#داستانک به همراه #پازل
#بخشش_زیبا
زهرا و علی دوست داشتند در جشن نیکوکاری شرکت کنند و به بچه های فقیر کمک کنند . برای همین تصمیم گرفتند وقتی پدر به خانه آمد موضوع را با او در جریان بگذارند.
شب بعد از شام زهرا کنار پدرش نشست و گفت : بابایی من و علی دوست داریم در جشن نیکوکاری شرکت کنیم .
علی گفت : من میخواهم کفش سفیدهایم را که کوچک شدند به آنها بدهم
زهرا گفت : من هم عروسک پاندا را میدهم آخه دیگه برایم خیلی تکراری شده.
مادر در حالی که سینی چایی را روی میز گذاشت گفت : شما میخواهید وسایل کهنه و به دردنخورتون را به بچه های نیازمند بدهید؟
بچه ها با تعجب گفتند : خب پس وسایلی که احتیاج داریم را بدهیم.
پدر زد زیر خنده و گفت : نخیر ، اگر مایل هستید برای خرید به فروشگاه میرویم.
علی کمی صدایش را بلندتر کرد و گفت : بخریم ؟!!!!
پدر گفت : بله پسر گلم ، بله دختر خوشگلم . میریم فروشگاه هرچی که برای خودتون دوست داشتید می خرید ولی اینبار نه برای خودتون برای بچه هایی که توانایی خرید ندارند.
✔️نویسنده : ملیحه نبی
✔️طراحی تصویر : ملیحه نبی
✔️با استفاده از تصویر کتاب روز خرید
@Golhayebeheshtee