《 دلسا 》
پارت 43
بهاره
گوشی رو که قطع کردم دیدم مجید اومد سمت ماشین
آشکار رو لا دستم پاک کردم که مجید سوار ماشین شد
بهاره: چی شد ؟
مجید : دیشب رفتن بیرون باهم
رفتن شهربازی دلسا حوصلهاش سر میرفته
اونجا که بودن دلسا رفته پشمک بگیره برای خودش گه دیگه نیومده
هوناهم نگران شدن و رفتن دنبالش ولی خوب پیداش نکردن به پلیس و نگهبان های اونجا گفتن
خودشونم کلی گشتند
فکر میکردن زود پیداش میشه و به مادخبر ندادن وبی خوب پیداش نشده
بعد هم دیشب کلی زنگ زدن ولی گوشی ها شارژش تموم شده و ما نتونستیم جواب بدیم که صبح زنگ زده و خبر داده بهمون
بهاره : باشه خوب چیکار کنیم ؟
مجید : شاید کار امیرحسین باشه
من به بچه ها میگم ببینن پیش امیرحسین هستش یا نه اگر اونجاس که خودم هلش می کنم
اگرم اونجا نبود باید بریم سراغ بقیه
بهاره: باشه فقط میشه منو ببری عمارت
مجید: آره میبرمت
فقط بهاره کسی هست که خودت بهش شک داشته باشی یا احتمال داشته باشه دلسا رو بدزده؟
بهاره
یه کم استرس گرفتم و با لرزش کمی او صدام گفتم
بهاره : ن..نه
مجید: مطمئنی؟
بهاره : آره آره فقط شاید امیرحسین باشه وگرنه کسه دیگه ای نیست
مجید : باشه
تو بهتری الان؟؟
بهاره: خوبم خوبم فقط زودتر برو عمارت
مجید : باشه
مجید
راه افتادم سمت عمارت
از وقتی که من رفتم تو و اومدم بیرون بهاره رفتارش تغیر کرده بود
انگار یه استرسی داشت که سعی داشت نشونش نده
نمیدونم چی شده بود ولی متمعا بودم یه اتفاقی افتاده که اینجوری عوض شده
نخواستم زیاد دخالت کنم و گیر بدم بهش چون بخواطر دلسا هم خودم هم بهاره خیلی نگران بودیم و هیچ کدوم حال حرف زدن و لجبازی کردن نداشتیم
حتا موضوع صبح هم بهاره یادش نبود بس که تو فکر دلسا بود
سرش و به پنجره تکیه داده بود و به بیرون نگاه میکرد
منم هر از گاهی زیر چشی نگاش میکردم که یهو حالش بد نشه یا اتفاقی نیوفته براش
بهاره
سعی میکردم نادیده خودم و نشون بدم ولی نمیشد
صدای دلسا تو سرم تکرار میشد
صدای گریه هاش از پشت گوشی من چجوری باید تا فردا صبر میکردم
چجوری باید نگرانش نمیشدم
چجوری باید مجید رو فراموش میکردم
و هزارتا چجوری دیگه که تو مغزم تکرار میشد
نمیدونستم مجید رو نگاه کنم که تصویر صورتش تو ذهنم بمونه یا نگاش نکنم تا فراموش کردنش آسانتر بشه برام
یه دفع میزد به سرم همه چی رو به مجید بگم ولی نمیشد دیگه دیر بود برای گفتن همه چیز
اگر میگفتم فقط کافی بود یکی از آدمای اون کیمیا خبر دار بشه و یه بلایی سر دلسا بیاره
کاش قبل از این اتفاقا گفته بودم بهش و یه راه و چاره ای پیدا میکردیم که انقدر دیر نشه
هرچی فکر میکردم تنها راه رفتن بود
ولی یه ولی خیلی بزرگ تو سرم بود (ولی مجید چی ؟)
مجید نابود میشد
من نابود میشدم برای بار دوم هردوتامون داغون میشدیم
دیگه هیچ کدوم توانایی جدا شدن از همو برای بار دوم نداشتیم
دیگه هسته شده بودم از این که بخوام به دلسا دروغ بگم درباره باباش
این که گریه هام رو ازش مخفی کنم
این که سختی ها رو به تنهایی به دوش بکشم
مجید: بهاره ... بهاره
بهاره: جانم
مجید : رسیدیم
بهاره: آها باشه
مجید : کمک میخوای
اگر سرت گیج میره بیام کمکت
بهاره: نه میرم
مجید
از ماشین پیاده شد و منم پیاده شدم کیلید رو دادم به خدمت کار تا ماشین رو ببره گاراژ
دیدم بهاره یه کم داره نامتعادل راه میره
رفتم کنارش و دستش رو گرفتم
ارم گفتم
مجید : معلومه چقدر خوبی
مجید
یه لبخند کوچولو زد و باهم رفتیم داخل که دیدیم همه بچه ها وست سالن عمارت نگران نسشتن
ترلان : آه رسیدن بلاخره
باربد : بابا سکتمون دادین کجایین شما
حامد : اول صبحی کجا رفتین شما دوتا کفتر عاشق
