"قَلَمدُخت"
امشب شبجمعست...
شب دعای کمیل.. شب کربلا.
مثل همهی شبجمعههای دیگه دلم
گرفته. انقدری که تموم وجودم داااد
میزنه پاشو بنوییییسسس!
و من توی کلنجار نوشتن با خودم گیر
کردم و مثل مرغ پرکنده دست به همه
چی میزنم و خودمو سرگرم میکنم و
آخرشم هیچی به هیچی.
این لا به لا یهو یادم افتاد امروز صبح
اهنگ جدید چاووشی رو گوش کردیم...
دوباره پلی کردم... سهباره... چهارباره...
و هردفعه گفتم آخه لعنتی! این همه
غمو از کجات میریزی تو این صدا!
+منو هیچ کس... منو هیچ چی...
مثه حرف تو، نسوزونده بود..! (:
"قَلَمدُخت"
گاهنامهی اول🪴 امروز صبح خانومِمیمقاف قرار بود دوباره مصاحبه داشته باشه و طبق معمول قبلش تا پا
گفته بودم یه روز به این پیام ریپلای میزنم و میگم بالاخره شد...🫂✌🏻
بهترین حس (:
مبارکت باشه یه عالمه🥺
[إلهي رضاً برضاك]
-إلهي رضاً برضاك، تسليماً لأمرك، صَبراً عَلى قَضائِك، یا رَبِّ لا معبود سواك، يا غياثَ المستغيثين-
دل های شکستنی این کلمات را خیلی به دور از خودشان میبینند. این کلماتِ سحرانگیزِ فوقبشری را...
چند شب پیش وقتی ناخودآگاه زمزمه کردم: إلهي رضاً برضاك... بعد پشیمانی بود که سرازیر شد میان قلبم.
هرجور فکر کردم خیلی از دهن من بزرگ تر است این حرف و خیلی به دور از واقعیتِ منم منم کردن های من است!
زبان میگفت راضیم به رضای تو و دست ها گلویش را میگرفتند... زبان میگفت تسلیمم به فرمان تو و عقل راهش را کج میکرد... زبان میگفت صبر میکنم بر اتفاقی که تو برایم رقم زدی و قلب در نهایت شیون میکرد...
بیطاقتی برای دلهایچینی و شکننده این روزها بی دلیل نیست. آن وقت ها که دیگر با تمام وجودمان نمیگوییم:
إلهي رضاً برضاك...
#قلمدخت