📕رمان #تَله_در_تهران
🔻قسمت شصت و یکم
▪نگاهم خشکش زده و هر چه فکر میکردم بیشتر مطمئن میشدم؛ به سرعت به پشت سر چرخیدم تا یکبار دیگر صورتش را ببینم و دیدم هیچکس در راهرو نیست.
▫خودش بود؛ ثریا! همان همدانشگاهی ایرانیام در آمریکا که واسطۀ استخدامم در این شرکت شده بود و حامد ادعای میکرد رابط آنهاست!
▪روزی که حامد نامش را برد، خیال کردم این دختر از نفوذیهای امنیتی ایران در دانشگاه کلمبیا بوده اما حالا میدانستم هر کس با حامد کار میکرده، جاسوس اسرائیل است و از همین فکر، قلبم از جا کنده شد!
▫نمیدانستم چطور از نگهبانی عبور کرده است؛ نگاهم حیران اینکه کجا رفته، در تمام راهرو میدوید و میترسیدم همین حالا سراغ مرصاد رفته باشد.
▪میخواستم با حراست تماس بگیرم اما شمارهای نداشتم. به ذهنم رسید به مرصاد زنگ بزنم و از وحشت اینکه فرصت از دست برود، بیهیچ فکری فقط دویدم.
▫حتی کاملاً مطمئن نبودم خودش باشد اما جان مرصاد بهقدری برایم عزیز بود که خداخدا میکردم پیش از من به اتاقش نرسد و همین که رسیدم، بیمعطلی و بیهیچ اجازهای، در را باز کردم.
▪از صورت وحشتزده و دری که به سرعت به رویش گشوده بودم، حیرت کرد و من حتی نمیخواستم ثانیهای از دستم برود که در را پشت سرم بستم و به سمت میزش دویدم.
▫در برابر نگاه مات و مبهوتش، دسته کلید را از روی میز چنگ زدم و نفهمیدم چطور خودم را دوباره تا درِ اتاق رساندم.
▪با دستهایی که از وحشت رعشه گرفته بود، تلاش میکردم کلید اتاق را بین دستهکلید پیدا کنم.
▫مرصاد تا پشت سرم آمده و میشنیدم با حالتی عصبی تکرار میکند: «داری چیکار میکنی؟»
▪بلاخره کلید را پیدا کردم و همین که سعی میکردم در را قفل کنم، با لحنی ترسیده، دستور دادم: «زنگ بزن حراست!»
▫در را قفل کردم، به سمتش چرخیدم و دیدم همچنان مقابلم ایستاده که کنترلم را از دست دادم و با صدایی خفه، نهیب زدم: «میگم زنگ بزن حراست، اومدن سراغت!»
▪شاید گیج شده بود و شاید هنوز به من شک داشت که مردد به سمت میزش رفت و کلمات من از وحشت در هم میپیچید: «من میشناسمش؛ با حامد کار میکرد... الان اینجاس... مطمئنم اومده سراغ تو!»
▫بین هر کلمه به پشت سر میچرخیدم مبادا سایهاش از آنسوی درِ شیشهای پیدا باشد و کلامم که به آخر رسید، تماس مرصاد با حراست برقرار شد اما حرفهای او هم بدتر از من درهم بود: «سریع بیاین بالا... یکی اومده تو شرکت... نمیدونم... ممکنه... هیچی نمیدونم...»
▪احساس میکردم تپشهای قلبم به گلو رسیده و با نفسهایی بریده بالبال میزدم: «من این دختر رو میشناسم... اسمش ثریاست... تو دانشگاه کلمبیا درس میخوند... بعداً حامد گفت رابط اونا بوده... همین بود که این شرکت رو به من معرفی کرد... نمیدونم چجوری وارد شده...»
▫از ترس اینکه پشت در رسیده باشد و صدایم را بشنود، پِچپِچ میکردم و با هر کلمه انگار مرصاد گیجتر میشد که دوباره گوشی را بلند کرد و به نظرم باز با حراست تماس گرفت: «کجایید پس؟...»
▪و هنوز تماسش تمام نشده، کسی دستگیرۀ در را پایین کشید و من وحشتزده به سمت در چرخیدم.
