چند وقتیه پافشاری روی یه موضوع، عمیقا ذهنمو درگیر کرده و خیلی دوست دارم توی این کانال اجراییش بکنم. از اون کارا بود که هی موکول میشد به شنبهی هفتهی دیگه😂
ولی خب این شنبه باید بشه همون شنبهی موعود...
جای خالی یه نفر، این روزا مخصوصا بعد
از شبای قدر خیلی بیشتر از همیشه به
چشمم میاد. انقدر که احساس میکنم
کمبود حرف زدن با اون داره منو دچار
چالش میکنه!
یه وقتایی لازم میبینم یسری چیزا رو
براش تعریف کنم. مثلا با هیجان بگم
ببین امروز اینطوری شد، یا با گریه
تعریف کنم کی امروز اذیتم کرد...
یا از غم و غصههام بگم و اون دلداریم
بده و از شادیام براش حرف بزنم و اون
بهم دلگرم بشه (:
"قَلَمدُخت"
جای خالی یه نفر، این روزا مخصوصا بعد از شبای قدر خیلی بیشتر از همیشه به چشمم میاد. انقدر که احساس
+اونیو میگم که همیشه احوال پرسم هست ولی من هر وقت کارش داشته باشم یادش میافتم🚶🏻♀️
"قَلَمدُخت"
اون شنبهای که منتظرش بودم بالاخره رسید✨
این شنبه، شنبهی قراره💛
بیایین با هم یه قرار دلی بذاریم(:
آقا روزی فقط یک دقیقه از هزار و چهارصد
و چهل دقیقهی شبانه روزمون رو برای صحبت
کردن با اونی که جاش خالیه وقت بذاریم!
بدون محدودیت از هر دری بگیم... از
اتفاقای روزمره، چیزایی که حالمون رو خوب
کرد، چیزایی که حالمونو بد کرد! کارایی که
در روز انجام دادیم یا هر چیز دیگهای!
با اعتقاد به اینکه اون میشنوه و جوابمون
رو با توجه میده...🌻
#قرارباماه🌙
.
از این به بعد هر روز به امام زمان سلام میدیم و چون میدونیم جواب سلام واجبه با این عنوان: «قرار با ماه🌙» هشتگ میذاریم. آخه این یه قرار دو طرفست! شما هم بخونید هم خودتون قرار خصوصی بذارید✨
.
سلام صاحبِ بارانهای ریز و
خوشصدای بهار🌧️
ممنون از نشانههای عجیب و غریبتان
که مُهر تاییدند بر تمام تردیدهای آدمی!
لابهلای شلوغی ذهنیام برای محتوای قرار، وسط کلاس کسل کنندهی نظریهها، یک دفعه دست کرد توی کیف مشکیاش و یک بسته گذاشت میان دستهایم؛ رویش را خواندم:
+«هدیه متبرک» آستانقدسرضوی
در ادامهاش گفت:
+سوغاتی مشهد
حقیقتا دلم رفت و احسنت گفتم به انتخابتان... من دیوانهی نشانهها هستم! این نبات تبرکی نشانه است و مُهرِ مِهرِ شما بر سر گدای خانهزادتان...
این نشانه یعنی شما حواستان هست که میان دل آشوب من چه میگذرد و چه رزقی طلب میکنم که این تحفهی رضوی میافتد توی دامنم!
این توجه روزم را ساخت... ممنون که هستید و حواستان هست🤍
-به عنوان اولین قرار، غافلگیری بود-
#قرارباماه🌙
.
احسان عبدیپور وسطِ تعریف کردن
داستانش یهو گفت:
+خو لحظهی شُکلاتش ای جاست!🍫
لحظهی شکلات... شیرینی محض و یه
لبخند از بچگی! عمیقا آرزو میکنم توی
داستانِ زندگیتون پر از لحظهی شکلات
و آبنبات باشه(((:🍬
.
"قَلَمدُخت"
. احسان عبدیپور وسطِ تعریف کردن داستانش یهو گفت: +خو لحظهی شُکلاتش ای جاست!🍫 لحظهی شکلات... شیرین
345.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همچنان من وقتی دارم فکر میکنم شکلات خیلی برام مضره و هنوز نتونستم ترکش کنم: 😂
"قَلَمدُخت"
. احسان عبدیپور وسطِ تعریف کردن داستانش یهو گفت: +خو لحظهی شُکلاتش ای جاست!🍫 لحظهی شکلات... شیرین
-تجربهنگاری-
حقیقتا لحظهی شکلاتِ این روزها را توی تجربهی اتفاقهای جدید و آدمهای جدید میبینم. مثلا امروز، وقتی از روی استیصال مجبور به استفاده از سرویس مترو شدم، یک پیرزن، روزی تجربه نگاری امروزم شد. پیرزنی گوگولی و مسئول خدمات سرویس بهداشتی مترو. پوست تیرهاش خیلی چروکیده بود. دندان هم نداشت و لبهای پیرش داخل دهانش جمع شده بود. روی صندلی مقابل در سرویس نشسته بود که پرسیدم:
+ببخشید، پولیه؟
-هرچقد داری بده دخترم
که بعد سر صحبت با اینکه پول نقد ندارم و آیا شما کارتخوان دارید یا نه باز شد. البته که کارتخوان نداشت. حلالیت گرفتم. موقع بیرون آمدن از در و موقع شستن دستهایم زیرزیرکی نگاهش میکردم. چهارزانو نشسته بود روی صندلی کهنهاش. دقیقا مثل مادربزرگها و در کمال تعجب، مشغول کتاب خواندن بود. دقتش در خواندن کتاب و نگاه مشتاقش به صفحات آن، مجابم کرد که اسم کتاب را بپرسم. سرش را بالا آورد و جلد آبی رنگ کتاب را گرفت جلوی صورتم. اسمش دقیق یادم نیست... ولی بینش باران چشمم را گرفت. کتاب معروفی نبود. از این رمانهای قطور و عاشقانهی پیدیافی که چاپ شدند. پرسیدم: کتابش قشنگه؟
با لبخند چروکیدهاش جواب داد: تازه اولاشم. بد نیست.
گفتوگویمان کوتاه بود. ولی وقتی از آن فضا بیرون آمدم، خوشحال بودم از آشنایی با پیرزنِ کتابخوان. آدمها در هر سن و سالی که باشند کتابخوانشان برای من جذاب است. حتی آنها که شاید ظاهر موقعیت اجتماعیشان، ظاهر کتابخانهشان را تحت تاثیر قرار میدهد. پیرزنِ قصهی امروز من، احتمالا به خاطر تنگ دستیاش پول دندان پزشکی نداشته تا حداقل دندان مصنوعی بسازد و کمی راحت تر صحبت کند و حتما خیلی گرفتار بوده که مسئولیت خدمات سرویس بهداشتی را قبول کرده... ولی این چیزها (مسائل مالی که ختم به مسائل جانی میشوند) هیچ کدام باعث نشده بود که او در این سن و سال، حاضر شود کمبود کتاب را در زندگیاش ببیند. او احتمالا در بدترین شرایط، کتاب خواندن را انتخاب کرده بود...
#لحظهیشکلات🍫
#پیرزنکتابخوان👵🏻