"قَلَمدُخت"
+++
ولی بیا قبول کنیم دوست واقعی اونیه که کافیه وسط جمع یه لحظه چشمت بهش بیافته تا کانکت بشید و بعد بدون گفتن حتی یک کلمه، به ترک دیوار هم بخندید😂🤌🏻
"قَلَمدُخت"
«تجربهنگاری»
ممدقلی، کاراکتر داستانهای ترسناک
بچههاست! برای وقتهایی که حرف گوش نکنند.
تقریبا مثال عامیانه ترش میشود: نون خشکه یا یک سر و دو گوش.
کاربردش هم برای وقتهاییست که یک مادر از بچگی کردنِ فرزندش خسته میشود و میگوید:
+الان زنگ میزنم نون خشکه بیاد ببرتت!
البته من کلا با کاراکترسازی منفی برای بچهها موافق نیستم ولی خب الان قرار نیست این متن دربارهی روانشناسی کودک یا تربیت آن باشد.
این عکسهای مضحک و فوق العاده ابتدایی، حاصل سر رفتن حوصلهی ما وسط کلاس فناوریست با کمترین امکانات.
من این روزها زیاد به این فکر میکنم که چرا باید در دانشگاه، مفاهیمی که همان ۳۰ یا ۳۵ سال پیش به اساتید ما یاد میدادند را دوباره برای ما تکرار کنند؟ یا چرا باید سر کلاس یک استاد خوابمان بگیرد؟ یا یک روز شارژ گوشیهایمان زودتر تمام شود چون برای فرار کردن از جو سنگین کلاس به فضای مجازی پناه میبریم؟ یا چرا اطلاعات باید آنقدر سرد و یخ کرده و از دهن افتاده باشند که بخواهیم برای بروز کردنش به هوشمصنوعی پناه ببریم؟
جواب اکثرشان را در یک عبارت پیدا کردم:
«انگیزه نداشتنِ آدمها»
وقتی افراد انگیزهی خودشان را برای یک مسیر پیدا نمیکنند، در نهایت همه چیز حوصله سر بر، تکراری و خسته کننده به نظر میآید. میان نسلی که از دههی هشتاد سر بیرون آورده معمولا جوانها حوصلهی خودشان را هم کم و بیش دارند چه برسد درس و اطرافیان و چهارچوب!
هنر یک استاد دقیقا پیدا کردن انگیزه برای دانشجویش است. وقتی آدمها نقشهی هدف زندگیشان را پیدا کنند و موقعیت مکانیشان ترسیم شود، شروع میکنند به الگو سازی، ذخیره انرژی و شروع به خلاقیت!
ای کاش روزی به این متن برگردم و از تحقق انگیزهها بنویسم(:✨
من دچارم به تحقق اندیشهی انگیزهی بودنِ شما! و بودن در کنارِ شما...
#قرارباماه🌙
حسین طاهریenc_16869393864153242151649.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
تو و سر زدن به خیال ما؟
چه ترحمی... چه سخاوتی...
#قرارباماه🌙
اونجایی که از شدت استیصال، چشمات پر از اشک میشه، دستت شروع میکنه به لرزیدن، جون از پاهات میره، صداها تو سرت میپیچه... من اونجا شما رو صدا کردم! و جواب دادین...
#قرارباماه🌙
اگرچه بافتنی نیست راهِ تا تو رسیدن!
بهجز خیال ولی راهِ دیگری که ندارم...🙃
سجاد رشیدیپور
📍قم
-نزدیکیهایبازارننهعباس-
من از قرارِ امشب نمینویسم...
چون او خودش دید. خبرش را باد بهار به گوشش رسانید و نسیمِ محبتش از روی صورت غبار گرفتهام رد شد.
#قرارباماه🌙