The greatest sorrow could be when the person who feels like your safe place starts treating you coldly...:)
متاسفانه من حساستر از چیزی هستم که به نظر میاد..پس اگه فکر کردی ناراحت نشدم، شدم.
فقط سکوت کردم تا از درگیری و دردسر دوری کنم.
گفت ایراد تو چیست؟ گفتم زیاد فکر میکنم، خیلی! بینهایت...
به هر چیز مسخرهای.
بارها و بارها
مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد.
درون خود میریزم و بدتر از همه نمیتوانم هیچکدام از این ها را بگویم؛
در نهایت هم میدانم همین نابودم میکند...
داشتم به دلگیر بودن غروب جمعه فکر میکردم،
به خودم اومدم دیدم دفتر نقاشیم تموم شد..
خطهای دفترم تموم شد..پلی لیستمم تموم شد..
انگار تموم احساساتمو کالبد شکافی کردم و برای تکتکشون عمیقا اشک ریختم.