▫درِ شیشهای اتاق با برچسبِ لوگوی شرکت مات شده بود و از پشت همین شیشۀ مات، سایۀ زنی را دیدم که یکبار دیگر دستگیره را پایین کشید و نفس من در سینه حبس شد.
▪به سمت مرصاد چرخیدم و دیدم او هم با نگاهی ترسیده به در خیره مانده و مثل همیشه دلواپس من بود که با نگرانی نجوا کرد: «از جلو در بیا کنار!»
▫نفهمیدم چه میگوید، دیدم از پشت میز به سرعت به سمتم میآید و پیش از آنکه کنارم برسد، صدایی تیز و کوتاه از پشت سرم شنیدم و بیاختیار به طرف در چرخیدم.
▪در باز شده بود، قفل در با شلیک گلوله از جا کَنده شده و ثریا با اسلحه و صداخفهکنی که سرش بسته بود، درست رو به رویم ایستاده بود.
▫️تا اسلحه را دستش ندیدم، باورم نمیشد این دختر دانشجو واقعاً به قصد قتل مرصاد وارد شرکت شده باشد اما عجالتاً من سدّ راهش بودم که ماشه را کشید و شاید دستش لرزید که به جای قلبم، سرشانهام از درد آتش گرفت.
▫هیچچیز نفهمیدم جز درد وحشتناکی که تا ستون فقراتم نعره کشید و نالهای که در سینهام شکست.
▪فریاد مرصاد را میشنیدم که نامم را صدا میزد، مأمورین حراست را میدیدم که از انتهای راهرو میدویدند و همان لحظه با تمام قامتم روی زمین سقوط کردم.
▫در برزخی میان هوش و بیهوشی، انگار در حال جان کندن بودم؛ حتی نفسی برای ناله نمانده و فقط از درد روی زمین پا میکشیدم که صدای شلیک گلولۀ دوم، پردۀ گوشم را پاره کرد!
▪مطمئن شدم گلولۀ بعدی، مرصاد را از پا درآورده است که دیگر کسی نامم را صدا نمیزد؛ شاید هم من دیگر چیزی نمیشنیدم و فقط ردّ خونی را دیدم که روی دیوار روبرو پاشیده است...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻قسمت شصت و دوم
▪به گمانم در آغوش مرگ خوابم برده بود که دنیا پیش چشمانم سیاه شد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
▫نمیدانم چند ساعت بیهوش بودم و وقتی به هوش آمدم، باز هم درد بود که در تمام تنم رعشه میکشید و ترسی که گلویم را گرفته و هنوز احساس خفگی میکردم.
▪چشمم به مهتابی روی سقف بالای سرم مانده و سپیدی یک دست فضا، گیجترم میکرد.
▫گردنم طوری خشک شده بود که به زحمت توانستم سرم را بچرخانم و نخستین چیزی که دیدم، مادر بود که روی صندلی کنار تختم نشسته، سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و همانجا خوابش برده بود.
▪با نگاه تارم دور اتاق چرخی زدم تا باور کنم اینجا بیمارستان است و حقیقتاً زنده ماندهام اما همین اندازه هوشیاری کافی بود تا آخرین لحظاتی که به هوش بودم در ذهنم تداعی شود که کاسۀ سرم از درد پُر شد و دلم از ترس خالی!
▫هنوز پژواک شلیک آخر در سرم میپیچید و میترسیدم همان شلیک، کار مرصاد را تمام کرده باشد.
▪دلم میخواست از کسی خبری بگیرم و ذهنم طوری خمار بود که دوباره خوابم برد تا ساعتی بعد که از صدای صحبت کسی چشمم را باز کردم.
▫پدر و محمد بالای سرم ایستاده و مادر روی همان صندلی نشسته بود که انگار دیگر رمقی به قدمهایش نمانده و با بیقراری دنبال نگاهم بود.
▪همین که دیدند چشمانم را گشودم، مشتاق همصحبتیام هر کدام حرفی میزدند و من اصلاً متوجه کلماتشان نمیشدم.
▫احساس کردم دستم از شانه قطع شده است؛ بازو و ساعد و حتی مچ و انگشتانم همه کاملاً بیحس بود و از همین ترس، زیرلب پرسیدم: «دستم قطع شده؟»
▪مادر اشکی که در چشمانش نشسته بود، با سرانگشتانش پاک کرد؛ پدر با غصه نگاهم میکرد و محمد بیآنکه بتواند حال و روزم را ببیند، مثل همیشه سر به سرم گذاشت: «من جانباز شدم برای بدنام کردن جانبازها بسه، تو دیگه بدترش نکن!»
▫دلهره و دلتنگی طوری قاتل قلبم شده بود که حتی نتوانستم لبخندی بزنم؛ دلم بیتاب خبری از مرصاد بود، خجالت میکشیدم مستقیم بپرسم و به فرعی زدم: «کسی کشته شد؟»
▪چشمم به دهانشان مانده و از وحشت اینکه مبادا نام مرصاد را ببرند، نفسم به شماره افتاده بود و پاسخ اینهمه دلشوره باز هم در شیرینزبانی محمد بود: «دکتر امیری حالش خوبه، خیالت تخت!»
▫دیگر نمیشنیدم از جزئیات آن لحظات چه میگوید که از همین خبر، جانی که به لبم رسیده بود، به تنم برگشت و مقابل چشم همه به گریه افتادم.
▪هیچکس آن لحظه در راهرو حضور نداشت اما خدا شاهد بود برای نجات جان مرصاد، چطور به تب و تاب افتاده و به چه حالی خودم را به دفترش رساندم و حالا همین که زنده بود، برایم بس بود!
▫به حال خودم نبودم پیش چشم همه، همین اشکها شاهد عشقم شدند اما کسی به رویم نیاورد و من با بیقراری بهانه تراشیدم: «من یه صدای شلیک شنیدم... ترسیدم کسی کشته شده باشه...»
▪هیچکدام آنجا نبودند؛ هر کدام از آنچه شنیده بودند، میگفتند و خلاصۀ خبر همین بود که شلیک دوم توسط یکی از محافظین دکتر امیری به کتف ثریا بوده و همین شلیک، اسلحه را از دستش انداخته و مرصاد بدون حتی یک خراش، نجات پیدا کرده است!
▫باورم نمیشد از آن اتاق و در تیررس ثریا، مرصاد جان سالم به در برده باشد و با اینهمه نمیدانستم چرا هیچ حالی از من نمیپرسد!
▪چند روز در بیمارستان بستری بودم، مادر انگار دوباره من را از خدا هدیه گرفته بود که از پای تختم جُم نمیخورد مبادا باز از دستش بروم اما اینجا بخش زنان بود که پدر و محمد فقط ساعت ملاقات به دیدنم میآمدند و هنوز از لحن و چشم و کلامشان دلشوره میبارید.
▫تا روزی که مرخصم کردند، نیروهای امنیتی چندبار برای سؤال و جواب درمورد ثریا، سراغم را گرفتند و در پایان هر گفتگو از جسارتم که جان دکتر امیری را نجات داده بود، تشکر میکردند اما انگار حتی این جسارت و جراحت سرشانهام هم دل مرصاد را نرم نکرده بود که نه یکبار به ملاقاتم آمد نه حتی یک تماس و یک پیامی که از حالم باخبر شود.
▪ظاهراً دیگر از من رفع اتهام شده و با دستگیری ثریا، نفوذی داخل شرکت هم شناسایی شده بود که دیگر من را از حضور در شرکت معاف کردند و حرف آخرین مأموری که با هم صحبت کردیم، همین بود: «ما تا حالا خواستیم شما عادی برید تو شرکت تا نفر آخر رو هم شناسایی کنیم اما دیگه نیازی نیس. از این به بعد به اختیار خودتونه که دوست دارید به همکاریتون ادامه بدید یا نه!»
▫با اینهمه بیمحبتی که از مرصاد دیده بودم دیگر حتی یک لحظه نمیخواستم در آن شرکت بمانم و به محض مساعد شدن حالم، به قصد استعفا و برای آخرین بار عازم محل کارم شدم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻قسمت شصت و سوم
▪همین که از در وارد شدم از نگهبان و کارمندان حراست تا اکثر کارکنان و حتی آبدارچی شرکت، همه با حیرت نگاهم میکردند و با این وضعیت، حقیقتاً اینجا دیگر جای کار کردن نبود!
▫به خیال خودم زودتر از ساعت کاری آمده بودم تا کمتر کسی را ببینم و باز هم انقدر دورم را گرفته و سؤال و پرسش میکردند که دیوانه شدم!
