"قَلَمدُخت"
من امروز برای چندمین بار، عاشقِ یک عبارت شدم. عاشقِ عبارتِ جدیدِ لحظهی شکلات((:
لحظهی شکلات آدمها آنقدر با هم توفیر دارد که فقط خالقشان بالا و پایینش را میداند.
برای بعضی هایشان تلخ و ۹۹٪؛ برای بعضی هایشان شیرین و با طعم توت فرنگی. شاید برای بعضیهایشان هم مزهی پولداری و دبیچاکلت بدهد و برای برخی، مزهی شکلات های راه راه مشهدی دم حرم.
امروز ولی دلم خواست لحظهی شکلاتم، مزهی شکلاتهای تهِ جیبِ خادمِ جمکران را بدهد؛ که وقتی دست در دست پدر یا مادرم و احتمالا با یک چادر گلسرخابی و یک کیف بلاتکیلف رو دوشم مشغول پریدن از روی کاشیهای مسجد جمکران هستم، جلویم را بگیرد و بگوید:
+به به چه حجاب قشنگی داره دخترم!
و بعد هم لپم را بکشد و جلوی چشمهای ذوق زده و نگاههای منتظر من دست کند توی جیب بزرگ لباس خادمیاش و یکی دو تا شکلات کمی له شده، بتکاند میان دستهایم.
و من هم توی همان عالم بچگی فکر کنم که چه توفیقی نصیبم شده و حتما امام زمان خودش آن شکلاتهای جادویی را برایم فرستاده تا حالیم کند که حجابم را دوست دارد.
خواستم برای قرار امشب بگویم آقا! من هنوز مزهی شکلاتهای خادمتان که مطمئنم از طرف شما بوده زیر زبانم هست... دستی برسانید و لحظهی شکلاتِ تلخمان را شیرین کنید. نگاه شما قند است و قند است و قند است...
قربان قد و بالای خادمهای شکلات بدهی شما و خود شما♥️
+عکس کاملا تزئینی!
بر حسب علاقهی شدید بنده به نینیها، این مخلوقاتِ خوب خدا💛
#قرارباماه🌙
"قَلَمدُخت"
داره چه بلایی سر مردم غزه میاد...؟
گرفتنِ جونِ هر آدم، یعنی لگد زدن به بخت زمین... یعنی خاکستر کردنِ همهی خاطرههایی که یک نفر، یه تنه، توی سالهای عمرش یا حتی ماههای عمرش ساخته!
دوست دارم زیاد بنویسم از غزهای که فراتر از اسم و رسم عربیشه.. که بنویسم آدمها فراتر از رنگ پوست و لهجهی حرف زدنشون هستن... که بنویسم دفترچه خاطرات آدمهای تحت محاصرهی فلسطینی زیر بمب و موشک داره میسوزه و برگه برگهش جلوی چشماشون آتیش میگیره...
که بنویسم جونِ آدمها کالای دست ارباب و رعیتی نیست که معامله بشه با خون و جنازه...
چیکار از دستمون بر میاد؟
جز دعا کردن...
"قَلَمدُخت"
گرفتنِ جونِ هر آدم، یعنی لگد زدن به بخت زمین... یعنی خاکستر کردنِ همهی خاطرههایی که یک نفر، یه تنه
دلم نمیاد عکس و فیلم بفرستم اینجا. حتی دلم نمیاد خودم کامل بازشون کنم. من فیلمای غزه رو نصفه نیمه میبینم. چند ثانیه و بعدش فقط گریه. مثلا فیلم اون خبرنگاری که روی صندلی نشسته بود و تو آتیش زنده زنده سوخت... یا اون بابای حیرون و سرگردونی که دنبال چهار تا بچهش میگشت زیر آوار و یه دفعه پاهاش سست شد و خورد زمین. یا اون دختر بچهی سه چهارساله که پاهاش خونی شده بود و گله داشت از درد و راه زیاد...
یا اون دختری که روی پشت بومِ احتمالا پناهگاهشون وایستاده بود و داشت مستقیم بمبارون اخرین خرابههای شهرشو میدید و گریه میکرد و یوما یوما میگفت
یا اون صحنهی پرتاب شدن جسم شهدا...
نمیدونم چی بگم ولی شما دیدین و درد کشیدین و من حتی طاقت دیدن عکس و فیلماشم ندارم...
شما شاهدید به درد مظلوم. شما منتقمید به حق مظلوم.
میگن اشک مظلوم شفاست و زمین غزه شفا گرفته از اشک بچهها...
شما میبینید... شاهد عینی شمایید و ما بسوزیم به غم دل شما...
قرار امشب ما مزین به اشک و آه
منتظر شما هستیم که دست پدری به سر زمین بکشید..
#قرارباماه🌙💔
یکی از دوستان التماس دعا دارن برای یه پسرکوچولوی کلاس سومی که دچار سرطان شده و خانوادش خیلی نگرانن...
امروز لابهلای دعاهاتون این کوچولو رو هم یاد کنید تا قلب پدر و مادرش هم آروم بشه
و البته همهی مریضا رو...💔((:
"قَلَمدُخت"
یکی از دوستان التماس دعا دارن برای یه پسرکوچولوی کلاس سومی که دچار سرطان شده و خانوادش خیلی نگرانن..
وقتی بهم پیام داد و این موضوع رو مطرح کرد یاد شبای قدر افتادم که روزیمون شد بریم هیئت مکتب الزهرا.
وسط مراسم بیمقدمه آقای طاهری بزرگ گفتن امشب یه پدری پسرکوچولوش که سرطان داره و دکترا ازش قطع امیدکردن رو با رضایت خودش از بیمارستان مرخص کرده تا بیاد اینجا و شفای حسینشو بگیره. اون شب هر دعایی که کردن آخرش گفتن حسین کوچولو رو یادتون نره ها!
و واقعا همه با اون حال قشنگشون برای اون بچه دعا کردن و قلبا شفاشو خواستن...🥺
هدایت شده از سدخارجی
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمانی که تماشاگر گناهکارتر از جلاد میشود...
@sedkhareji✔️
سلام به قلبِ غمدیدهی شما!
و چشمهایتان که طلوع خورشید را نیز در تکرار تاریخ به رنگ خون میبیند...
#قرارباماه🌙
یه جا هست حافظ میگه:
«تادلِشبسخنازسلسلهیمویتوبود»
این دقیقا وصفِ حالِ قرار با ماه ماست!
ما هم تو تاریکی شب، چشممون گره
میخوره به ماه... دیگه نمیتونیم ازش
دست برداریم و عاشقش میشیم🥲
#قرارباماه🌙