میشه یه مراسمی چیزی باشه که بهاره و ترلان رو کنار هم بتونیم ببینیم 🙏🏻🥺
این دوتا جذاب رو فراموش نکنیم که رفاقت به شدت زیبایی دارن 🖤✨
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید
بچه ها ناشناس قدیمی برای خود منم بالا نمیاره یه ناشناس جدید میزارم از این به بعد تو اون نطر هاتون و حرف هاتون رو بزنین
https://daigo.ir/secret/9526611544
اینم لینک پیام ناشناس جدید 😉✨
{ کانال محافظ 🖤God mother }
https://daigo.ir/secret/9526611544 اینم لینک پیام ناشناس جدید 😉✨
از این به بعد تو این پیام هاتون رو بزارین 😊
《 دلسا 》
پارت 48
بهاره
تو بغل مجید بودم که بوی سیگار اومد
از بغلش اومدم بیرون و دیدم داره سیگار میکشه
سیگار رو از رو لباش کشیدم انداختم رو زمین و پام رو گذاشتم روش تا خاموش بشه
مجید
تک خنده ای به این کارش زدم
مجید: هنوزم از بوی سیگار بدت میاد ؟؟
بهاره: آره
تو هم خوب میدونی ولی بازم میکشی و هنوز ترکش نکردی
مجید : چیکار می کردم
وقتی تو نبودی من سیگار می کشیدم یا نه چه ارزشی داشت وقتی تو نبودی که بگی نکش
بگی از بوش بدت میاد
بهاره : الان که هستم
مجید : آره هستی ولی وقتی گریه می کنی حالم به هم میریزد و سیگار حالم رو خوب میکنه
بهاره : منم بدم میاد
بخواطر منم که شده لطفا نکش
چه زه روزی من باشم چه روزی که من نباشم
بهم قول بده
مجید : تو که همیشه هستی چون دیگه من توانایی دور تو رو ندارم ولی باشه قول میدم
بهاره
خنده مصنوعی و تلخی زدم
مجید : بیا بریم تو
خسته ای یه کم بخواب
بهاره : خوابم نمیاد تو برو من یه کم میمونم بعد میرم میخوابم
مجید: پس منم میمونم پیشت
بهاره: لجبازی هنوزم
مجید : از شمه به ارس بردم
مجید
یه لبخند زد و چشمش رو دوخت به منظره رو به رو و منم چشمم رو دوخت به اون صورت بدون نقصش که سال هاست منو مصت خودش کرده
بهاره
نمیخواستم لحظه های کمی که کنارش بودم رو از دست بدم
آروم خودم رو نزدیکش کردم و سرم رو گذاشتم رو شونه هاش که سرش رو برگردوند سمتم
یه لبخند زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و نزاشت فاصله ای بینمون باقی بمونه
مجید
تقریبا یه ربع ساعتی بود که بی صدا و بدون حرف زدن داشتیم به بیرون نگاه میکردم
سرم رو چرخوندم سمت بهاره که دیدم رو شونه هام خوابش برده
نخواستم بیدارش کنم چون اگر بیدار میشد باز میرفت تو فکر دلسا و نمی خوابید
آروم بغلش کردم و بردمش داخل
گذاشتمش رو تخت و پتو رو کشیدم روش
در تراس رو بستم و پرده رو هم کشیدم که صبح با نور خورشید بیدار نشه و بتونه استراحت کنه
خودمم از اتاق اومدم بیرون و در رو بستم
رفتم سمت اتاق خودم و یه راس رفتم تو حموم که یه دوش آب سرد بگیرم
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون
لباس نپوشیدم همونجوری با حوله رو تخت دراز کشیدم که چشمام سنگین شد و خوابم برد
(صبح )
امیرعلی
از خواب بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم
لباسم رو عوض کردم و از اتاق زدم بیرون
از پله ها رفتم پایین که دیدم یکی پشت به پله ها وایساده و دستش تو جیبشه
از رو پله ها که داشتم میومدم پایین با صدای بلندی گفتم
امیرعلی: تو کی ؟؟ اینجا چیکار میکنی؟ کی اجازه داده بیای داخل عمارت ؟
امیرحسین
با صدای بلندی که از پشتم میومد برگشتم
که دیدم بله دست راست واشقانی
همون امیرعلی نبویان
یه پوس خند زدم و گفتم
امیرحسین: به به سلام به نوکر واشقانی
امیرعلی
با دیدن امیرحسین عصبی شدم و دندونام رو رو هم فشار دادم که خودم رو کنترل کنم
امیرعلی: من نوکر نیستم
یعنی اینجا هیچ کی نوکر نیست
اینجا همه رفیقن نه نوکر البته تو با کلمه رفیق آشنایی نداری
امیرحسین : آره چون آشنایی ندارم میگم نوکر
امیرعلی: اینجا چیکار میکنی؟؟
کی اجازه داد بیای تو ؟
امیرحسین: عه ناراحت شدین باشه پس علان میرم
امیرعلی: ناراحت که شدم کلی میخوام بدونم حرف حسابت چیه اول صبح اومدی اینجا
امیرحسین : بهاره
همیشه حرف اصلی رو اول میزنم
من کاری با شما ندارم والا فقط برای بهاره اومدم
امیرعلی : اشتباه اومدی راه رو
بهاره اینجا نیست خدا روزیت رو یه جا دیگه بده
امیرحسین : عه که اینطور
فکر نمیکردم دار و دسته واشقانی دروغ بگن
امیرعلی: درس فکر می کردی با دروغ تو کارمون نیست
امیرحسین: باشه پس من خودم یه گشتی تو عمارت واشقانی بزنم اگر نبود میرم
امیرعلی: اینجا تویله نیست سرتو بندازی پایین بری
اینجا دختر هست که خوابیدن تو اتاقا
امیرحسین: من کاری ندارم با اونا دنبال بهارم
امیرعلی : خوب میگم نیست
امیرحسین : من خر نیستم میدونم اینجاس
امیرحسین
با صدای بلند و داد گفتم
امیرحسین :بهاره یا با پای خودت میای یا زندگیت رو سیاه می کنم
نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره
امیرعلی: هوی چخبرته صدات و انداختی تو گلوت داد میزنی
امیرحسین : به تو چه بچه بیا برو اونور ببینم
امیرحسین
زدم کنر و رفتم از پله ها بالا که با دیدن و رو به رو شدن با مجید واشقانی وایسادم سر جام
ادامه دارد .......
"به قلم مهشید
اینم یه پارت جدید خدمت شما منتظر نظر هاتون تو ناشناس جدید هستم در باره این پارت 💫
شبتون به زیبایی این قاب پدرخوانده که خیلی دلمون براش تنگ شده 🥺🤍
( به جز کیمیا بابایی )
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید