ایستادم و شروع به نگاه کردن کردم ؛میدانستم که نمیشود اما دلم میخواست زمان هم بایستد و همراهم منظره را تماشا کند ، نه اینکه آنقدر سریع بدود !
نمیدونم شاید اولش″ امروز کل درس های هفته رو میخونم ″ بعدش ″ هنوز مثل دیونه ها نشستن و زل زدن به دیوار″
خیلی آدم ظالمی ام که همه چیز رو پشت سرم جا گذاشتم و حتی به خاطراتم هم رحم نکردم؟
طعم گیلاس
آخر در آن خراب آباد با تمام سختی هایش خاطراتی ماندنی ساخته ام ، حق را به من بدهید که سخت دلتنگ شو
گاهی حتی فکر برگشتن میکنم!