پارت نود و دوم رمان #گندم
شاهین سریع به سمت در خروجی رفت که منم پشت سرش حرکت میکردم ماشینو روشن کرد و به تندی حرکت کرد.
نگران نگاهش کردم که همزمان نگاهی بهم انداخت و گفت:
- لازم نیست با این سر و وضع بیای داخل ، تو ماشین میشینی تا بیام.
خم شدم به صندلی عقب و کوله پشتیمو چنگ زدم و گفتم :
- شاهین ببین لباسایی که صبح باهاش آرایشگاه بودم و تو ماشین گذاشتم هست ، اینارو عوض میکنم همینجا شیشه ماشین هم که صد در صد دودیه.
ـ چی بگم باشه من میرم داخل تو هم سریع عوض کن بیا.
بلاخره بعد از حدود نیم ساعت به بیمارستان رسیدیم شاهین از ماشین پیاده شد و کلید رو دست من داد که بعد از عوض کردن لباسام در رو قفل کنم.
هرکاری میکردم به سختی میتونستم لباس عوض کنم چون لباسم پف داشت و تو ماشین بشدت اذیت میشدم واسه عوض کردنش ....
بلاخره بعد از کلی سختی لباسامو عوض کردم و از ماشین پیاده شدم در رو قفل کردم و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم.
حجم زیادی از مایع دستشویی رو داخل دستم ریختم و به صورتم زدم تا آرایشمو کامل پاک کنم.
حدودا ۱۵ دقیقه ای طول کشید که بلاخره این حجم از آرایش شسته شد ، ولی مطمئن بودم چون با این مایع شسته بودم قرار بود حسابی جوش بزنم.
بیخیال این حرفا شدم و سریع به سمت داخل بیمارستان حرکت کردم.
......
گندم : ببخشید آقای جهانی کدوم قسمت بستری هستن.
پرستار: پشت سر من بیا.
پشت سر خانوم پرستار راه افتادم که با دیدن شاهین از دور ، از پرستار تشکر کردم و به سمت شاهین رفتم.
چشماش پر از اشک بود دستاشو گرفتم و گفتم:
- قربونت برم خوب میشه انقد خودتو اذیت نکن.
- چی میگی گندم ضربان قلبش گاهی وقتا میشه ی خط صاف این یعنی مرگ یعنی تموم.
- عزیزم خودت داری میگی بعضی وقتا یعنی اینکه بیشتر وقتا هم ضربان قلبش اوکیه.
با تموم شدن حرفم هم زمان در اتاق کما باز شد .
دکتر به سمت دایی شاهین رفت و گفت:
- شما با بیمار نسبتی دارید؟
- بله بله من برادر زنشم
و بعد با اشاره ای به سمت شاهین گفت:
- ایشونم پسرشون هستن.
دکتر به سمت شاهین رفت و گفت:
✍️ به قلم: نرجس
https://eitaa.com/Gandem_N
پارت نود و سوم رمان #گندم
آقای جهانی تسلیت میگم ، ما همه تلاشمونو کردیم ولی این سکته قلبی باعث شد که خونریزی داخلی پیدا کنه حین عمل و این حال بیمار رو بدتر کرد ، متاسفم.
شاهین با چشمانی پر از اشک با پاهایی که سست شد بود روی زمین نشست و بلند شروع به گریه کردن کرد.
سمتش رفتم و دستشو گرفتم و گفتم:
- شاهین تورو خدا آروم باش دورت بگردم تو الان باید قوی خودتو نشون بدی جلو مامانت و بقیه.
- گندم امشب قرار بود بهترین شب زندگیم باشه نه بدترین ، حالا چجوری به مامانم بگم گندم.
نفسی گرفت و باز با گریه شدید تر ادامه داد:
- مامانم بدون بابا میمیره گندم ، خودم خود بدبختم بدبخت شدم .
دستاشو محکم تر گرفتم و گفتم:
- باشه عزیزم آروم باش یکم.
بلافاصله بلند شدم تا براش آب بیارم ، یکم اونور تر از آب سرد کن دایی شاهین رو دیدم که داشت با تلفن حرف میزد ، احتمالا داشت خبر فوت بابای شاهینو به بقیه میداد.
.....
