.
از این به بعد هر روز به امام زمان سلام میدیم و چون میدونیم جواب سلام واجبه با این عنوان: «قرار با ماه🌙» هشتگ میذاریم. آخه این یه قرار دو طرفست! شما هم بخونید هم خودتون قرار خصوصی بذارید✨
.
سلام صاحبِ بارانهای ریز و
خوشصدای بهار🌧️
ممنون از نشانههای عجیب و غریبتان
که مُهر تاییدند بر تمام تردیدهای آدمی!
لابهلای شلوغی ذهنیام برای محتوای قرار، وسط کلاس کسل کنندهی نظریهها، یک دفعه دست کرد توی کیف مشکیاش و یک بسته گذاشت میان دستهایم؛ رویش را خواندم:
+«هدیه متبرک» آستانقدسرضوی
در ادامهاش گفت:
+سوغاتی مشهد
حقیقتا دلم رفت و احسنت گفتم به انتخابتان... من دیوانهی نشانهها هستم! این نبات تبرکی نشانه است و مُهرِ مِهرِ شما بر سر گدای خانهزادتان...
این نشانه یعنی شما حواستان هست که میان دل آشوب من چه میگذرد و چه رزقی طلب میکنم که این تحفهی رضوی میافتد توی دامنم!
این توجه روزم را ساخت... ممنون که هستید و حواستان هست🤍
-به عنوان اولین قرار، غافلگیری بود-
#قرارباماه🌙
.
احسان عبدیپور وسطِ تعریف کردن
داستانش یهو گفت:
+خو لحظهی شُکلاتش ای جاست!🍫
لحظهی شکلات... شیرینی محض و یه
لبخند از بچگی! عمیقا آرزو میکنم توی
داستانِ زندگیتون پر از لحظهی شکلات
و آبنبات باشه(((:🍬
.
"قَلَمدُخت"
. احسان عبدیپور وسطِ تعریف کردن داستانش یهو گفت: +خو لحظهی شُکلاتش ای جاست!🍫 لحظهی شکلات... شیرین
345.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همچنان من وقتی دارم فکر میکنم شکلات خیلی برام مضره و هنوز نتونستم ترکش کنم: 😂
"قَلَمدُخت"
. احسان عبدیپور وسطِ تعریف کردن داستانش یهو گفت: +خو لحظهی شُکلاتش ای جاست!🍫 لحظهی شکلات... شیرین
-تجربهنگاری-
حقیقتا لحظهی شکلاتِ این روزها را توی تجربهی اتفاقهای جدید و آدمهای جدید میبینم. مثلا امروز، وقتی از روی استیصال مجبور به استفاده از سرویس مترو شدم، یک پیرزن، روزی تجربه نگاری امروزم شد. پیرزنی گوگولی و مسئول خدمات سرویس بهداشتی مترو. پوست تیرهاش خیلی چروکیده بود. دندان هم نداشت و لبهای پیرش داخل دهانش جمع شده بود. روی صندلی مقابل در سرویس نشسته بود که پرسیدم:
+ببخشید، پولیه؟
-هرچقد داری بده دخترم
که بعد سر صحبت با اینکه پول نقد ندارم و آیا شما کارتخوان دارید یا نه باز شد. البته که کارتخوان نداشت. حلالیت گرفتم. موقع بیرون آمدن از در و موقع شستن دستهایم زیرزیرکی نگاهش میکردم. چهارزانو نشسته بود روی صندلی کهنهاش. دقیقا مثل مادربزرگها و در کمال تعجب، مشغول کتاب خواندن بود. دقتش در خواندن کتاب و نگاه مشتاقش به صفحات آن، مجابم کرد که اسم کتاب را بپرسم. سرش را بالا آورد و جلد آبی رنگ کتاب را گرفت جلوی صورتم. اسمش دقیق یادم نیست... ولی بینش باران چشمم را گرفت. کتاب معروفی نبود. از این رمانهای قطور و عاشقانهی پیدیافی که چاپ شدند. پرسیدم: کتابش قشنگه؟
با لبخند چروکیدهاش جواب داد: تازه اولاشم. بد نیست.
گفتوگویمان کوتاه بود. ولی وقتی از آن فضا بیرون آمدم، خوشحال بودم از آشنایی با پیرزنِ کتابخوان. آدمها در هر سن و سالی که باشند کتابخوانشان برای من جذاب است. حتی آنها که شاید ظاهر موقعیت اجتماعیشان، ظاهر کتابخانهشان را تحت تاثیر قرار میدهد. پیرزنِ قصهی امروز من، احتمالا به خاطر تنگ دستیاش پول دندان پزشکی نداشته تا حداقل دندان مصنوعی بسازد و کمی راحت تر صحبت کند و حتما خیلی گرفتار بوده که مسئولیت خدمات سرویس بهداشتی را قبول کرده... ولی این چیزها (مسائل مالی که ختم به مسائل جانی میشوند) هیچ کدام باعث نشده بود که او در این سن و سال، حاضر شود کمبود کتاب را در زندگیاش ببیند. او احتمالا در بدترین شرایط، کتاب خواندن را انتخاب کرده بود...
