"قَلَمدُخت"
💚📚 واحـة | همخوانـیکتـاب واحة یعنی: قطعه زمینی سبز و خرم در میان صحرا🌿 بدین معنا که اهل کتاب را
.
|کتابها و حیات|🪐✨
اصولا وقتی از تمام اتفاقهای ریز و درشت عالم عبور میکنم، آخر کار، پناهِ تنهاییهای من، کتابهایم هستند.
رابطهی من و کتابخانهام آنقدر دوستداشتنی است که خیلی وقتها وسط کارهای مهم یا خستگیهای عجیب و غریب، ناگهان دست از کار میکشم و زل میزنم به کتابخانهی سفید رنگم. کمی که چشمم گرم گشتن میان قفسهها شود، توی دلم با تک تک کتابها حرف میزنم! آنوقت که خیالم راحت شد همگی سرجایشان هستند، از روی صندلی بلند میشوم و دانه دانه کتابها را از جایشان بیرون میآورم و در آغوشم جا میدهم. یکی... دوتا... سهتا...
به خودم میآیم و میبینم روی میز دوباره پر از کتاب شده! نوازشگونه دوباره کتابها را میزنم زیر بغل و خیلی مرتب سرجایشان قرار میدهم. این کار را سرزدن به کتابهایی که دوستشان دارم، میدانم. یک نقطه اتصال ژرف و عمیق میان قلم و نوشتن، خواندن و گوش دادن، چیدن و نوازش کردن!
حالا اما، واحه را درآغوش میکشم. دلگرمی جدید من برای رسالت همیشگیام با دنیای کتابها!
واحهی عزیزِمن❤️🩹
حاصلِ تعلق خاطر من به کتابهاست. یک وظیفه و شاید یک علاقهی همیشگی!
کتابخوان کردن آدمها برای من به اندازهی در آغوش کشیدن کتابخانهام ارزش دارد!
واحه قرار است آغوش کتابها برای آدمها باشد🥺
#محفلواحه✨
.
"قَلَمدُخت"
.
به بهانهی سالگرد تولد سیدابراهیمعزیز،
گالری رو بالا پایین میکردم که خوردم به
یه فیلم...!
اون جایی که همه کم کم داشتن میرفتن
و بدن سیدابراهیم رو کنار عشقالیالابدش
امانت داده بودن به خاک. همهی خادما
دور مزار جمع شده بودن. در حرم باز بود.
حسین طاهری با لباس خادمی تو تنش
داشت روضه میخوند...
+همه منتظرن... مادرش برسه... کاش
صدای برادر به خواهرش نرسه...
صدای گریه ها که بلند شد، ویدئو رو قطع
کردم. باز دوباره همه چیز برام مرور شد.
خاک کنار امام رضا هم مگه سرده؟
من هنوز تو غم از دست دادنتون موندم
آقای رئیس جمهور... من هنوز داغه داغم!
#جبراننمیشویحتیبهگریههایعمیق🥀
.
.
خوش به سعادت این دونههای برف که زیارتِ نیابتی کردن از طرف تکتک اونایی که دلشون تنگ شده(:🤍
+اگر دوست دارین چشماتون اکلیلی بشه و از ته دلتون بگین ای جااان خودایا چه نازه (😍😂) ویدئوها رو ببینید🫂
#حرمِبرفییابرفِحرمی🥺❄️
.
"قَلَمدُخت"
.
داشتم فکر میکردم خوشبهحال اونایی که
توی این برف میرن چاییخونه و همینطور
که دونههای سفید و بلوری میشینه رو
دستای یخ کردشون، قلپ قلپ چایی داغ
نوش جان میکنن و لپاشون گُل میندازه!✨
.