▪با پاسخهای مختصر همه را رد میکردم تا فقط زودتر به اتاقم برسم و همین که وارد شدم، خیالم راحت شد حداقل همکارم هنوز نیامده و یک نفر کمتر سؤال پیچم میکند!
▫وسایلم را از کمد و کشوهای میز جمع کردم؛ تصمیم گرفتم نامۀ استعفا را برای مرصاد ایمیل کنم که دل نداشتم یکبار دیگر چشمانش را ببینم اما هنوز مشغول نوشتن متن نامه بودم که در اتاق را باز کرد و قامتش در چهارچوب در پیدا شد.
▪چشمم که به چشمش خورد، از عشقی که در قلبم معطل مانده و دست ردّی که به دلم زده بود، حالم طوری به هم ریخت که حتی نتوانستم به احترام مقام ریاستش از جا بلند شوم.
▫آهسته وارد اتاق شد و انگار هیچ طلبی بابت سلام و احترام از من نداشت که تا مقابل میزم آمد و به گمانم حرف دلش بیهوا از دهانش پرید: «تو که منو کشتی دختر!»
▪آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم، مقابل جوخۀ اعدام ثریا بود و انگار هنوز قلبم برایش میتپید که چشمانم بیاراده در سراپایش دنبال زخمی میگشت و او دیوانهتر از من، شروع کرد: «از وقتی خبر مرخصیات رو شنیدم هر روز صبح میومدم اتاقت ببینم اومدی یا نه!»
▫نگاهش شبیه سینۀ دریا زیر تابش آفتاب میدرخشید و به سمت ساحل چشمانم موج میزد اما بهقدری دلگیرم کرده بود که بیخیال اینهمه احساسش، به تلخی طعنه زدم: «خب چرا زنگ نزدید؟»
▪از اینکه شبیه دخترکی گلایه کردم، لبخندی به رویم زد و بیآنکه پاسخی بدهد، موبایلش را از جیبش درآورد.
▫چند لحظه دنبال چیزی گشت و انگار آنچه میخواست، پیدا کرده بود که موبایل را روبروی صورتم گرفت و یک کلمه گفت: «ببین!»
▪بخش بایگانی پیامرسان موبایلش باز بود با تعداد زیادی پیامی که نوشته شده اما ارسال نشده بود و نام مخاطب انتخابی برای همه پیامها یک نفر بود: محیا موسوی!
▫پیامها همه انگار نامههای کوتاه عاشقانه بودند و پیش از آنکه فرصت کنم بخوانم، موبایل را پس کشید و بیصدا اعتراف کرد: «هر بار اومدم بهت پیام بدم یا زنگ بزنم، دستم لرزید و نتونستم!»
▪نشد در برابر اینهمه احساسش پاسخی پیدا کنم و او انگار حرف برای گفتن زیاد داشت که به سمت میز همکارم رفت، روی صندلیاش نشست و با نگاهی به ساعت با خنده دعا کرد: «خدا کنه امروز نیاد که من خیلی باهات حرف دارم!»
▫متن استعفا روی لپتاپم باز بود و او بیخبر از تصمیمم، نفس عمیقی کشید و پرسید: «برادرت بهت نگفت هر روز چند بار بهش زنگ میزدم و حالت رو میپرسیدم؟»
▪محمد یک کلمه به من حرفی نزده بود؛ با تعجب نگاهش کردم و او باز هم به رویم خندید و دوباره پرسید: «فکر کنم برادرت خیلی روت حساسه، آره؟»
▫سپس دستی به موهایش کشید و برای اولین بار شیرینزبانی کرد تا خودش را در دلم جا کند: «اون غیرت داشته بهت نگفته و حالا شما دلخور شدی، من باید جواب پس بدم؟»
▪دستم روی کیبورد لپتاپ برای نگارش ادامۀ نامۀ استعفا مانده و درد مانده روی دلش دیگر با خنده هم سبک نمیشد که آیینۀ چشمانش در هم شکست و جراحت جانش را با چند جمله نشانم داد: «مرد نیستی که ببینی وقتی کسی که دوسش داری به خاطر تو صدمه ببینه دیگه به مرگ خودت راضی میشی! من این مدت جرأت نداشتم تو رو ببینم، حتی روم نمیشد باهات حرف بزنم. هر روز صبح میومدم اینجا ببینم اومدی یا نه اما حتی نمیدونستم اگه اینجا باشی، چی باید بهت بگم!»