باورم نمیشد تو شب عقدمون تو بهترین شب زندگی من همچین اتفاقی افتاد ، قرار بود بعد از مراسم با شاهین بریم خوراکی بخریم و بریم تو اتاقش تا صبح فیلم سینمایی ببینیم...
بیخیال این حرفا شدم و لیوان رو برداشتم و به سمت شاهین رفتم بزور چند تا قلپ آب خورد و دستی به صورتش کشید.
کمکش کردم تا بلند شد دستشو به دیوار گرفت و گفت:
- گندم بریم ، بریم خونتون به مامانم و بقیه خبر رو بگیم...
چیزی نگفتم که باهم به سمت ماشین حرکت کردیم به ماشین که رسیدیم تا شاهین خواست سمت راننده بشینه مانعش شدم و ازش خواهش کردم بخاطر حال بدش من رانندگی کنم و شاهینم چون حوصله چونه زدن نداشت قبول کرد.
پشت فرمون نشستم و به سمت خونه حرکت کردم همش نگران شاهین بودم ، صندلیو عقب برده بود و خیلی آروم اشک میریخت ، بغضم گرفته بود هیچوقت شاهینو ندیده بودم که انقد حالش بد باشه.
✍️ به قلم: نرجس
https://eitaa.com/Gandem_N
پارت نود و چهارم رمان #گندم
به خونه که رسیدیم از پشت در صدای جیغ مامان شاهین شنیده میشد ، شاهین با قدم های آروم به سمت در رفت و زنگ زد.
در با صدای دینگی باز شد.
داخل که شدیم مامان شاهین بغلم کرد و بلند بلند زار زد ، بغلش کردم و در گوشش گفتم :
- آروم باش مامان قوی باش ، شاهینو ببین چه داغون شده تو الان فقط شاهین رو داری اونم دلش به تو گرمه قوی باش .
- گندم سوختم ، کمرم شکست گندم درسته سنی ازم گذشته ولی نمیدونی بعد از این همه مدت چقدر هنوز مثل روز اول عاشقش بودم .
محکم تر بغلش کردم با اینکه سنم زیاد نبود ولی درکش میکردم ، خودم چند سال از شاهین دور بودم ، میمیردم واسه یه لحظه دیدنش.
.....
از بغل مامان بیرون اومدم که شاهین مامانشو محکم بغل گرفت و بلند تر از مامانش گریه کرد .
- مامان بابا میخواست بچمو ببینه ، میخواست ببینه چه زندگی ای قراره واسه گندم بسازم .
بغضم گرفت از حرفاش خدایا این چه شانسی بود که من داشتم چرا هروقت من حالم خوب بود خدا باید یه جوری از چشام در میاورد .
تا از این فکرها اومدم بیرون دیدم مامان شاهین روی زمین افتاده، سریع به سمت آشپزخونه رفتم و آب قند آوردم یکمم ریختم رو صورتش که چشماشو باز کرد شاهین بلندش کرد و به سمت اتاق من بردش.
کمکش کرد تا روی تخت من دراز بکشه .
بعد از خوردن چندتا مسکن بلاخره شاهین تونست راضیش کنه که بخوابه ، باهم از اتاق خارج شدیم کلید ماشینشو برداشت و رو به بابام گفت:
- من با گندم میرم بیرون زود میایم.
بابا سکوت کرد که من پشت سرش حرکت کردم ، سوار ماشین شدیم که حرکت کرد بغض گلوشو گرفته بود و رگای گردنش ورم کرده بود ، بعد از چند دقیقه به یه نقطه بالا از شهر رسیدیم که از ماشین پیاده شد همراهش پیاده شدم و کنارش ایستادم که داد بلندی زد و با خدا حرف زد انگار میخواست خودشو خالی کنه ، روی زمین نشست و بلند بلند زار زد نگران به سمت ماشین رفتم و دبه آبی آوردم و ازش خواهش کردم که یکم ازش بخوره.
✍️ به قلم: نرجس
https://eitaa.com/Gandem_N
𝑮𝒂𝒏𝒅𝒐𝒎🌾
پارت اول رمان #گندم سایه پر رنگ قرمزی رو زدم و شروع کردم به همراه آهنگ خوندن ژینا گل من گل خوشگل من
عضوای جدید از اینجا میتونید پارت اول رو بخونید🤍💅