💙🍃
🍃🍁
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝نسل سوختــه
#قسمت_صد_و_چهاردهم (( ڪنڪور ))
💠✍🏻حدود ساعت ۸ شب بود ڪه صداے زنگ، بلند شد و جمله ے “دایی محمد اومد” فضاے پر از تشنج رو به سڪوت تبدیل ڪرد. سڪوتی ڪه هر لحظه در شرف انفجار بود. دایی محمد هیبت خاصی داشت، هیبتی ڪه همیشه نفس پدرم رو می گرفت.با همون هیبت و نگاهی ڪه ازش آتش می بارید، از در اومد تو. پدرم از جا بلند شد، اما قبل از اینڪه ڪلمه اے دهانش خارج بشه، سیلی محڪمی از دایی خورد.
ـ💠✍🏻صبح روز مراسم عقدڪنون تون، بهت گفتم ازت خوشم نمیاد و واے به حالت اشڪ از چشم خواهرم بریزه.عمه سهیلا با حالت خاصی از جاش بلند شد و با عصبانیت به داییم نگاه ڪرد.
ـ به به حاج آقا، عوض اینڪه واسه اصلاح زندگی قدم جلو بزارید، توےخونه برادرم روش دست بلند می ڪنید. بعد هم می خواید از خونه خودش بندازیدش بیرون؟ وقاحت هم حدے داره.
دایی زیرچشمی نگاهی بهش ڪرد.ـ مرد دو زنه رو میگن: خونه این زنش، خونه اون زنش. دیگه نمیگن خونه خودش. خونه اش رو به اسم زن هاش می شناسن. حالا هم بره اون خونه اے ڪه انتخابش اونجاست. اصلاح رو هم همون قدر ڪه توے این مدت، شما اصلاح و آباد ڪردید بسه. اصلاحی رو هم ڪه شما بڪنید عروس یا ڪور میشه یا ڪچل.
💠✍🏻عمه در حالیڪه غر غر می ڪرد از در بیرون رفت. پدر هم پشت سرش غر غر ڪردن، صفت مشترڪ همه شون بود و مادرم زیر چشمی به من نگاه می ڪرد.اونطورے بهش نگاه نڪن. به جاے مهران تو باید به من زنگ می زدے.از اون شب، دیگه هیچ ڪدوم مزاحم آرامش ظاهرے ما نشدن و خونه نسبت به قبل آرامش بیشترے پیدا ڪرد. آرامشی ڪه با شروع فرآیند دادگاه، چندان طول نڪشید.مادر به شدت درگیر شده بود و پدرم ڪه با گرفتن یه #وڪیل حرفه اے و ڪار ڪشته، سعی در ضایع ڪردن تمام حقوق مادرم داشت.مادر دیگه وقت، قدرت و حوصله اے براے رسیدگی به سعید و الهام سیزده، چهارده ساله رو نداشت و این حداقل ڪاری بود ڪه از دستم برمی اومد.
💠✍🏻زمانی ڪه همه بچه ها فقط درس می خوندن، من، بیشتر ڪارهاےخونه از گردگیرے و جارو ڪردن تا خرید و حتی پختن غذاهاے ساده تر رو انجام می دادم. الهام هم با وجود سنش، گاهی ڪمک می ڪرد.هر چند، مادرم سعی می ڪرد جو خونه آرام باشه، اما همه مون فشار عصبی شدیدےرو تحمل می ڪردیم و من، در چنین شرایطی بود ڪه #ڪنکور دادم.
✍ادامه دارد......
➢ @Ganje_aarsh ❤️
🍃🍁
💙🍃
💙🍃
🍃🍁
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝نسل سوختــه
#قسمت_صد_و_چهاردهم (( ڪنڪور ))
💠✍🏻حدود ساعت ۸ شب بود ڪه صداے زنگ، بلند شد و جمله ے “دایی محمد اومد” فضاے پر از تشنج رو به سڪوت تبدیل ڪرد. سڪوتی ڪه هر لحظه در شرف انفجار بود. دایی محمد هیبت خاصی داشت، هیبتی ڪه همیشه نفس پدرم رو می گرفت.با همون هیبت و نگاهی ڪه ازش آتش می بارید، از در اومد تو. پدرم از جا بلند شد، اما قبل از اینڪه ڪلمه اے دهانش خارج بشه، سیلی محڪمی از دایی خورد.
ـ💠✍🏻صبح روز مراسم عقدڪنون تون، بهت گفتم ازت خوشم نمیاد و واے به حالت اشڪ از چشم خواهرم بریزه.عمه سهیلا با حالت خاصی از جاش بلند شد و با عصبانیت به داییم نگاه ڪرد.
ـ به به حاج آقا، عوض اینڪه واسه اصلاح زندگی قدم جلو بزارید، توےخونه برادرم روش دست بلند می ڪنید. بعد هم می خواید از خونه خودش بندازیدش بیرون؟ وقاحت هم حدے داره.
دایی زیرچشمی نگاهی بهش ڪرد.ـ مرد دو زنه رو میگن: خونه این زنش، خونه اون زنش. دیگه نمیگن خونه خودش. خونه اش رو به اسم زن هاش می شناسن. حالا هم بره اون خونه اے ڪه انتخابش اونجاست. اصلاح رو هم همون قدر ڪه توے این مدت، شما اصلاح و آباد ڪردید بسه. اصلاحی رو هم ڪه شما بڪنید عروس یا ڪور میشه یا ڪچل.
💠✍🏻عمه در حالیڪه غر غر می ڪرد از در بیرون رفت. پدر هم پشت سرش غر غر ڪردن، صفت مشترڪ همه شون بود و مادرم زیر چشمی به من نگاه می ڪرد.اونطورے بهش نگاه نڪن. به جاے مهران تو باید به من زنگ می زدے.از اون شب، دیگه هیچ ڪدوم مزاحم آرامش ظاهرے ما نشدن و خونه نسبت به قبل آرامش بیشترے پیدا ڪرد. آرامشی ڪه با شروع فرآیند دادگاه، چندان طول نڪشید.مادر به شدت درگیر شده بود و پدرم ڪه با گرفتن یه #وڪیل حرفه اے و ڪار ڪشته، سعی در ضایع ڪردن تمام حقوق مادرم داشت.مادر دیگه وقت، قدرت و حوصله اے براے رسیدگی به سعید و الهام سیزده، چهارده ساله رو نداشت و این حداقل ڪاری بود ڪه از دستم برمی اومد.
💠✍🏻زمانی ڪه همه بچه ها فقط درس می خوندن، من، بیشتر ڪارهاےخونه از گردگیرے و جارو ڪردن تا خرید و حتی پختن غذاهاے ساده تر رو انجام می دادم. الهام هم با وجود سنش، گاهی ڪمک می ڪرد.هر چند، مادرم سعی می ڪرد جو خونه آرام باشه، اما همه مون فشار عصبی شدیدےرو تحمل می ڪردیم و من، در چنین شرایطی بود ڪه #ڪنکور دادم.
✍ادامه دارد......
➢ @Ganje_aarsh ❤️
🍃🍁
💙🍃