▫چند لحظه در سکوت نگاهم کرد و انگار حقیقتاً همین حالا هم کلمه کم آورده بود که یکی دوبار لبهایش برای گفتن حرفی از هم گشوده شد اما باز حریف احساسش نشد و آخر یک جمله گفت: «بهخدا هنوزم ازت خجالت میکشم!»
▪در برابر دریای عشق و احساسی که در دلش به تلاطم افتاده بود، هیچ حرفی برایم باقی نمانده و او عاشقانه شکایت کرد: «قرار بود من مراقب تو باشم نه اینکه تو...»
▫باز هم نشد هر آنچه در سینهاش سنگینی میکرد، برایم بگوید و شاید تنها راه مانده پیش پای دلش، شوخی بود: «گفتی هر کس دیگهای جای من بود، برات هیچ فرقی نداشت اما فکر کنم واقعاً برات فرق داشتم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻قسمت شصت و چهارم
▪اشارۀ پنهان در شوخیاش را به خوبی شنیدم که برای نجاتش با جانم بازی کرده بودم و او با لبخندی لبریز حیا عذر تقصیر نکردهاش را خواست: «یه روز بهت گفتم مثل چشمام بهت اعتماد داشتم و دیگه ندارم اما حالا خیلی بیشتر از چشمای خودم بهت اعتماد دارم!»
▫شاید دوای دلم همین چند کلمه بود که بلاخره به رویش لبخندی زدم و او میخواست همین یک لبخند را از من بخرد؛ نفس راحتی کشید و لحنش هم مثل دلش لرزید: «اونروز وقتی افتادی زمین دیگه هیچی نمیفهمیدم... خودم زنگ زدم اورژانس ولی باز به زمین و زمان التماس میکردم یه کاری بکنن...»
▪و مثل همیشه تنها راه پنهان کردن حالش، خنده بود که به آرامی خندید و اعتراف کرد: «باور کن یجوری به خدا التماس میکردم که تو عمرم نکرده بودم!»
▫سپس مثل اینکه باز آشوب آن لحظات به جانش افتاده باشد، نقش خنده از صورتش رفت و آنچه ندیده بودم، با دلهره نشانم داد: «خودم با ماشین دنبال آمبولانس تا بیمارستان اومدم. به هر دکتر و پرستاری دستم میرسید التماس میکردم زودتر بهت برسن... تا وقتی خانوادهات اومدن... دلم نمیومد برم اما حقیقتش دیگه روم نشد بمونم و رفتم... ولی همونجا شماره برادرت رو ازش گرفتم و از همون شب مرتب باهاش در تماس بودم...»
▪تعجب میکردم محمد به من حرفی نزده و او حالا از محمد هم خجالت میکشید که از روی تأسف سری تکان داد و باز هم با خنده شیطنت کرد: «برادرت که حتماً فهمیده ولی نخواست به روم بیاره. فقط یه نفر مونده که بفهمه!»
▫منظورش از "یه نفر" را فهمیدم و او انگار میخواست همینجا حرف آخرش را بزند اما فرصت نشد که همکارم از راه رسید و خنده روی صورتش ماسید.
▪بلافاصله از جا بلند شد و برای خالی نبودن عریضه رو به همکارم توصیه کرد: «با منابع انسانی هماهنگ کنید یه مانیتور بزرگتر براتون بیاره، فکر نکنم این خیلی راحت باشه!»
▫همکارم متعجب مانده و نمیخواست به رخش بکشد که محترمانه تشکر کرد اما من از بهانهچینی ناشیانهاش مخفیانه خندیدم و دیگر این وقت طلایی از دستش رفته بود که چند کلمه نمایشی درمورد کار به من توضیح داد و با عجله از اتاق بیرون رفت.
▪ذهنم درگیر حرفی که تا پشت لبهایش آمده بود، مانده و آرزو کردم ایکاش این خانم فقط چند دقیقه دیرتر رسیده بود و همان لحظه پیامش رسید: «اینهمه حرف زدم آخر نتونستم حرف دلم رو بهت بزنم...»
