دانلود اینجور خواهر برادری 🥺💖
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید
استوری جدید مجید واشقانی 💫
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید
خوب خوب بلاخره بعد از مدت ها پارت نوشتم براتون یه پارت بهارجیدی که خودم خیلی دوسش دارم 😍
《 دلسا 》
پارت 47
مجید
حرکت کردم سمت عمارت
حامد: مجید
مجید : بله
حامد : میگم بهتر نیست با بهاره حرف بزنیم
مجید : چی بگیم ؟؟
حامد : نمیدونم یه کم حرف بزنیم
شاید میترسه که حرف بزنه یا نمیدونم تهدید میشه
مجید : از طرف کی ؟
حامد : نمیدونم از خودش باید بپرسیم
مجید : من ازش پرسیدم ولی چیزی نگفت ولی باشه یادم ازش می پرسیم
مجید
دیگه حرفی نزدیم تا رسیدیم عمارت
رفتیم داخل
هیچ کی تو سالن نبود معلوم بود همه خوابن
البته خوب حقم داشتن
ساعت ۲و نیم بود
حامد: بریم بخوابیم فردا صبح حرف بزنیم
مجید : باشه تو برو من یه سر به بهاره بزنم بعد میرم میخوابم
حامد : باشه ولی خوب استراحت کن
مجید: باشه برو
شب بخیر خوب بخوابی آهنگی
حامد : همچنین واشقانی
مجید
حامد رفت سمت اتاقش تا بخوابه
از خدمت کار پرسیدم بهاره تو کدوم اتاق و رفتم سمت اتاقش
آروم در رو باز کردم و رفتم تو
حدس میزنم خواب باشه ولی رو تخت نبود
یه کم نگاه کردم که دیدم تو تراس وایساده و داره بیرون رو نگاه میکنه
هوا هم سرد بود چیزی هم نپوشیده بود
آروم از رو تخت پتو رو برداشتم و در تراس رو باز کردم و رفتم تو
پتورو انداختم رو شونه هاش که برگشت سمتم
نور تو اون فضا نبود و فقط برق چشاش بود که میدرخشید
یه دفع یه کوچولو نور افتاد رو صورتش و چشماش رو دیدم که پر اشک بود
معلوم بود که گریه کرده و زیر چشاش خیسه
آروم دستم و قاب کردم دور سورتش و با شستم اشکش رو پتک کردم که خودش و پرت کرد تو بغلم
لبخندی زدم و دستم رو دور کمرش چفت کردم
دستم و نوازش وار روی موهای بازش و کمرش کشیدم
برای چند دقیقه تو همون حال بودیم که ازم جدا شد و فاصله گرفت و سرش رو انداخت پایین
دستم و گذاشتم زیر چونش و سرش رو اوردم بالا
مجید: چرا سعی میکنی گریه هات رو از من مخفی کنی ؟ من که تو رو میشناسم
میدونم الان حالت داغونه
بهاره :چیکار کنم
کاری از دستم بر میاد که انجام بدم ؟ نه
مجید : تو گریه نکن من بهت قول دادم دلسا رو سالم میارم پیشت
بهاره: نمیشه مجید نمیشه
خدا هم نمیخوام من خوشحال باشم
حالم خوب باشه همیشه همون کسایی رو که دوس دارم از دست میدم
ازم دور میشن جدا میشن
باید زجر بکشم یه بار نشده منم حالم خوب باشه از ته دل بخندم و خنده های مصنوعی و الکی نکنم
بابا منم آدمم من تا یه هدی تحمل دارم صبر دارم دیگه نمیکشم دیگه نمیتونم
بهاره
اشکام بند نميومد و فقط گریه میکردم
نمیدونست مجید نمیدونست که باید بین اون و دلسا یکی رو انتخاب کنم
این عضابم میداد که باید آدم بده داستان میشدم
میدونستم اگر مجید رو ول کنم و برم ازم متنفر میشه
ولی ولی تقصیر من نبود
من فقط یه حق انتخاب داشتم
مجید
وقتی اشکاش رو میدیم قلبم تیر می کشید جیگرم میشوخت تحمل اشکاش رو نداشتم
نمیتونستم زره زره گریه هاش رو ببینم و کاری نکنم
بهاره رو باز تو آغوشم کشیدم
با اون یکی دستم جعبه سیگار رو از تو جیبم برداشتم و یه نخ سیگار رو با دندونم از داخلش در اوردم و پاکت سیگار رو گذاشتم تو جیبم
فندک رو برداشتم از تو جیبم
فندک طلایی رنگ که تو نبود بهاره باهاش رفیق شده بودم و علانم که بهاره بود باز نمیتونستم کنارش بزارم
سیگار که بین لبام بود رو با فندک روشن کردم و فندک رو گذاشتم تو جیبم
یه پوک عمیق ازش کشیدم و دودش رو بیرون دادم
بهاره هم هنوز تو بغلم بود و آروم دست میکشیدم رو کمرش و پوک های عمیق از سگارم رو وارد ریه هام میکردم و به منظره شهر رو به برو نگاه میکرد
ادامه دارد.........
"به قلم مهشید
https://harfeto.timefriend.net/17175811630845
مهشید لینک پیام ناشناس ایجاد کرده است