eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
57 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
نه دیگه لطفا یه چیزی بگید برای معذرت خواهی بخرم میل به خوردن چیزی ندارم زمزمه کنان ادامه دادم: کلا زیاد چیزی نمیخورم گفتم باشه پس یه لحظه بنشینید تا بیام زود رفتم سمت گل فروشی که که اونحا بود یه شاخه گل رز خریدم و جوری قایمش کردم تا نبینه بعد نشستم تو ماشین آروم گل رو اوردم و جلو صورتش گرفتم و گفتم ببخشید من نمیدونستم چه گلی دوست دارید گفتم دیگه گل رز بگیرم آروم گل رو تو دستم گرفتم لبخند گرمی زدم و گفتم: _ممنون از چه گلی خوشتون میاد؟ همینجوری لبخندم رو لبم بود و گلبرگ های گل رو ناز میکردم از بچگی عاشق این کار بودم _همشونو دوست دارم؛ درواقع فکر کنم ندارم... عااا پس هر بار یه گلی براتون میگیرم خب بریم ؟ مرخصیم داره تموم میشه باید برم و اینکه لطفا به کسی نگید شغل من چیه بریم معلومه نمیگم ممنون از شما ....... خب رسیدیم بفرمایید پیاده شید چشم ممنون عاا راستی نیلوفر خانم میشه شمارتون رو داشته باشم خب دیگه به هر حال باید داشته باشین شما شمارتو رو بدین من بهتون اس‌ام‌اس میدم ممنون 0905.......19 شبتون بخیر شب بخیر.. بعد اینکه نیلوفر رفت داخل منم روندم رفتم سمت سایت بابا هم گفته بود خونه عمو میمونه رفتم سایت حالم خیلیی دگرگون بود رفتم پیش جواد گفتم سلام جواد میگم حوصله داری حرف بزنیم؟ علیک سلام آره...جونم؟ چیشده؟ بریم نماز خونه؟ فقط پنج دقیقه باشه بریم ..... خب چیشده؟ بگو ببینم من نامزد کردم با دختر عموم چی؟! مگه امشب خواستگاری نبود؟! اوهوم بود ولی مجبوری صیغه محرمیت خوندن بینمون البته برا من خیلی مجبوری نبود چون از وقتی که دیدمش با خجالت ادامه دادم :عاشقش شدم بغلش کردم و‌ گفتم مبارکت باشه داداش وای خداروشکرررر حداقل خیالم از این راحت شد از بغلم اومد بیرون... راستی نظر دختر عموت چیه نمیدونی؟! ممنون داداش ایشالا به زودی خودت این حال رو تجربه کنی نظر اونن؟ بنظرم دوسم داره وایی داداش از الان دلتنگش شدم ممنون خب پس خداروشکر.. الهی...میفهممت.. داداش وقتی عصبی میشه جالب میشه و خوشگل تر کاش بتونم بازم برم پیشش آخی:) داداش قراره یه عمر باهاش زندگی کنیا معلومه میبینیش حتما میگی چرا به این زودی عصبی شده چون بهش گفتم نیلو گفت از نیلو بدم میاد من نیلوفرم و عصبی شد منظورم زود بود مثلا بازم برم ببینمش اماااا نمیشه آره دقیقا عاااا 🤣🤣🤣 میدونم نمیشه ولی فکر کنم دوران عقد بتونین بیشتر همو ببینین و زودتر نخندا طوری عصبی شد گفتم دیگه قهر کرد اما خداروشکر زود گذشت واسه دیدن نیلوفر باید از بابام و باباش اجازه بگیرم و این سخته آخه همین اول کاری رفتی بهش گفتی نیلو🤣🤣 چرا حالا سخت؟! فرشید اومد جواب بده که صدای پیامک از گوشیش اومد تا پیامکو دید گفت:.. ضربان قلبمم بالا رفت و با ذوق گفتم واییی جواد نیلوعه نوشته سلام پسر عمو هعی ای خدا ذوقشو😂✨ خب جوابشو بده چ چی بگم به بهش آروم باش فعلا جواب سلام بده تا ببینیم چیزی میگه یا نه نیلو کیه آقا فرشید ؟ با بهت برگشتم سمت اقا محمد و زود بلند شدم و گفتم سلام آقا بلند شدم و گفتم سلام آقا آقا شما به من میگفتین داماد دو.. باید به این آقا که نامزد کرده میگفتین نه من😁 چی نامزد کرده؟ پس مهمونی مهمت این بود خب شیرینیش کو؟ چرا نگفتی بهمون؟ سرم رو با خجالت پایین انداختم و گفتم خودمم خبر نداشتم یهویی شد ببخشید صحیح پس توبیخ میشی با بهت گفتم واسه چی تو بیخ اقا م من کاری نکردم آقا چرا توبیخ شه؟! چون شیرینی نخرده و نگفته توبیخش اینه بره شیرینی بخره 😉 هوففف ترسوندیم چشم الان میرم میخرم آقا خب دیگه فرشید جان... تا شما میری بخری منم میرم به بچه ها خبر بدم و البته به کارام برسم آقا با اجازه جواد به کسی چیزی نمیگی هااا جواد ببین کسی بفهمه من میدونم و تو هاا خب الان که میخوای شیرینشو بدی وقتی هم که میدی ازت مناسبت میخوان دیگه بعدشم دیر بفهمن کلی غر بارت میکنن حالا خود دانی خیله خب باشه فقط بگو که خودمم خبر نداشتم قراره نامزد داشته باشماا اگه نگم که میکشنت😂 از دست تو من رفتم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
رفتیم شیرینی رو خریدم برگشتم سمت سایت وقتی رسیدم دیدم بچه ها غضب نگاهم میکنن رفتم سمتشون گفتم جواد این شیرینی ها رو بگیر اول به آقای عبدی و آقای شهیدی و آقا محمد تعارف کن بعد بیار پخش کن و بعد رو به بچه ها گفتم سلام خوبید؟ باشه من رفتم علیک سلام آقا داماد شما خوبی؟ علیک سلام ممنون داوود خوبم سعید نمیخوای جواب سلام داوود رو بدی ؟ سلام و ...... باید الان بفهمیم ما؟ سعیدو چیکار دارم!؟ با تو‌ام.. من ؟ اهان اشتباه گفتی من چش خوشگلم احتمالا قاتی کردی اشکالی ندارن داداش اروم باش خب بخدا خودمم نمیدونستم قراره چی بشه فرشید میزنمتاااا خودت میدونی منظورم چیه یا خدا اروم باش اهان ارع فهمیدم چی میگی حالا چرا اینقدر عصبی هستین نکنه توبیخ شدین دسته جمعی؟ خیر اما قراره هر سه تا بریزیم سرت بعد توبیخ شیم نه توبیخ نشدیم ولی تا چند دقیقه دیگه شاید توبیخ شیم داداش گلم اخه چرا اینقدر خشونت به خرج میدین آروم باشید بخدا فقط یه چیزه ساده بود واسه چی برای چی ؟ ارومیم چیزی نیس فقط یکم شکستگی دست و پاعه سعید جوابتو داد (سکوتت) داداشا از خیر زدن بگذرین وگرنع نیلو دیگه به صورتمم نگاه نمیکنه توبیخ کنید اصلا هوم؟ پس اسمش نیلوعه باشه بچه ها بیاید توبیخش کنیم برگشتم پیش بچه ها _حالا نمیخواد از داماد شدن پشیمونش کنین بیاین شیرینی بخورین هومم شیرینی خوشمزه‌ای هست شاید یکم ارفاق قائل شدم تو توبیخش سعید جان بخدا به زور رفتم خاستگاری خودمم خبر نداشتم همینطوری عاقد رو آوردن یه صیغه ساده خوند و تموم شد خواهش میکنم بیخایل شو بابا ولش کنین بنده خدا رو😂 پشیمونم نکنین از اینکه بهتون گفتم داوود رسول نظرتون چیه؟ توبیخ کنیم؟ موافقم کاملا موافقم خب چه توبیخی؟ ولش نمیکنین نه؟ گناه داره خو هوفففف اگه داوود و رسول موافق باشن حرفی ندارم اما فرشید باید کامل بگی چطوری عاشق شدی بزار بگه بعدش ببینیم چی میشه من نظری ندارم ولی توبیخ بهتر بود خب من اصلا دوست نداشتم برم خاستگاری پدرم منو با زور برد خونه عموم اونجا منو دختر عموم نیلوفر رفتیم اتاق باهم حرف زدیم بهش گفتم میتونم ببینمت برگشت نگام کرد عاشقش شدم و بعد رفتیم بیرون اتاق دیدم بابام یه عاقد آورده که صیغه محرمیت بخونه من مخالف بودم اما دوست داشتم بلاخره یه صیغه ساده خوندیم و محرم شدیم همین اوووو چه رمانتیک ببینم مگه قبلا ندیده بودیش؟ نه ما زیاد رفت و آمد نداریم فقط چند بار کوتاه عمو رو دیدم نیلو‌ رو ندیده بودم حالا آقا سعید بازم میزنی ؟ خیله خب باشه فقط عروسیتم باید دعوت کنی حتی اگه یهویی ساعت سه صبح باشه اونو که صددرصد باید انجام بده خیله خب باشه حالا برین سر کار تا آقا محمد توبیخ نکرده https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4li07s1&btn=ناشناس.پارت.دلی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
اصلا... اصلا حقشون بود... اون دوتا رم باید میزدم... هی هر روز دعوا دعوا دعوا... بیمارستان دعوا... تو
با ناباوری نگاش کردم و گفتم چی گفتی؟! چند لحظه فقط خیره موندم بهش. _حقشون بود؟! مهدی، داری از چی حرف می‌زنی؟! با عصبانیت گفتم دعوا کردنشون یه بحثه، دست بلند کردن روی امیرحسین یه بحث دیگه‌ست! نفسم رو با حرص بیرون دادم. بعدم خیلی راحت وایسادی میگی اون دوتای دیگه رو هم باید می‌زدم؟! سرم رو تکون دادم و با عصبانیت بیشتری ادامه دادم: مهدی، من اگه بهشون چیزی نمیگم، دلیل نمیشه فکر کنی حق داری جای من تصمیم بگیری! بچه‌های من اشتباه کنن، خودم بلدم باهاشون حرف بزنم. ولی اجازه نمی‌دم کسی دست روشون بلند کنه... حتی تو.
پارت دلیی تون خیلییییییی به دل نشست 🥲😭😍 _ رسول
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
با ناباوری نگاش کردم و گفتم چی گفتی؟! چند لحظه فقط خیره موندم بهش. _حقشون بود؟! مهدی، داری از چی حرف
خنده عصبی ای کردم و سر تکون دادم _ آره... باید میزدم... اصلا اون دوتا بیشتر حقشون بود... هه... بلدی!؟... اگه با حرف حل میشد که وضعشون الان این نبود!!!... با دست به امیر اشاره کردم _ همون قدر که امیر پسر توعه... پسر منم هست... این همه سال که بزرگش کردم بچه ات نبود!؟... الان شد بچت!؟... داد زدم... _ میتونی!؟؟؟؟؟ برو جمعشون کن هر روز نیفتن به جون هم...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی #فرشید رفتیم شیرینی رو خریدم برگشتم سمت سایت وقتی رسیدم دیدم بچه ها غضب نگاهم میکنن رفتم
اگه اینا تو‌رمان یا صحبت آزاد بود خیلی قضنگ تر میشد ولی واقعا قشنگه ••• محمدجواد: والا ماهم خیلی دوست داریم ولی کیه که بزاره.. البته اگه بشه چشم ممنون نظر لطفتونه