+نقاشیمو برات میفرستم. تو کاملش کن!
با مقاومتت...
#مکاتباتبچههایمقاومت🌱
میان بینالطلوعین روزِ بیستونهم از رمضانِ ۱۴۴۶، خورشیدِ نارنجی، پشت کوه دو دل شده... نمیداند که بالا بیاید یا نه؟
دلش نمیآید سحرِ روز آخر را خشک و خالی تمام کند. دل به دریا میزند. تمنا میکند از آسمان نجف:
+چند لحظهای وقت ملاقات میخواهم...
و با اذن ورودش، آفتاب پیروزمندانه میافتد به ایوان طلا! اشک در چشمان کاشیهای طلا حلقه میزند و دُرّ نجف از اشکشان زیر پای زائرها میریزد...
خورشید با خجالت، از یک پنجرهی نورگیر، رو به ضریح اذن دخول میخواند. زیر لب زمزمه میکند:
+آمدهام حرف از وصال بزنم... رمضان تمام نمیشود اگر دستمان میان انگور ضریح شما باشد! درست است؟
نسیم خنکی وزیدن گرفت و صورت گر گرفتهی خورشید را تسکین داد. لبخند، مهمانِ کنج لبش شد. یعنی اشارهای بود به معنی تایید؟
خورشید با خیال راحت دامنش را گسترانید روی سر آدمها. میخندید و میگفت:
+اگر علی را دوست دارید غمین نباشید! او حواسش به همه هست...
حالا دیگر روز آخر با قند نجف شیرین شده بود... شیرین تر از همهی روزهای دیگرِ رمضان!
#غایتالقصویٰ🌱
"قَلَمدُخت"
آقا حالا که عیده، دلم نمیاد ادامهی
این عکسا رو براتون نفرستم🦦
عکسا با داستانای چند خطیشون
باشه عیدی من به شما😌
+آیدی و اسم ندارن و استفاده شخصی
و غیر شخصی آزاده. نوش جونتون✨
اگر فایل با کیفیتشو خواستین پیام
بدین براتون میفرستم💛
عیدتون بعد از یه ماه عاشقی و بندگی
خیلییییی مبارک🌝
میان جمیعت دست پسربچه را قاپید.
+وایستا خوشگل مُشگلت کنم بچهجون!
و بعد، قلموی تر شده از گواش روی صورت
خجالتزدهی پسرک تکان خورد...🇵🇸
از لشگرِ بیدندانهای سواره نظام بودند.
یکی روی دوش پدر و دیگری کالسکه سوار!
#هزاروچهارصدی
لباسهای نظامی اصولا ظاهرشان آنقدر سخت است که ناخودآگاه خش میاندازد به روح آدمی! اما امان از لحظهای که قطرهی خونِ یک بیگناه بیاجازه رویش لکّه شود... جوانه میزند انگار. اشک میشود و شکوفه میدهد!💔🌱