▫انگار حتی بیآنکه چشمانم را ببیند باز هم خجالت کشید که حتی پیامش نیمه رها شده بود و من نمیدانستم چه پاسخی باید بدهم که نبض نفسهایم زیر سرانگشت احساسش جا مانده و حرفهایم هیچکدام قابل گفتن نبود.
▪نامۀ استعفا را حذف کردم که دیگر پای رفتنم بسته شده و تا پایان ساعت اداری تمام تمرکزم روی کار بود بیخبر از دلی که برایم پَر میزد و همین که از در شرکت خارج شدم، چشمانش را دیدم.
▫روزهای پایان آبان و باد نسبتاً سردی که بین خم شاخههای درختان میپیچید و نَمنَم بارانی که رؤیاییترین لحظات پاییزی را در انتهای این کوچه بنبست ساخته بود.
▪برگهای زردی که زمین را فرش کرده و نگاه مرصاد که به انتظار آمدنم، بیهیچ چتر و سایهبانی زیر باران ایستاده و تا وارد کوچه شدم، به رویم لبخند زد.
▫سوئیچ ماشینم را از کیفم درآوردم و او انگار نمیخواست این فرصت هم از دستش برود که به سمتم آمد و با لحنی به لطافت همین باران پاییزی پرسید: «اشکال نداره قدم بزنیم؟»
▪بوی باران و عطری که انگار همین چند لحظه پیش به پیراهن روشنش زده بود، در فضا پیچیده و دلم میخواست حرف دلش را بشنوم که شانه به شانۀ هم حرکت کردیم.
▫برگهای زرد و خیس، زیر قدمهایمان بیصدا فشرده میشدند تا خلوتمان به هم نخورد و حتی باران آهسته میبارید مبادا خطی به خیالمان بیفتد.
▪دقیقاً در خاطرم نمانده چند دقیقه کشید تا حرف دلش را بزند و من با دلی که در قفس سینه جا نمیشد، همچنان برای پاسخ مثبت دلدل میکردم.
▫چند قدم بیشتر تا سر کوچه نمانده بود، صورتش از ردّ سرانگشت قطرات باران میدرخشید، حتی چشمانش به رویم میخندید و با همین حال و هوای تماشایی پرسید: «میتونی با شرایط من کنار بیای؟ میبینی که از در و دیوار برام میاد، میتونی اینجوری کنارم زندگی کنی؟»
▪عشق پاشیده در چشمانش به قدری پُر رنگ بود که دیگر نمیتوانستم مستقیم نگاهش کنم و به جای هر جوابی، پرسیدم : «من سردم شده، میشه دیگه برگردیم؟»
▫از پاسخ رندانهام خندید و فهمید نمیتواند به این زودی رضایتم را بگیرد اما من خبر نداشتم همین پاسخ چه بهانهای دستش میدهد؛ حتی روز عقد که پای سفره کنار هم نشسته بودیم و همین که خواستند خطبه را بخوانند، زیر گوشم پرسید: «میخوای بگم پتو بیارن گرم بشی تا بله رو بدی؟»
▪از شوخی ناگهانیاش خندهام گرفت، با همین خنده بله را گفتم و همین که محرم شدیم، دستم را گرفت و حرارت انگشتانش به حدّی بود که گرمای عشقش تا قلبم رسید و دلم برای همراهیاش تا آخر این دنیا، قرصِ قرص شد.
📖 پایان
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
#پنجشنبههایمهدوی
سلام مهدی یاوران عزیزم✋🏻☺️
یادتونِ پنج شنبهٔ گذشته در مورد چی صحبت کردیم 🤔
بله
آفرین 👏🏻👏🏻👏🏻
در مورد اینکه چطور یک نفر می تونه یک عمر بسیار طولانی داشته باشه...
فردا هم منتظرتونیم 😍
سرساعت ۹ بیایین تا اول دورهم یه صبحانه عالی بخوریم😋
و بعد باهم یه گفتگوی مهدوی داشته باشیم
راستی بازی و مسابقه و....هم داریم🤩🥳
یادت نره دست دوستت رو هم بگیر و بیار 🤗
#هیاتجوانههاینور
دختران ۸تا۱۲سال
https://eitaa.com/joinchat/2911502927Cdfbc224e63
موسسه قرآنی شیفتگان وحی
۴۵متری عماریاسر کوچه ۵