متین : میبینم که هرجا بودین خوب بوده
چون دست تو دست اومدین
بهاره
تا گفت دست تو دست دستم رو از دستم مجید کشیدم بیرون و دست به سینه وایسادم
که مجید هم دستش رو کرد تو جیبش
امیرعلی: ما دیدیم دیگه عب نداره خیلی هم خوب
حالا تعریف کنین برامون
مجید : داستان اونجوری که شما فکر میکنین نیست
پوریا : پس چجوریه؟؟
مجید : صبح رفیق بهاره زنگ زد گفت دلسا رو دزدیدن و ما هم سریع رفتیم اونجا
به بهاره گفتم بمونه ولی قبول نکرد
صبا : چییییی ؟ دلسا رو دزدیدن؟؟؟؟ ( با تعجب و نگرانی )
سینا : چی میگی ؟؟ کی ؟ چجوری ؟
مجید : نمیدونیم ولی حدس میزنیم کار امیرحسین باشه
امیرعلی: خوب باید یه کاری کنیم
پلیس خبر داره ؟
مجید : خبر داره ولی تا اونا بیان پیداش کنن دیگه به درد ما نمیخوره
بهاره خیلی نگران نمیتونیم صبر کنیم پلیس پیداش کنه خودمون هم باید دست به کارشیم
حامد : حتما
هرکاری بگی و نیاز باشه میکنیم
مجید : باشه خوبه پس دخترا شما برین بالا
بهاره رو هم ببرین ما میخوایم حرف بزنیم
ترلان : باشه ولی کمکی خواستین ما هستیم میتونین رو کمک ما هم حساب کنین
منم به ارسلان میگم بیاد کمکتون کنه
پوریا : باشه مرسی
ترلان: خواهش
بهاره : ما هم میمونیم چرا باید بریم بالا
سینا : خوب شما حالت خوب نیست
بهاره: من خوبم
چیکار میخواین بکنین
امیرعلی: لطفا برین خبرتون میکنین
بهتون میگیم هر کاری خواستیم بکنیم هنوز ما حرف نزدیم و تصمیم نگرفتیم
صبا : باشه به ما هم خبر بدین
متین
باهم چهارتایی رفتیم بالا و تو یکی از اتاق ها نشستیم
به محض این که رسیدیم و نشستیم بهاره گوشیش رو برداشت و رفت تو گوشی
ترلان : چیکار میکنی بهاره ؟
بهاره: هیچی دارم به مریم پیام میدم ببینم خبری شده یا نه پلیسا چیزی گفتن بهش که بهم خبر بده
ترلان : آها باشه
بهاره
مجبور شدم به ترلان هم دروغ بگم
چون داشتم به کیمیا پیام میدادم که شاید گذاشت با دلسا حرف بزنم
ادامه دارد .......
"به قلم مهشید
اینم یا پارت طولانی خدمت شما که امیدوارم دوست داشته باشین 😊
منتظر نظر هاتون تو ناشناس هستم 💫
این پارت رو هم طولانی گذاشتم چون چند روز بود پارت نزاشته بودم براتون 💞
https://harfeto.timefriend.net/17175811630845
مهشید لینک پیام ناشناس ایجاد کرده است
{ کانال محافظ 🖤God mother }
https://harfeto.timefriend.net/17175811630845 مهشید لینک پیام ناشناس ایجاد کرده است
ناشناس پر باشه تا فردا باز پارت بزارم براتون 🙈
۱ و ۳ حتما حمایت بشه
و ببخشید که من دیر جواب دادم 🙏🏻💞
https://eitaa.com/morfin_zendghe
۲ پارت گذاشتم همین الان براتون 🤍
۱ سلام مرسی عزیزم شما خوبی ؟
نمیدونم والا خبری ندارم ازش اگر خبر دار شدم حتما میگم بهتون ✨
۲ 🤷🏻♀🤷🏻♀
۳ ببخشید ولی من واقعا نمیخوام حرفی بزنم و بی ادبی کنم چون خانواده من اینجوری منو بزرگ نکردن
و باز هم با احترام برخورد می کنم که شما خودت پشیمون بشی از حرفات
بعدشم اگر دوست نداری پس بفرما ترک کانال رو بزن و از کانال برو بیرون
بعدشم اگر هم من بازیکن های پدرخوانده رو نبینم برام مهم نیست
چون تو زندگی کلی هدف دیگه دارم که برام خیلی بیشتر ارزش داره
{ کانال محافظ 🖤God mother }
۱ سلام مرسی عزیزم شما خوبی ؟ نمیدونم والا خبری ندارم ازش اگر خبر دار شدم حتما میگم بهتون ✨ ۲ 🤷🏻♀🤷
و این که گفتی مغرور و از خود راضیم رو که بنظرم حرف نزنیم دربارش چون من خیلی آدم خاکی هستم و خیلی سریع رفیق پیدا میکنم
اینو همه عضو های کانال من میدونن
پس نیازی به اثبات نیست
شبتون به زیبایی خوابیدن این دوتا ❤️🥱
هیش ساکت بچه ها خوابن 🤫
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید