eitaa logo
𝑮𝒂𝒏𝒅𝒐𝒎🌾
1.8هزار دنبال‌کننده
22 عکس
3 ویدیو
0 فایل
🌿•|•𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐧𝐚𝐦𝐞 𝐨𝐟 𝐠𝐨𝐝•|•🌿 و او کسی بود که حتی تصور آغوشش، صدایش، چشم هایش، خنده هایش و حضورش نیز مرا از غم نجات می‌داد. نویسنده: نرجس 🛑هرگونه کپی پیگیری قانونی دارد تبلیغات؟ اینجام 👇 @Narjes_1403
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت نود و دوم رمان شاهین سریع به سمت در خروجی رفت که منم پشت سرش حرکت میکردم ماشینو روشن کرد و به تندی حرکت کرد. نگران نگاهش کردم که همزمان نگاهی بهم انداخت و گفت: - لازم نیست با این سر و وضع بیای داخل ، تو ماشین میشینی تا بیام. خم شدم به صندلی عقب و کوله پشتیمو چنگ زدم و گفتم : - شاهین ببین لباسایی که صبح باهاش آرایشگاه بودم و تو ماشین گذاشتم هست ، اینارو عوض میکنم همینجا شیشه ماشین هم که صد در صد دودیه. ـ چی بگم باشه من میرم داخل تو هم سریع عوض کن بیا. بلاخره بعد از حدود نیم ساعت به بیمارستان رسیدیم شاهین از ماشین پیاده شد و کلید رو دست من داد که بعد از عوض کردن لباسام در رو قفل کنم. هرکاری میکردم به سختی میتونستم لباس عوض کنم چون لباسم پف داشت و تو ماشین بشدت اذیت میشدم واسه عوض کردنش .... بلاخره بعد از کلی سختی لباسامو عوض کردم و از ماشین پیاده شدم در رو قفل کردم و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم. حجم زیادی از مایع دستشویی رو داخل دستم ریختم و به صورتم زدم تا آرایشمو کامل پاک کنم. حدودا ۱۵ دقیقه ای طول کشید که بلاخره این حجم از آرایش شسته شد ، ولی مطمئن بودم چون با این مایع شسته بودم قرار بود حسابی جوش بزنم. بیخیال این حرفا شدم و سریع به سمت داخل بیمارستان حرکت کردم. ...... گندم : ببخشید آقای جهانی کدوم قسمت بستری هستن. پرستار: پشت سر من بیا. پشت سر خانوم پرستار راه افتادم که با دیدن شاهین از دور ، از پرستار تشکر کردم و به سمت شاهین رفتم. چشماش پر از اشک بود دستاشو گرفتم و گفتم: - قربونت برم خوب میشه انقد خودتو اذیت نکن. - چی میگی گندم ضربان قلبش گاهی وقتا میشه ی خط صاف این یعنی مرگ یعنی تموم. - عزیزم خودت داری میگی بعضی وقتا یعنی اینکه بیشتر وقتا هم ضربان قلبش اوکیه. با تموم شدن حرفم هم زمان در اتاق کما باز شد . دکتر به سمت دایی شاهین رفت و گفت: - شما با بیمار نسبتی دارید؟ - بله بله من برادر زنشم و بعد با اشاره ای به سمت شاهین گفت: - ایشونم پسرشون هستن. دکتر به سمت شاهین رفت و گفت: ✍️ به قلم: نرجس https://eitaa.com/Gandem_N
پارت نود و سوم رمان آقای جهانی تسلیت میگم ، ما همه تلاشمونو کردیم ولی این سکته قلبی باعث شد که خونریزی داخلی پیدا کنه حین عمل و این حال بیمار رو بدتر کرد ، متاسفم. شاهین با چشمانی پر از اشک با پاهایی که سست شد بود روی زمین نشست و بلند شروع به گریه کردن کرد. سمتش رفتم و دستشو گرفتم و گفتم: - شاهین تورو خدا آروم باش دورت بگردم تو الان باید قوی خودتو نشون بدی جلو مامانت و بقیه. - گندم امشب قرار بود بهترین شب زندگیم باشه نه بدترین ، حالا چجوری به مامانم بگم گندم. نفسی گرفت و باز با گریه شدید تر ادامه داد: - مامانم بدون بابا میمیره گندم ، خودم خود بدبختم بدبخت شدم . دستاشو محکم تر گرفتم و گفتم: - باشه عزیزم آروم باش یکم. بلافاصله بلند شدم تا براش آب بیارم ، یکم اونور تر از آب سرد کن دایی شاهین رو دیدم که داشت با تلفن حرف میزد ، احتمالا داشت خبر فوت بابای شاهینو به بقیه میداد. ..... باورم نمیشد تو شب عقدمون تو بهترین شب زندگی من همچین اتفاقی افتاد ، قرار بود بعد از مراسم با شاهین بریم خوراکی بخریم و بریم تو اتاقش تا صبح فیلم سینمایی ببینیم... بیخیال این حرفا شدم و لیوان رو برداشتم و به سمت شاهین رفتم بزور چند تا قلپ آب خورد و دستی به صورتش کشید. کمکش کردم تا بلند شد دستشو به دیوار گرفت و گفت: - گندم بریم ، بریم خونتون به مامانم و بقیه خبر رو بگیم... چیزی نگفتم که باهم به سمت ماشین حرکت کردیم به ماشین که رسیدیم تا شاهین خواست سمت راننده بشینه مانعش شدم و ازش خواهش کردم بخاطر حال بدش من رانندگی کنم و شاهینم چون حوصله چونه زدن نداشت قبول کرد. پشت فرمون نشستم و به سمت خونه حرکت کردم همش نگران شاهین بودم ، صندلیو عقب برده بود و خیلی آروم اشک می‌ریخت ، بغضم گرفته بود هیچوقت شاهینو ندیده بودم که انقد حالش بد باشه. ✍️ به قلم: نرجس https://eitaa.com/Gandem_N
همسایه pv @Narjes_1403
پارت نود و چهارم رمان به خونه که رسیدیم از پشت در صدای جیغ مامان شاهین شنیده میشد ، شاهین با قدم های آروم به سمت در رفت و زنگ زد. در با صدای دینگی باز شد. داخل که شدیم مامان شاهین بغلم کرد و بلند بلند زار زد ، بغلش کردم و در گوشش گفتم : - آروم باش مامان قوی باش ، شاهینو ببین چه داغون شده تو الان فقط شاهین رو داری اونم دلش به تو گرمه قوی باش . - گندم سوختم ، کمرم شکست گندم درسته سنی ازم گذشته ولی نمیدونی بعد از این همه مدت چقدر هنوز مثل روز اول عاشقش بودم . محکم تر بغلش کردم با اینکه سنم زیاد نبود ولی درکش میکردم ، خودم چند سال از شاهین دور بودم ، میمیردم واسه یه لحظه دیدنش. ..... از بغل مامان بیرون اومدم که شاهین مامانشو محکم بغل گرفت و بلند تر از مامانش گریه کرد . - مامان بابا میخواست بچمو ببینه ، میخواست ببینه چه زندگی ای قراره واسه گندم بسازم . بغضم گرفت از حرفاش خدایا این چه شانسی بود که من داشتم چرا هروقت من حالم خوب بود خدا باید یه جوری از چشام در میاورد . تا از این فکرها اومدم بیرون دیدم مامان شاهین روی زمین افتاده، سریع به سمت آشپزخونه رفتم و آب قند آوردم یکمم ریختم رو صورتش که چشماشو باز کرد شاهین بلندش کرد و به سمت اتاق من بردش. کمکش کرد تا روی تخت من دراز بکشه . بعد از خوردن چندتا مسکن بلاخره شاهین تونست راضیش کنه که بخوابه ، باهم از اتاق خارج شدیم کلید ماشینشو برداشت و رو به بابام گفت: - من با گندم میرم بیرون زود میایم. بابا سکوت کرد که من پشت سرش حرکت کردم ، سوار ماشین شدیم که حرکت کرد بغض گلوشو گرفته بود و رگای گردنش ورم کرده بود ، بعد از چند دقیقه به یه نقطه بالا از شهر رسیدیم که از ماشین پیاده شد همراهش پیاده شدم و کنارش ایستادم که داد بلندی زد و با خدا حرف زد انگار میخواست خودشو خالی کنه ، روی زمین نشست و بلند بلند زار زد نگران به سمت ماشین رفتم و دبه آبی آوردم و ازش خواهش کردم که یکم ازش بخوره. ✍️ به قلم: نرجس https://eitaa.com/Gandem_N
چجوری تو ۲ دقیقه خوندی😭😂
یا خدااااااااا
شب دختر خانومام بخیر 🍃🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلا سه نفر موندن .... واقعا لف راضی نیستم
تا فردا عصر ۱.۸۰۰ بشم سه تا پارت رمان میدم