#بیوگرافی
•
من کی ام؟!🤔
•
-مَن ! مطهره☺️
•
-یهِ دختر یزدی 👀
در اصل دُخِتَری اَزِ تَبارِ شهر کویری💀💘
•
•
-متولد بیستمین روز از مردادم
•
تو یع مدرسه مذهبی ، حوزه درس میخونم🚶♀
•
- مرداد ماهي ام🍂
•
-آدم برونگرا و پر جنب و جوشی هستم
از نظر دوستام، مخصوصاااااا مامانممممم ( یع جا اروم نمیگیرم دو دقیقه 😅)
شیطون ُ و خیلی خیلی زیاااد میخندم .
البته بعضی وقتا خیلی پرو
بعضی وقتا کم رو :))
•
-بچه اول خانواده هستم👨👩👧👧(:
•
-یکی خواهر دارم🥰
•
- 5 بار قسمتم شد رفتم مشهد
ولی قسمت نشد شش گوشه رو ببینم🌱
•
بهآقای¹²⁸و¹¹⁰ارادت خاصی دارم🥺
•
ـ یع دختر مجری❤️🌱
•
- رشتههایی کهِ توشون مهارت دارم دارم💟
مجریگری، عکاسی، ویراستاری
روایتگری ، مربی رسانه
•
- الحمدالله که خادم✨ افتخاری
حرم امام رئوف هستم❣
•
•
- مداح مورد علاقه م 🌱
همه شون
ولی بیشتر یبرنژاد✨
_ خواننده مورد علاقه م🌱
بازم همشون
ولی بیشتر نماهنگ 😂
آهنگ زیاد گوش نمیدم😂
•
-اینم فراموش کردم بگم :)!!🧃
یع دختر بسیجي هم هستم با افتخار . ! 🙃🤝
میخوام شروع کنم امشب روایت شهید ۱۸ ساله رو بنویسم
شهیدی که تو جنگ اخیر زنده زنده سوخت
و اثر سوختنش رو فرش مسجد مونده🙂💔
برم ببینم تا کجا میتونم پیش برم
#به_وقت_نوشتن
#روایتگری
ژیپسوفیلا
میخوام شروع کنم امشب روایت شهید ۱۸ ساله رو بنویسم شهیدی که تو جنگ اخیر زنده زنده سوخت و اثر سوختنش
تموم شد💔🥀
حالا من موندم بغضی که تو گلومه، سینه ی پر از دردی که دارم🥲
ژیپسوفیلا
تموم شد💔🥀 حالا من موندم بغضی که تو گلومه، سینه ی پر از دردی که دارم🥲
به نام خداوند سر نوشت ساز زیبا🥲✨
خداوندی که سرنوشت آدم هارو به طور زیبا مینویسه
یکی با اخلاق خوب
یکی با نیکی کردن به مردم
یکی هم با شهادت...
امروز امدم درباره شهید هم سن سالای خودمون صحبت کنم
جوان ۱۸ ساله
تک فرزند خانواده از شهر پاکدشت
محل شهادتش خانه خدا
سرنوشت قشنگتر از این؟
رفته بودن مسجد نماز بخونن
بعد از نماز یه سری مردم میرن بعد از چند دقیقه صدای تیر انفجار میاد
علی اکبر؛ طاها؛ یاسین چند تا خانوم تو مسجد مونده بودن
خانوما مونده بودن برای دعای ندبه فردا صبحانه آماده کنن ...💔🥲
رفیقش میگه صدای تیر انفجار به ما نزدیک میشد رفتن در مسجد باز کردن دیدن چندین نفر نزدیک مسجدن سریع در میبندن
حدود ۲۰۰ نفر بودن 🥺
میفهمن تو مسجد چند نفری هست حمله میکنن به مسجد
به کجا؟ به خانه خداا 💔
علی اکبر ، طاها و بقیه میرن طرف در که نزارن بیان داخل از بالای در به بچه ها سنگ و آجر پرتاپ میکردن💔🥀
در مسجد اهنیه رفقا دوتا قفل داره هااا
ولی میشکنن 💔🥀
چند تا از بچه ها میتونن فرار کنن بالای پشت بام مسجد ، حیاط همسایه
میمونه علی اکبر ، طاها، یاسین میرن تو مسجد که خانوما مبادا بترسن مبادا به خانوما آسیب برسونن
