به یادت آنچنان غرق خودم بودم که دریا گفت:
تو را میبینم و شک میکنم دریا منم یا تو..؟
#حسین_زحمتکش
"قَلَمدُخت"
به یادت آنچنان غرق خودم بودم که دریا گفت: تو را میبینم و شک میکنم دریا منم یا تو..؟ #حسین_زحمتکش
چقدر دلم میخواست امروز منم اینجا، تو دریای این آقا غرق میشدم! (:
"قَلَمدُخت"
.
این چند روز که نشد توی کانال درخدمتتون
باشم، درگیر مراسم هیئت دخترونمون
بودم. همون هیئتی که اینجا قبلا
درموردش با هم صحبت کرده بودیم😁
نسبت به چند تا مراسم قبلی، پیشرفت رو
توی تک تک رفتارِ حتی خادمها میدیدم و
همین انگیزمو برای کار کردن صدبرابر
میکرد💚
برنامهی این دفعه ولی خیلی فرق داشت.
تهش قرار شد که
مهمان ویژه داشته باشیم و به رسم هر
سال، به مناسبت روز زن از یک مادر شهید
یا همسر شهید دعوت کنیم. اما امان از
لحظهای که قرار باشه امتحانت کنن! اونم
وسط کارفرهنگی کردن🦦✨
جونم براتون بگه که صد بار مهمونمون
عوض شد... هردفعه با یک بهانه و شرایط
متفاوت و عجیب. حتی بی خیال شدیم و
گفتیم سخنران دعوت میکنیم اما
سخنرانمون هم نمیتونستن بیان😐
من همیشه تو اینجور مواقع به خودم میگم
از چی میترسی آخه؟ صاحب مجلسش
خودش بلده چطور کارو در بیاره🙃
خلاصه... لحظه آخر یعنی دقیقا یک روز
مونده به مراسم، همسر شهید تقبل کردن
و اذن حضور رو گرفتیم. چقدر من
خوشحال شدم اون لحظه فقط خدا میدونه😂
روز مراسم شد و همه چی خیلی خوب
داشت پیش میرفت. شاید بگم بیست
دقیقه مونده به شروع مراسم بود که
مسئول هیئت تماس گرفتن و گفتن که
همسر شهید زنگ زدن گفتن کاری براشون
پیشاومده و نمیتونن بیان...😵💫
قیافم دقیقا شبیه همین ایموجیه شده
بود😂
یه لحظه احساس کردم که خب.. الان چی
باید بگم به بچهها؟ بگم ببخشید بی
مهمون شدیم؟ 😩
شروع کردم زنگ زدن به هر کی که بتونه تو
بیست دقیقه خودشو به هیئت برسونه،
خب طبیعی بود، کسی نمیتونست! ته دلم
به شهیدشون گفتم آخه عزیزجون، من
دیشب این همه با شما صحبت کردم،
گفتم دستمونو بگیرید فردا مراسم
آبرومندانه بشه بعد یهو اینطوری بدون
مهمون بشیم؟ آخه مشتی این درسته؟
واقعا معنی استیصال رو توی این لحظهها
میشه فهمید. اونجایی که دیگه عملا
هییییچ کاری ازت برنمیاد و فقط میتونی
دعا کنی.
بچهها رسیده بودن. داشتن مینشستن تو
حسینیه و جمعیت داشت میومد، دیگه
دلم طاقت نیاورد و خودم زنگ زدم، که
گفتن همسر شهید تماس گرفتن و گفتن
تو راهم نگران نباشید میرسم!
اون آخیشی که گفتم واقعا یادم نمیره😂
به معنای واقعی احساس کردم که چقدر
ناتوان و ضعیفیم ما آدما و چقدررر
دستمون کوتاهه از همه چی! چقدر همه
چی واقعی تره وسط میدون و چقدر هیچی
قرار نیست با یه دکمه حل بشه!
و چقدررر جای شما خالی، مراسم دلچسب
و خاطرهانگیز بود... پر از نکته تربیتی و
حس خوب.. پر از نگاه شهید💫🥺
#تجربیات
#قلمدخت
.
.
شهید عزیزی که میزبان
همسرشون بودیم(:
•شهید رضا کارگربرزی•
انقدر که این شهید خاص
و مظلوم بودن خودم شوک شدم🥲
یکی از نخبههای علمی خفن
و هشتمین شهید مدافع حرم❤️🩹
.
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
چایخونه امام رضا❌
انارخونه امام رضا✅😂
قربونتون برم خب که فکر شب یلدای زائراتون هم هستین♥️
.
"قَلَمدُخت"
. چایخونه امام رضا❌ انارخونه امام رضا✅😂 قربونتون برم خب که فکر شب یلدای زائراتون هم هستین♥️ .
.
امشب وقتی دور هم نشسته بودیم،
مامانخانوم فرمودن علاوه بر فال حافظ،
فال نهجالبلاغه هم بگیریم و ببینیم
امامعلیجان نظرشون چیه✨
من به نیت ابجد اسم حضرت زینب،
حکمت ۶۹ رو انتخاب کردم و این اومد:
[اگر به آنچه که میخواستی نرسیدی،
از آنچه هستی نگران نباش!]
خیلی جملهی خاصی بود و حقیقتا
خیلی نقطه زن!
دوست داشتم با شما هم به اشتراک بذارم
و بگم میدونم شاید اونی که میخواستی
نشد؛ ولی مطمئن باش چیزی که الان
هستی با ارادهی بالا سری اتفاق افتاده!
پس بسپر بهش و با دل صاف برو جلو♥️
.
.
از صبح میخوام بیام بگم هموطنننن!
بلند شووو به زندگی لبخند بزنننن✨
امروز روز اول هفته
روز اول ماه
و روز اول زمستوووونهه
ولی متاسفانه از صبح برقامون رفت😂
کلاسای دانشگاه مجازی شد
اول صبح یه جوری معده درد گرفتم که
حس کردم آتشفشان تو معدم روشن
کردن و...
یعنی روز اول هفته و اول ماه و اول
فصل کشکه آقا کششششک.
پاشو به زندگیت برس😂
به من نیومده جملات انگیزشی بنویسم😂
#زندگیِزیبایدانشجویی
.
"قَلَمدُخت"
ـ﷽ـ چون عقل کامل گردد، سخن اندک شود🤌🏻 حکمت ۷۱ نهجالبلاغه🪴
.
فکر کنم داره عقلم کامل میشه که انقدر
سخنم توی کانال اندک شده😃
خدایا من را توانی بیافزای که قلم در دست
گیرم و متنی چون آتش برافروزم🦦
#کمنویسولیخوشنویس
#دورمولینزدیک
#یویو
.