eitaa logo
"قَلَم‌دُخت"
978 دنبال‌کننده
409 عکس
116 ویدیو
4 فایل
• اینجا برای چیه؟ برای نوشتن، روایت کردن و صبر! • دانشجو-معلم علوم‌ اجتماعی‌ام دل‌ سپرده به دوربین، بچه‌ها و کلمات • یک جنگ‌زده‌ی تمام عیار •پیرزن پرحاشیه‌ی حداقل ۶۵ ساله • بچه‌ بودم دوست‌ داشتم "آدم" شم
مشاهده در ایتا
دانلود
‍‌‍ شما هم دعوتید...🇮🇷🤍 مراسم گرامیداشت شهیدان پدر و پسر «حاج محمد و محمدحسین خاکـی» ‍‍
‍‍ منت بگذارید نماز لیلة الدفن بخوانید برای شهدای پدر و پسر: 🕊️ پدر: محمد پسر محمدحسن پسر: محمدحسین پسر محمد التماس دعا ‍‍
چهارشنبه، ۱۴۰۴/۴/۴ حرم مملو از عروس... (:🤍
"قَلَم‌دُخت"
چهارشنبه، ۱۴۰۴/۴/۴ حرم مملو از عروس... (:🤍
یادمه تو ماشین نشسته بودیم، همینطوری یهو بحث ۱۴۰۴/۴/۴ شد. من به بابا گفتم همه تو این تاریخ یه کاری میکنن، یکی عروسی میکنه، یکی عقد میکنه، یکی بچه‌ش به دنیا میاد، ولی ما هیچ کاری از دستمون برنمیاد. تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که تو این تاریخ شهید بشیم. اتفاقا خیلی هم شیکه. میگن خدابیامرز تو تاریخ رند شهید شده. بابا خندید. محمدحسین هم خندید. ولی امروز هیچ کدومشون نیستن...
چهارشنبه 4تیرماه1404 إعـ‍ـْلــٰامْ مَراسِـــمــاتِ هَیَـئــاتِ قُــمْ @heyatii_qom
"قَلَم‌دُخت"
‍‌ روایت ــ ۱۴۰۴/۴/۴ صحن امام هادی (علیه‌السلام) از شدت گرمای سر ظهر قم، پناه برده بودم به محفل اشک. همان حجره‌ی مرقد حاج‌آقای دولابی، دقیقا توی یکی از گوشه کنارهای صحن امام هادی. نفس که تازه کردم، راهی شدم. هنوز پایم را از حجره بیرون نگذاشته بودم که جمعیتِ غیر عادی توی صحن توجهم را جلب کرد. رفتم جلو تر. فهمیدم نماز میت می‌خوانند. تا اینجایش عادی بود. اما باز هم که رفتم جلو، پیش روی روحانی سیدی، پیکری روی زمین دیدم که پر خادمی سبزرنگی رویش جلوه می‌کرد. میخ‌کوب شدم. از جمعیت خادم‌های خانم، فهمیدم متوفی خانم است و خادم حرم. دلم لرزید. پایم ناخودآگاه کشیده شد به سمت جمعیت. رفتم... رفتم... رفتم... رسیدم به یک دختربچه. همه داشتند نماز می‌خواندند اما او نه. صورت زیبایش از شدت گریه به سرخی می‌زد. چادرش اما محکم روی سرش بود. شاید ده سال داشت. نمی‌دانم. شاید هم کمتر. با هر جمله‌ای که زیر لب نجوا می‌کرد، جمعیت بهم می‌ریخت، صدای گریه‌ی خادم‌ها بلند می‌شد و شانه‌های امام جماعت می‌لرزید. دخترک روی پایش بند نبود. صدایش می‌لرزید و پشت هم می‌گفت بذارید یه بار دیگه بغلش کنم! بذارید بوسش کنم! من اما انگار با چند وزنه صد کیلویی به زمین چسبیده بودم. تماشای عزاداری دختربچه تمام جانم را برده بود. هر چه نماز بیشتر کش‌می‌آمد، طاقت دخترک بیشتر طاق می‌شد. بالاخره گفتند عفوک، عفوک، عفوک... و تمام شد. دختر انگار که از زندان رها شده باشد جمعیت را شکافت و خودش را انداخت روی پیکر مادرش. پاهایم دیگر جان نداشت. انگار که لرزه افتاده بود به زمین و زمان. صدای گریه‌هایش جگرم را آتش می‌زد. مثل مادر جوان از دست داده مویه می‌کرد و همه خادم‌ها را به گریه می‌انداخت. نمیتوانست دل بکند. روزی‌‌ام شد که پشت جمعیت تشییع کننده این بانو، روان شوم. هر قدمی که برمی‌داشتم برای دل دخترک و خواهرش می‌سوختم. دلم‌ میخواست بروم در آغوش بگیرمش. نوازشش کنم. سرش را ببوسم و داستان زندگی خودم را برایش تعریف کنم تا شاید آرام شود. هرچه کردم نتوانستم. قدم‌هایم یاری نکرد. دلم نمی‌آمد دخترک را از عزاداری بیاندازم. شاید اگر اینجا گریه می‌کرد، شاید اگر داد می‌زد، شاید اگر اشک هایش را کسی پاک نمی‌کرد روحش سبک می‌شد. قلبش آرام می‌گرفت. شاید رفتن مادرش را باور می‌کرد... + برای شادی روح این خادمهٔ حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها)، مرحومه آیلار مرادخوانی، فاتحه و صلواتی قرائت کنید. ‍‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«حسینیه مــبــــــنا»✨ توسل دسته جمعی برای پیروزی جبهه حق همراه با مراسم یادبود شهیدان خاکی🥀 🕰 امشب، ساعت ۲۱ 👤 سخنران: استاد جوان آراسته 📌 آدرس خیمه مجازی: https://skyroom.online/ch/mrarasteh/hosseiniehmabna | @mabnaschoole |