#لحظهیشکلات🍫
#پیرزنکتابخوان👵🏻
"قَلَمدُخت"
من امروز برای چندمین بار، عاشقِ یک عبارت شدم. عاشقِ عبارتِ جدیدِ لحظهی شکلات((:
لحظهی شکلات آدمها آنقدر با هم توفیر دارد که فقط خالقشان بالا و پایینش را میداند.
برای بعضی هایشان تلخ و ۹۹٪؛ برای بعضی هایشان شیرین و با طعم توت فرنگی. شاید برای بعضیهایشان هم مزهی پولداری و دبیچاکلت بدهد و برای برخی، مزهی شکلات های راه راه مشهدی دم حرم.
امروز ولی دلم خواست لحظهی شکلاتم، مزهی شکلاتهای تهِ جیبِ خادمِ جمکران را بدهد؛ که وقتی دست در دست پدر یا مادرم و احتمالا با یک چادر گلسرخابی و یک کیف بلاتکیلف رو دوشم مشغول پریدن از روی کاشیهای مسجد جمکران هستم، جلویم را بگیرد و بگوید:
+به به چه حجاب قشنگی داره دخترم!
و بعد هم لپم را بکشد و جلوی چشمهای ذوق زده و نگاههای منتظر من دست کند توی جیب بزرگ لباس خادمیاش و یکی دو تا شکلات کمی له شده، بتکاند میان دستهایم.
و من هم توی همان عالم بچگی فکر کنم که چه توفیقی نصیبم شده و حتما امام زمان خودش آن شکلاتهای جادویی را برایم فرستاده تا حالیم کند که حجابم را دوست دارد.
خواستم برای قرار امشب بگویم آقا! من هنوز مزهی شکلاتهای خادمتان که مطمئنم از طرف شما بوده زیر زبانم هست... دستی برسانید و لحظهی شکلاتِ تلخمان را شیرین کنید. نگاه شما قند است و قند است و قند است...
قربان قد و بالای خادمهای شکلات بدهی شما و خود شما♥️
+عکس کاملا تزئینی!
بر حسب علاقهی شدید بنده به نینیها، این مخلوقاتِ خوب خدا💛
#قرارباماه🌙
"قَلَمدُخت"
داره چه بلایی سر مردم غزه میاد...؟
گرفتنِ جونِ هر آدم، یعنی لگد زدن به بخت زمین... یعنی خاکستر کردنِ همهی خاطرههایی که یک نفر، یه تنه، توی سالهای عمرش یا حتی ماههای عمرش ساخته!
دوست دارم زیاد بنویسم از غزهای که فراتر از اسم و رسم عربیشه.. که بنویسم آدمها فراتر از رنگ پوست و لهجهی حرف زدنشون هستن... که بنویسم دفترچه خاطرات آدمهای تحت محاصرهی فلسطینی زیر بمب و موشک داره میسوزه و برگه برگهش جلوی چشماشون آتیش میگیره...
که بنویسم جونِ آدمها کالای دست ارباب و رعیتی نیست که معامله بشه با خون و جنازه...
چیکار از دستمون بر میاد؟
جز دعا کردن...
"قَلَمدُخت"
گرفتنِ جونِ هر آدم، یعنی لگد زدن به بخت زمین... یعنی خاکستر کردنِ همهی خاطرههایی که یک نفر، یه تنه
دلم نمیاد عکس و فیلم بفرستم اینجا. حتی دلم نمیاد خودم کامل بازشون کنم. من فیلمای غزه رو نصفه نیمه میبینم. چند ثانیه و بعدش فقط گریه. مثلا فیلم اون خبرنگاری که روی صندلی نشسته بود و تو آتیش زنده زنده سوخت... یا اون بابای حیرون و سرگردونی که دنبال چهار تا بچهش میگشت زیر آوار و یه دفعه پاهاش سست شد و خورد زمین. یا اون دختر بچهی سه چهارساله که پاهاش خونی شده بود و گله داشت از درد و راه زیاد...
یا اون دختری که روی پشت بومِ احتمالا پناهگاهشون وایستاده بود و داشت مستقیم بمبارون اخرین خرابههای شهرشو میدید و گریه میکرد و یوما یوما میگفت
یا اون صحنهی پرتاب شدن جسم شهدا...
نمیدونم چی بگم ولی شما دیدین و درد کشیدین و من حتی طاقت دیدن عکس و فیلماشم ندارم...
شما شاهدید به درد مظلوم. شما منتقمید به حق مظلوم.
میگن اشک مظلوم شفاست و زمین غزه شفا گرفته از اشک بچهها...
شما میبینید... شاهد عینی شمایید و ما بسوزیم به غم دل شما...
قرار امشب ما مزین به اشک و آه
منتظر شما هستیم که دست پدری به سر زمین بکشید..
#قرارباماه🌙💔
یکی از دوستان التماس دعا دارن برای یه پسرکوچولوی کلاس سومی که دچار سرطان شده و خانوادش خیلی نگرانن...
امروز لابهلای دعاهاتون این کوچولو رو هم یاد کنید تا قلب پدر و مادرش هم آروم بشه
و البته همهی مریضا رو...💔((: