باد در زمستان، در گوشش پیچید:
«بچههایِ تیم سایبری خیلی مشتاقن، مهدی. ولی فکر کردی واقعاً میتونن چیزی رو پاک کنن که قبل از اینکه به دستِ اونا برسه، توی حافظهیِ خودِ تو ثبت شده؟»
مهدی گوشی را محکمتر در دست فشرد. پاهایش سست شد و روی صندلی افتاد.
صدایِ آنسوی خط ادامه داد:
«فکر کردی با انداختنِ اون گوشیِ ساده خلاص میشی؟ مهدی... تو هنوز نفهمیدی. اونها نیستن که دنبالِ تو هستن. تویی که داری تویِ دستایِ ما قدم میزنی. نگاه کن...»
مهدی بیاختیار نگاهش را به سمتِ پنجرهیِ دفترش چرخاند. ساختمانِ روبرو که بخشی از همان اداره بود، در مهِ صبحگاهی غرق شده بود. اما در یکی از پنجرههایِ طبقه دوم، سایهای پشتِ پرده تکان خورد. یک نفر آنجا بود، با دوربینی که دقیقاً لنزش رویِ پنجرهیِ دفترِ مهدی تنظیم شده بود.
مهدی گوشی را با وحشت انداخت. او نه تنها امنیتِ گوشیاش را از دست داده بود، بلکه حالا فهمیده بود که تمامِ این ساختمان، تمامِ این دژِ امنیتی، تبدیل به قفسی شده که او در آن گیر افتاده است. آنها نه تنها در گوشیاش، بلکه در دیوارهایِ محلِ کارش هم بودند.
او حتی نمیتوانست از دفترش خارج شود. هر قدمی که برمیداشت، زیرِ نگاهِ آنها بود. آن اسم، «محسن»، حالا دیگر فقط یک تهدیدِ دیجیتال نبود؛ یک حکمِ مرگ بود که از هر گوشهی این ساختمان برایش زمزمه میشد.مهدی چشمانش را چنان محکم روی هم فشرد که سیاهی مطلقِ پشتِ پلکهایش، به دایرههایِ نورانیِ آزاردهندهای تبدیل شد. انگار میخواست با این کار، لنزِ دوربینی که از آن سوی خیابان به او زل زده بود را کور کند. دستهایش را روی پیشانیاش گذاشت و لرزشِ دستانش را با فشار دادن به استخوانهای جمجمهاش کنترل کرد.
اما سکوتِ اتاق، برخلافِ انتظارش، آرامبخش نبود. با هر ضربانِ قلبش که در گوشهایش میکوبید، صدایی که از تلفن شنیده بود، نه در اتاق، که درونِ سرش طنینانداز شد. انگار کسی دقیقاً پشتِ گوشِ چپش ایستاده بود و زمزمه میکرد؛ صدایی که هم غریبه بود و هم به طرزِ وحشتناکی آشنا.
صدا گفت:
«چشمات رو نبند، مهدی. اونموقع که تاریکی رو انتخاب میکنی، ما دقیقتر تماشات میکنیم...»
مهدی بیاختیار نفسش را حبس کرد. صدا ادامه داد، خنثی و بیرحم، مثلِ خواندنِ یک دستورِ اداری:
«محسن... اسمِ قشنگیه، نه؟ اون الان توی تاریکترین نقطهیِ دنیایی که ما ساختیم، نفس میکشه. ولی اون نفسها... اونها متعلق به ماست.»
مهدی با دهانی نیمهباز، سعی کرد فریاد بزند، اما صدایی از گلویش خارج نشد. صدا درست در مرکزِ ذهنش نشست:
«معادله خیلی سادهتر از اون چیزیه که فکرش رو میکنی. یه موازنه... یک بده-بستانِ کلاسیک. مرگِ تو، در ازایِ ادامهی حیاتِ اون. اگه بخوای اون زنده بمونه، باید این بازی رو همینجا تموم کنی. بدونِ هیچ ردی، بدونِ هیچ قهرمانبازیای. فقط تو... و پایانِ خودت.»
مهدی احساس کرد فشارِ خونش به شدت بالا رفته. تمامِ دردِ جراحیِ اخیرش در پهلویش زنده شد. صدا لحنش را تغییر داد، نزدیکتر شد، انگار داشت از افکارِ مهدی تغذیه میکرد:
«میتونی ادامه بدی، میتونی بری سراغِ دوربین، میتونی بری سراغِ واحدِ سایبری... ولی یادت باشه، مهدی: هر قدمی که برای نجاتِ خودت برداری، یه میخِ جدید به تابوتِ محسن میکوبی. حالا بگو... حاضری برای اینکه اون حتی یه روزِ دیگه طلوع خورشید رو ببینه، خودت غروب کنی؟»
صدایِ «بوقِ ممتدِ» گوشیِ تلفن که روی میز رها شده بود، ناگهان در اتاق پیچید. مهدی چشمانش را باز کرد. اتاق خالی بود، اما سنگینیِ نگاهِ دوربینِ ساختمانِ روبرو، حالا به سنگینیِ یک طنابِ دار دورِ گردنش حس میشد. او دیگر فقط با یک تهدیدِ بیرونی روبرو نبود؛ او در قفسی محبوس شده بود که دیوارهایش از روحِ خودش ساخته شده بود.
(ممبره)
شخصیتبازینعمتالهی💕
خواستم بگم خیلی ممنون که تابستان ما رو خیلییییی قشنگ تر کردینننن و واقعا ازهمه تون ممنونم اونایی هم
خیلی ممنون که کنارمون بودید🥹🎀✨
خدانکنههههه ایشالا همیشه سالم و سلامت باشید🥲
قربونتون بشم من🥹💘
منم عاشقتونم🥹💕
امیرم... قشنگه... دوسش دارم🥲🎀
موفق باشی عزیزدلم🫠💘✨
خیلی با پیامت حالم خوب شد و انرژی گرفتم ممنونم🫠🎀✨
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
میشه یه خواهشی بکنم؟ میشه لطفاً صحبت آزادو زود ادامه بدید؟آخه چند روز دیگه بیشتر نمونده پارت که نداد
من که الان نمیتونم ولی حتما زودی میام... بچه ها ادامه بدن من میام اضافه میشم🥲
_عمومهدیِامیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
چه قشنگ نوشتین اما ای کاش بیشتر بود 🥲🥲🥲 🌷🌷🌷 عمو مهدی فکر کنم منظورشون پارت دلی شماس 🥺
اگه منظورتون پارت دلیه که... دیگه دلشو نداشتم🥲❤️🩹
قول نمیدم ها... ولی اگه بتونم برای امیر و رسول هم مینویسم🥲🎀
_عمومهدیِامیرحسین