به یادت آنچنان غرق خودم بودم که دریا گفت:
تو را میبینم و شک میکنم دریا منم یا تو..؟
#حسین_زحمتکش
"قَلَمدُخت"
به یادت آنچنان غرق خودم بودم که دریا گفت: تو را میبینم و شک میکنم دریا منم یا تو..؟ #حسین_زحمتکش
چقدر دلم میخواست امروز منم اینجا، تو دریای این آقا غرق میشدم! (:
"قَلَمدُخت"
.
این چند روز که نشد توی کانال درخدمتتون
باشم، درگیر مراسم هیئت دخترونمون
بودم. همون هیئتی که اینجا قبلا
درموردش با هم صحبت کرده بودیم😁
نسبت به چند تا مراسم قبلی، پیشرفت رو
توی تک تک رفتارِ حتی خادمها میدیدم و
همین انگیزمو برای کار کردن صدبرابر
میکرد💚
برنامهی این دفعه ولی خیلی فرق داشت.
تهش قرار شد که
مهمان ویژه داشته باشیم و به رسم هر
سال، به مناسبت روز زن از یک مادر شهید
یا همسر شهید دعوت کنیم. اما امان از
لحظهای که قرار باشه امتحانت کنن! اونم
وسط کارفرهنگی کردن🦦✨
جونم براتون بگه که صد بار مهمونمون
عوض شد... هردفعه با یک بهانه و شرایط
متفاوت و عجیب. حتی بی خیال شدیم و
گفتیم سخنران دعوت میکنیم اما
سخنرانمون هم نمیتونستن بیان😐
من همیشه تو اینجور مواقع به خودم میگم
از چی میترسی آخه؟ صاحب مجلسش
خودش بلده چطور کارو در بیاره🙃
خلاصه... لحظه آخر یعنی دقیقا یک روز
مونده به مراسم، همسر شهید تقبل کردن
و اذن حضور رو گرفتیم. چقدر من
خوشحال شدم اون لحظه فقط خدا میدونه😂
روز مراسم شد و همه چی خیلی خوب
داشت پیش میرفت. شاید بگم بیست
دقیقه مونده به شروع مراسم بود که
مسئول هیئت تماس گرفتن و گفتن که
همسر شهید زنگ زدن گفتن کاری براشون
پیشاومده و نمیتونن بیان...😵💫
قیافم دقیقا شبیه همین ایموجیه شده
بود😂
یه لحظه احساس کردم که خب.. الان چی
باید بگم به بچهها؟ بگم ببخشید بی
مهمون شدیم؟ 😩
شروع کردم زنگ زدن به هر کی که بتونه تو
بیست دقیقه خودشو به هیئت برسونه،
خب طبیعی بود، کسی نمیتونست! ته دلم
به شهیدشون گفتم آخه عزیزجون، من
دیشب این همه با شما صحبت کردم،
گفتم دستمونو بگیرید فردا مراسم
آبرومندانه بشه بعد یهو اینطوری بدون
مهمون بشیم؟ آخه مشتی این درسته؟
واقعا معنی استیصال رو توی این لحظهها
میشه فهمید. اونجایی که دیگه عملا
هییییچ کاری ازت برنمیاد و فقط میتونی
دعا کنی.
بچهها رسیده بودن. داشتن مینشستن تو
حسینیه و جمعیت داشت میومد، دیگه
دلم طاقت نیاورد و خودم زنگ زدم، که
گفتن همسر شهید تماس گرفتن و گفتن
تو راهم نگران نباشید میرسم!
اون آخیشی که گفتم واقعا یادم نمیره😂
به معنای واقعی احساس کردم که چقدر
ناتوان و ضعیفیم ما آدما و چقدررر
دستمون کوتاهه از همه چی! چقدر همه
چی واقعی تره وسط میدون و چقدر هیچی
قرار نیست با یه دکمه حل بشه!
و چقدررر جای شما خالی، مراسم دلچسب
و خاطرهانگیز بود... پر از نکته تربیتی و
حس خوب.. پر از نگاه شهید💫🥺
#تجربیات
#قلمدخت
.