متاسفانه من حساستر از چیزی هستم که به نظر میاد..پس اگه فکر کردی ناراحت نشدم، شدم.
فقط سکوت کردم تا از درگیری و دردسر دوری کنم.
گفت ایراد تو چیست؟ گفتم زیاد فکر میکنم، خیلی! بینهایت...
به هر چیز مسخرهای.
بارها و بارها
مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد.
درون خود میریزم و بدتر از همه نمیتوانم هیچکدام از این ها را بگویم؛
در نهایت هم میدانم همین نابودم میکند...
داشتم به دلگیر بودن غروب جمعه فکر میکردم،
به خودم اومدم دیدم دفتر نقاشیم تموم شد..
خطهای دفترم تموم شد..پلی لیستمم تموم شد..
انگار تموم احساساتمو کالبد شکافی کردم و برای تکتکشون عمیقا اشک ریختم.
حرفی به من بزن، آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟
او احساس میکرد زندگی یک مسابقه است، مسابقهای که او در آن تنها نقش تشویق کننده را دارد، تا برنده ها را تمجید کند و خود در خلوت خویش مدام ببازد و ببازد.
گویی که انگار زندگی فیلمی بود که نگاهش میکرد اما هیچوقت در آن حضور نداشت.
شاید هم پادکستی که تصمیم به شنیدنش گرفته بود بیآنکه در آن کلامی سخن بگوید و شنیده شود.
انتخاب کرده بود که زنده باشد، اما چرا زندگی نمیکرد؟
نزار قبانی میگه هر کس به اندازهای که دوستت دارد تو را میبیند، تلاش بیهوده نکن..:)