eitaa logo
قهرمان من
755 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
757 ویدیو
0 فایل
🇮🇷یه کانال خاص با اعضای خاصتر ✅هدف معرفی شهدا، سبک زندگیشان، کرامات خاص و.. ✅سرگرمی مذهبی، تربیتی و پرورشی اجرای پویش های مذهبی و اهدا جوایز لینک کانال🤝👇 https://eitaa.com/joinchat/2889941063Cdb10755b04
مشاهده در ایتا
دانلود
🏷 سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی: ▫️توصیه‌ام به شما این است که هرکدام، یک شهید را برای خودتان انتخاب کنید. حتما هم نباید معروف باشد. در گمنام ها، انسان‌های فوق‌العاده‌ای وجود دارد، آنها را هم در نظر بگیرید. ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ بیا تو کانال ما با نام 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ آدرس کانال ما در ایتا @ghahremane_man3 ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
موضوع کلیپ👆👆 مادر شهیدی که فرزند شهیدش یک شبه به او قرآن خواندن یاد داد.😭😭 ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ بیا تو کانال ما با نام 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️چ به گروه شهدایی ما بپیوندید👇👇 خط شهدا ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
انتشار مجدد تابلو نقاشی «مَرَجَ البحرین» به معنی تلاقی دو دریا اثر استاد روح الامین؛ به بهانه سالروز ازدواج حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام و حضرت صدیقه طاهره فاطمه سلام الله علیها
از شما دعوت میکنم که در گروه عضو شید https://eitaa.com/joinchat/1391395258G52ba0f3e7a
از لباس سفید به رو سپیدی رسید 🔹" " در شب‌های ماه مبارک و شب‌های قدر بیمارستان را ترک نکرد و بر بالین بیماران تلاوت می‌کرد. 🔹 همیشه به سپیدش اشاره می‌کرد و می‌گفت اگر از این لباس سفید به رو سپیدی رسیدیم هنر کرده‌ایم. 🔹او در مسیر خدمت به هم‌نوع در دام ویروس منحوس گرفتار شد و جان عزیز خود و دلبندش را تقدیم پیشگاه رب‌العالمین کرد و به فیض رسید. ایشان متولد بیست ماه 1372 در است. او در سال 1390 در سراسری، در رشته‌های کارشناسی زمین‌شناسی ، کارشناسی و پرستاری دانشگاه آزاد قبول شد که علاقه‌اش به ادامه تحصیل در رشته‌های او را به سراغ رشته پرستاری کشاند. او بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه به عنوان پرستار طرحی در بیمارستان امتیاز و مرکز فوریت‌های مشغول به کار شد. او طی این مدت به عنوان پرستار نمونه معرفی و مورد تشویق قرار گرفت. در سال 1396 بعد از اتمام دوره طرح به عنوان نیروی قراردادی در همین بیمارستان به ادامه شغل پرستاری مشغول شد. وی درسال 1397 با وجود مشغله کاری، به دلیل علاقه به ادامه تحصیل، در کنکور کارشناسی ارشد رشته آموزش ، در دانشگاه علوم پزشکی شیراز پذیرفته شد و در واپسین روزهای حیاتش با وجود بارداری، در حال تکمیل پایان‌نامه‌اش بود. ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ بیا تو کانال ما با نام 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ آدرس کانال ما در ایتا @ghahremane_man3 ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
اگر میخای با شهیدی که حاج قاسم دوست داشت در کنار او خاک شود😭😭 آشنا بشی بیا تو کانال ما ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
متولد سال ۱۳۴۰ در شهر بود. وی در خانواده‌ای فرهنگی بزرگ شد و همه فرزندان از همان کودکی با حضور در مساجد و جلسات مذهبی با و آشنا می‌شدند و علاقه زیاد و ارتباط عمیق شهید محمد حسین یوسف الهی با نیز ریشه در همین دوران داشته است. در زمان جنگ و در و در واحد و مشغول به فعالیت و بعد‌ها نیز به عنوان جانشین این واحد انتخاب شد. این شهید بزرگوار در طول جنگ تحمیلی، پنج مرتبه به شدت مجروح شد و در نهایت در هشت در بیست و هفتم ماه سال ۱۳۶۴ به دلیل مصدومیت حاصل از بمب‌های شیمیایی در بیمارستان لبافی نژاد شهر تهران به رسید. واقعیت چشم برزخی او در پست بعدی👇👇👇 بیا تو کانال ما ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
لینک کانال قهرمان من جهت دعوت از دوستانتون https://eitaa.com/ghahremane_man3
💥 ۵ داستان از محمدحسین_یوسف_الهی ۱⃣ همرزم شهید: حسین به من گفته بود در کنار اروند بمان و درجه جذر و مدّ آب که روی میله ثبت می‌شود را بنویس. بعد هم خودش برای مأموریّت دیگری حرکت کرد. نیمه های شب خوابم برد. آن هم فقط ۲۵ دقیقه. بعداً برای این فاصله زمانی، از پیش خودم عددهایی را نوشتم تا کسی کسی متوجه خوابیدن من نشود. وقتی حسین و دوستش برگشتند، بی مقدّمه به من خیره شد و گفت: “تو شهید نمی‌شوی”. با تعجّب به او نگاه کردم! مکثی کرد و باز به من گفت: چرا آن ۲۵ دقیقه را از پیش خودت نوشتی؟ اگر می‌نوشتی که خوابم برد، بهتر از دروغ نوشتن بود. خدا گواه است که در آن شب و در آن جا، هیچ کس جز خدا همراه من نبود!!! او از کجا میدانست!؟ ۲⃣مادر شهید: با مجروح شدن پسرم محمّدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم؛ نمی دانستم در کدام اتاق بستری است. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا. وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند! بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟ امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد! واقعیت چشم برزخی او در پست بعدی👇👇👇 بیا تو کانال ما ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
۳⃣برادر شهید: برای پنجمین بار که مجروح و شیمیایی شد سال ۶۲ بود. او را به بیمارستان شهید لبّافی نژاد تهران آوردند. من و برادر دیگرم با اتوبوس راهی تهران شدیم.از کرمان. ساعت ۱۰:۰۰ شب به بیمارستان رسیدیم. با اِصرار وارد ساختمان بیمارستان شدیم. نمی‌دانستیم کجا برویم. جوانی جلو آمد و گفت: شما برادران محمّدحسین یوسف الهی هستید؟ با تعجّب گفتیم: بله! جوان ادامه داد: حسین گفته: برادران من الآن وارد بیمارستان شدند. برو آنها را بیاور اینجا! وارد اتاق که شدیم، دیدیم بدن حسین تمام سوخته ولی می‌تواند صحبت کند. اوّلین سؤال ما این بود: از کجا میدانستی که ما آمدیم؟ لبخندی زد و گفت: چیزی نپرسید؛ من از همان لحظه که از کرمان راه افتادید، شما را می دیدم! محمّدحسین حتّی رنگ ماشین و ساعت حرکت و… را گفت! ⃣ 4مرزم شهید: زمستان سال ۶۴ بود. با بچّه های واحد اطّلاعات در سنگر بودیم. حسین وارد سنگر شد و بعد از کلّی خنده و شوخی گفت: در این عملیّات یک راکت شیمیایی به سنگر شما اصابت می کند. بعد با دست اشاره کرد و گفت: شما چند نفر شهید می شوید. من هم شیمیایی می شوم. حسین به همه اشاره کرد به جز من! واقعیت چشم برزخی او در پست بعدی👇👇👇 بیا تو کانال ما ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
آخرین واقعیت چشم برزخی 5همرزم شهید: دو تا از بچّه های واحد شناسایی از ما جدا شدند. آنهم با لباس غوّاصی در آبها فرو رفتند. هر چه معطّل شدیم باز نگشتند. به ناچار قبل از روشن شدن هوا به مقرّ برگشتیم. محمّدحسین که مسؤول اطّلاعات لشکر۴۱ ثارالله کرمان بود، موضوع را با شهید حاج قاسم سلیمانی- فرمانده لشکر ـ در میان گذاشت. حاج قاسم گفت: باید به قرارگاه خبر بدهم. اگر اسیر شده باشند، حتماً دشمن از عملیّات ما با خبر می‌شود. امّا حسین گفت: تا فردا صبر کنید. من امشب تکلیف این دو نفر را مشخّص می‌کنم. صبح روز بعد حسین را دیدم. خوشحال بود. گفتم: چه شده؟ به قرارگاه خبر دادید؟ گفت: نه. پرسیدم: چرا؟! حسین مکثی کرد و گفت: دیشب هر دوی آنها را دیدم. هم اکبر موسایی پور هم حسین صادقی را. با خوشحالی گفتم: الآن کجا هستند؟ گفت: در خواب آنها را دیدم. اکبر جلو بود و حسین پشت سرش. چهره اکبر نور بود! خیلی نورانی بود. می دانی چرا؟ اکبر اگر درون آب هم بود، نماز شبش ترک نمی‌شد. در ثانی اکبر نامزد هم داشت. او تکلیفش را که نصف دینش بود انجام داده بود، امّا صادقی مجرّد بود. اکبر در خواب گفت: که ناراحت نباشید؛ عراقی ها ما را نگرفته اند، ما بر می‌گردیم. پرسیدم: چه طور؟! گفت: شهید شده اند. جنازه های شان را امشب آب می آورد لب ساحل. من به حرف حسین مطمئنّ بودم. شب نزدیک ساحل ماندم. آخر شب نگهبان ساحل از کمی جلوتر تماس گرفت و گفت: یک چیزی روی آب پیداست. وقتی رفتم، دیدم پیکر شهید صادقی به کنار ساحل آمده! بعد هم پیکر اکبر پیدا شد! بیا تو کانال ما ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️
میگفت‌ چشمان‌ به راهی است‌که‌ از خود به یادگـار گذاشته‌اند اما چشم‌ ما به‌ روزی است که با‌ آنان‌ رو به‌ رو‌ خواهیم‌ شد ! بیا تو کانال ما ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🏵️🏵️🏵️ قهرمان من 🏵️🏵️🏵️ ࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