شیشه های مسجد میشکنن
رفیقش میگه هااا رفقا میدونید رفیقش چی میگفت ؟ میگفت شیشه های پنجره رو سر صورت ما میریخت...🥲🥀
خانوم هارو بردن تو آشپزخانه خودشون هم رفته بودن اونجا
چون از آشپزخانه تا دم در ورودي راه زیاد بود
ولی بازم آمدن رفیقش میگه اینقدر بهمون نزدیک شده بودن که
بین ماهایی که تو آشپزخانه بودیم و اونهایی که پشت در بودن فقط یه در بینمون فاصله بوده 🍃
گاز اشک آور میندازن تو مسجد
آشپزخانه تو زیر زمین بوده
نفس نمیتونستن بکشن داشتن خفه میشدن
به زور جلوی سلفه شون گرفته بودن مبادا صداشون در بیاد بریزن داخل
رفیقش نقل میکنه میگه ما هیچ صدایی نمیشنیدیم از بس حالمون بد بوده
یه صدایی میشنیدیم که میگفت فندک بزن بزن فندکو 🧨
کسایی که بیرون مسجد بودن حالا از راه های دور میدیدن دارن چیکار میکنن
میگفتن بیست لیتری بنزین آورده بودن داخل مسجد
مسجد آتیش زدن 🕌🔥
رفیقش میگه دیدیم داره دود سیاه بلند میشه
فهمیدیم آتیش زدن مسجد رو
بعد چند دقیقه ...
رفتیم بیرون یکی از رفیقامون خانوما رو به طرف در پشتی هدایت کرد که فقط فرار کنن برن بیرون
میمونه کیا؟ علی اکبر، طاها ، یاسین
یاسین میگه اینقدر دود همه جا رو گرفته بود
هیچی نمیتونستیم ببینیم انگار چشامون بسته بود و تو جای تاریک راه میرفتیم
از شدت دود
می افتن هرکدومشون یه جایی می افتن
یاسین می افته رو پله ها 🥲💔
علی اکبر ۲ متر اونور تر می افته تو آتیش 💔🥲🔥
طاها ۲ متر می افته اونور تر تو آتیشش🔥
میسوزنن تا ۱ ساعت تو آتیش 😔🥀
رفقا اینهایی که من میگم داستان نیست
واقعیته سند و مدرک وجود داره ...
یه جوون ۱۸ ساله ۱ ساعت تو آتیش بسوزه
مگه کم حرفه ...
یاسین میبرن بیمارستان
حتی اونجا هم بهشون رحم نکردن
بیمارستان هم حمله میکنن 🥀💔
یاسین میگه من اونجا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره می افته
فقط صدایی می آمد که میگفتن یکی سوخته
خیلی هم بد سوخته🥺💔
اونجا رفیقش میگه حتی فکرش هم نمیکردم علی اکبر، رفیق صمیمی من باشه 🥲🥀
ولی بود...💔🥀
بزارید یه چیزی بهتون بگم
رفیقش میگه قبل نماز علی اکبر بهش گفته بود
((یا امشب میریم خونه
یا میریم سرد خونه ))
رفیقش میگه نگو تو بچه تک خانواده ای مامانت کلی برات آرزو داره 💔🥲
میگه من شهادت دوست دارم 🥀
و در آخر هم شهید میشه
مادر علی اکبر علی اکبر تحویل داد
علی اصغر تحویل گرفت
((الا لعنت الله اللقوم ضالمین))
کاش یادمون نره چه علی اکبرهایی رفتن
علی اصغر بر گشتن 💔
کاش یادمون نره چه خون های مظلومی ریخته شد 💔🥀
کاش یادمون نره چه مادر هایی بی علی اکبر شدن 💔🥀
هرچند که شهدا نمرده اند شهدا زنده ند
دعا کنید برای ظهور آقامون 🤲✨
دعا کنید برای سرنوشتمون که ختم به شهادت بشه🥀🥲
#حقیقت_تلخ
#به_وقت_روایتگری
#مطهره_نویس