🗞فهرستِ راهیابی به سطرهایِ"ناتمامِ"قلمِ خویش:
.࿙࿚ ࿙࿚࿙࿚ ࿙࿚.
«ردپایِ مسیرِ ناتمام»
ـ 𓂃 #نوشته_نگار ـ
عکسها و نوشتههای کوتاهی که جایی میانِ قصه، و زندگیِ عماد و مهوامون شکل گرفتن، از اینجا راحتتر پیدا میشن. 📷🤍
🕯️
ـ 𓂃 #آوای_سطر
بعضی سطرها فقط برای خوندن نیستن؛ گاهی باید شنیده بشن... موسیقیهایی که با حالوهوای نوشتهها همراه شدن، با این هشتگ میتونی پیداشون کنی!🎶🤌🏻
🕯️
ـ 𓂃#نیم_نگاه ـ
گاهی چند قدم جلوتر از قصه میریم؛ تکهای کوتاه از آیندهی «ناتمام»، پیش از رسیدنِ وقتش، مهمونِ نگاهتون میشه. 👀🤍
.࿙࿚ ࿙࿚࿙࿚ ࿙࿚.
پاتوقِ حرفهای بینِ سطرهامون:)
[@Ghalame_Khish2]
࿙࿚࿙࿚࿙࿚
ممنون که اینجایی، لیلیومِقشنگم؛
قلمِ خویش با بودنِ تو قشنگتره🌱🤍:)
«در جوی زمان، در خواب تماشای تو میروم.
انگار هنوز جایی در آن سوی نگاهت، چیزی هست که مرا به خودش میخواند.
پرهایم پرپر شدهاند، اما چشمم هنوز به نشانهای روشن است؛ به یک نگاه، یک رد، شاید حتی خاطرهای که مطمئن نیستم واقعاً از آنِ من باشد!:)
این سو نیستی؛ آن سویی.
و من، هر بار که به آن سوی نگاهت میرسم، چیزی را میبینم که نمیتوانم نامی برایِ آن بگذارم؛
چیزی را میجویم، بیآنکه بدانم چیست و از چه زمانی گمش کردهام!
سنگی میشکنم و رازی را با نقش تو زمزمه میکنم.
برگ میافتد و من، زنده به اندوه، میمانم.
ابری میگذرد و من همان کوه میمانم؛ باد میشوم و میپویم..!
شاید روزی، در دشتی دیگر، گلی بروید و من بیایم، ببویمش و شاید آن نشانهای از تو باشد، عزیزِجانِمن!
مرا پیدا کن، دنبال من بگرد!
من یکیام میان خیل مردمان خاکستری، زیر عمارتهای بلند و ترکخورده، میان هنرهای درهمشکستهام، مرا پیدا کن!
شاید آن سوی این همه نگاه، چیزی منتظر ما نباشد؛ شاید هم باشد.
فعلاً، من میپویم و تو میجویی.
و جایی میان این دو، امیدوارم چیزی باشد..»
-ناتمام!🫴🏻♥️-
بسمآفرینندهیچشمهایَش..
〔-ناتـمـام-〕
#برگ_یکم ؛
‹راهیبرایِرهایی..!›
╌╍╍╌♥️🪽╌╍╍╌
مچالهگیِ تن را، بالا میکشد.
خونریزیِ زخمش با هوایِ سردِ دی ماه، همراه شدهست و میلرزاند جسماش را!
با نزدیک شدنِ صدای قدمها، ناچار به دیوار تکیه میدهد، درهم میپیچد تا دیده نشود.
نفسها کم-کم بریده میشود و سخت، بالا میآید.
میترسد از بسته شدن اقیانوسِسیاهِ چشمهایَش!
زمزمهی مردِناشناس، در گوشَش میپیچد..«قطعا اینجاست، مگه میتونه به همین راحتی از دست اینهمه نگهبان فرار کنه!»
نجوایِ مرد کناریاش، آرام است و دخترک، بیجانتر از آنکه بشنود!..
با صدایِ بلندِ مردِ ناشناس، یکه خورده، نفس حبس میکند.
«دختره همینجاست، به گفتهی اون مردکِ معتاد، پاش زخمیه و نمیتونه زیاد دور شده باشه!»
مکثی میکند و ترسناک تر از قبل، ادامه میدهد.
«فقط یکساعت فرصت دارید تا پیداش کنید، وگرنه.... خودتون خوب میدونید چیکارتون میکنم!»
با دور شدنِ قدمها، دمی از هوا میگیرد.
ذهنِ خستهاش را به کار میاندازد، برایِ تحلیلِ حرفهایِ مرد.
«آروم باش مهوا، بار اولت که نیست!
دو حالت داره، یا باید بری، یا باید بمونی!»
سری با تأسف برای خود تکان میدهد.
«خنگِ خدا مگه راه دیگهای هم داری؟ یا باید بری یا باید بمونی دیگه!
یک ساعت برای تلهست، یا واقعاً به دنبالت میگردن؟
دنبال جواب این سؤال باید بگردم! »
تیر کشیدنِ زخمِ پایش، نالهاش را به همراه دارد.
تکه پارچه را، محکم تر میکند، بیهوا شوکه سر بالا میبرد.
«قدمهاشون.. خودشه!»
نفس میگیرد، از جا برمیخیزد.
رد پایشان، بر رویِ خاک معلوم است.
سه درب را از نظر میگذراند. همه از یک درب خارج شدهاند و این..«الان خوشحال باشم از کشفم، یا ناراحت؟
خدایا خودت کمکم کن!»
قدم به سمتِ درب سوم میکشاند.
«فقط یک ساعت فرصت داری مهوا!
به خودت بیا، بیخیال درد، این درد هم مثلِ باقیِ دردهات..!»
به دنبالِ پارچهای، اتاق را با چشمهایَش میکاود، امّا نیست.. در آنجا، اتاقِ متروکه شده، تا چشم میدید، خاک بود و خاک!
درب چوبیِ قدیمی، با صدایِ قیژقیژی باز میشود.
«نه لعنتی، صدا نده!»
صدایِ فریادِ مرد ناشناس، آتش میزند بر جانَش.
«هانا کوچولو، لو رفتی که!»
قهقههاش را بر گوش مرد میرساند، بیآنکه نگاهی بر مرد بیاندازد، میدود.
دستورِ مرد، بر نوچههایَش را میشنود, سرعتَش را بیشتر میکند.
فریاد میزند و اشکهایَش را مخفیانه، با دستِ خونیاش پاک میکند
«شما که خوب میدونید نمیتونید من رو بگیرید سگهایِ ویکی! چرا الکی تلاش میکنید؟»
حرفهایَش مانندِ همیشه کارساز است.
خوب میداند چقدر از سگ تلفظ شدنشان، نفرت دارند، با چند ماه کنارشان ماندن، خوب شناخته بود آنها را...
کمی گردن به پشت میچرخاند، سرعتشان بیشتر شده بود.
لبخندی میزند، نفس برایشان حرام شدهاست.. و این خوب بود!
╌╍╍╌♥️🪽╌╍╍╌
✾┅┄┅┄🪽❤️🩹┄┅┄┅✾
«ناله را هر چند میخواهم که پنهان برکشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن...»
•❁♥️🍃❁•
جانِدلم؟
http://nskhat.ir/send?public_token=z_jm-5df992
.
.
جوابِمنبهشما،اینجاست:
@Ghalame_Khish2
✾┅┄┅┄☕🤎┄┅┄┅✾