فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
واکنش فرمانده نیروی هوافضا وقتی بهش میگن پس کی قراره اسرائیلو بزنید!؟؟
۱۷ مرداد ۱۴۰۳
#همراهِ_زائو
#خاطره_نویسی
امروز دقیقا بعد از ۵ ماه(نه یه روز بیشتر، نه یه روز کمتر🥸) کارم خورد به بیمارستان میلاد.
حالا داستان ۵ ماه پیش چی بود؟
خواهرم اومده بود اینجا برای زایمانِ عشق خاله. منم خواستم به عنوان همراه بیمار یه روز بمونم خیرسرم..
وقت ملاقات که حدود ۲ بود رسیدم اونجا. از قضا، اون روز روزه گرفته بودم و خیلی هم ضعف داشتم.
خلاصه ساعت شد حدود شیش و نیمُ اذان گفت منم شروع کردم. بسم الله..
نون بربری و پنیرخامهای و گردو و خرما از خونه برده بودم، چایی شیرین ام همونجا گرفتم. دو لقمه خودم میخوردم یه لقمه میدادم دهن زائو.
یهو یادم اومد ای وای الان میان غذاها رو جمع میکنن زیاد وقت ندارم. قرمه سبزی رو ریختم رو برنج قشنگ هم زدم. در ماستم باز کردم و شروع سانس ۲ خوردن✋🏻
زیر چشمی یه نگاه به آبجیم انداختم دیدم بچه تو دستشه نمیتونه درست غذاشو بخوره. رفتم بالاسر غذاش، گوشتاشو برداشتم با برنج قاطی کردم. یه جوری بهش میدادم بخوره که داشت از گوشاش میزد بیرون. خب چیکار کنم غذای خودم مونده بود. میومدن جمع میکردن گشنه میموندم🚶🏻♀
غذاشو دادم رفتم سر غذای خودم. در حالت عادی خیلی آروم غذا میخورم ولی اونجا از ترس پرستار خوش اخلاقا نجوییده داشتم قورت میدادم که از گشنگی نَمیرم فقط.
غذامون که تموم شد رفتم یکم بچه رو اکوری پکوری کردم، یکم نمک ریختم روحیه خواهرم شاد شه(و یکم حواسش پرت شه) و رفتم سر یخچال.
دیدم به بههه آب سیب چه چشمکی میزنه. یه دو دوتا چارتا کردم دیدم اگه برای آبجیم بخوام بریزم، قطعا میگه خودتم بردار بخور.
پ.ن: این متن رو پریروز نوشتم(یعنی پریروز بیمارستان بودم)
《 @Goll_Nesa 》
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#همراهِ_زائو
برش داشتم ریختم تو لیوان گفتم آبجی باید آب سیب بخوری جون بگیری. اینو شوهرت نذاشته اینجا دکور که. گفت آره بده بخورم، برای خودتم بریز. اونجا رو یخچال لیوان تمیز هست.
پیش خودم گفتم ایول نقشه گرفت. خوردم، عجب آب سیب نابی ام بود🦦
یکم گذشت تلویزیونُ روشن کردم دیدم شبکه پویا داره عصریخبندان۳ میده🥸 داشت آروغ بچه رو میگرفت یه نگاه انداخت به قد من، یه نگاه به تلویزیون، گف واقعا میخوای ببینی؟ گفتم وا. مگه چیه انیمیشنه دیگه. ببعی که نیست بگی به سنت نمیخوره.
حالا ببعی رو یه مدت تو گوشی میدیدم، تیتراژشم که همین کلیپه، باهاش میخوندم😔😂
گف باشه حداقل کمش کن گفتم حله چشاته.
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
• گل نِسا •
#همراهِ_زائو برش داشتم ریختم تو لیوان گفتم آبجی باید آب سیب بخوری جون بگیری. اینو شوهرت نذاشته اینج
#همراهِ_زائو
تلویزیونُ کم کردم، نور اتاقم کم کردم گفتم بذار خوابش ببره برم یه لیوان از آب هویجشم بخورم.
داشت چرت میزد. تا در یخچالو باز کردم لای پلکشو باز کرد گفت هرچی میخوای بخور تعارف نکن. منم چون خودش تأکید کرد تعارف نکن، بی تعارف دولیوان خوردم.
آقا اون شب من تا ۲ خوابم نبرد. ۵:۳۰ برامون صبونه آوردن، بیدار شدم رفتم گرفتم و دوباره استارت خوردن زده شد. پنج دقیقه به ۶ پرستار اومد گفت همراه تا ساعت ۷ باید بره بیرون. آبجیم گفت زینب داری میری بیا این کارتم ببر، دستمال کاغذی و یه آب سیب برای من بخر. برای خودتم هرچی خواستی بگیر.
جمله آخرشو خیلی دوس داشتم. رفتم فروشگاه یه چرخی زدم. چون کارت شوهرخواهر بود، اندکی عذاب وجدان داشتم که با فکر به اینکه "بچش به دنیا اومده بالاخره یه شیرینی باید بده" بهش غلبه کردم و دوتا کیک و رانی و آدامس و کاکائو برداشتم.
نشستم تا شد ۷ . خواستم برم بالا، کارت همراه رو نشون محافظ دم در دادم. گفت این مال دیروزه نمیتونی بری😐💔
برو اونجا زنگ بزن بگو هماهنگ کنن. حالا من به هرکی زنگ میزدم جواب نمیدادن. دوباره با چشمای مظلوم رفتم پیش آقاهه گفتم ببخشید جواب نمیدن میشه بذارید من برم؟🥺
گف نه باس زنگ بزنی.
هیچی دیگه صدبار گرفتم تا بالاخره هماهنگ شد و رفتم بالا. از شدت استرسی که کشیده بودم، هرچی صبونه زده بودم پرید. نشستم همه خوراکیامو خوردم، یکی از کیکا دوقلو بود. یه قلشو دادم به زائو بیچاره که داشت بهم نگا میکرد.
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
• گل نِسا •
#همراهِ_زائو تلویزیونُ کم کردم، نور اتاقم کم کردم گفتم بذار خوابش ببره برم یه لیوان از آب هویجشم بخ
از اونجایی که حافظه من مثل ماهیه، اتاق فرمان اصلاحیه زد که رانی نبود، خاکشیر بود. خودم ام شک کردم که چرا رانی گرفتم یه چیز بهتر نگرفتما🧐
چیزایی ام که ندیده، پایین فشارم افتاده بود خوردم🦦
معلومه که حلال جونم.
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
• گل نِسا •
#همراهِ_زائو تلویزیونُ کم کردم، نور اتاقم کم کردم گفتم بذار خوابش ببره برم یه لیوان از آب هویجشم بخ
#همراهِ_زائو
خوردنیا که تموم شد، رفتم کنار زائو رو تختش دراز کشیدم. وزنمون روی هم میشد یک نفر چاق🤝🏻
هی جلز ولز میکرد که وای الان یکی میاد تو گیر میده برو پایین. ولی من چون میدونستم بهونهی پرستارو داره میاره و خودش جا نداره، ریلکس خوابیده بودم از پنجره بیرونو نگا میکردم🦦
تا اینکه...
پرستار پرید تو اتاق و منو دید و چشاش چارتا شد. منم با لبخند ملیح بهش سلام کردم و خیلی طبیعی از تخت اومدم پایین. یه جوری که انگار زائو منم و جام همونجا بوده🦦
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
#همراهِ_زائو
گفتن همراهها نوزادارو بردارن بیارن خون بگیریم ازشون. منم عشق خاله رو گذاشتم تو تخت بردمش. چون نوزاد خیلی شله و تختی که باید روش قرار میدادیم ارتفاع داشت، به پرستار گفتم لطفا شما بچه رو میذارید رو تخت. گفت همراهی که بچه رو یه جا به جا نتونه بکنه چه همراهیه؟ پس برا چی اومدی؟ خواستم بگم اومدم به شیکمم برسم. تو رو سننه قربونت برم😒
وقتی برگشتیم رفتم نشستم کنارش رو تخت. دیدم خیلی خوابم میاد چون دو شب بود درست نخوابیده بودم. وایسادم رو تختش، از همونجا شیرجه رفتم رو صندلیم. نزدیک بود سکته کنه. فکر کرده بود دخترعنکبوتی جلوش اکران آنلاین شده🎞📽
صندلی مو تخت کردم گرفتم خوابیدم. وسط خواب، دیدم صدای یه غریبه میاد. بلند شدم دیدم دکتر تو اتاقه. نشستم یه سلام دادم🫡 یکم نگام کرد جواب سلاممُ داد، منم دوباره خوابیدم. یکم دیگه گذشت دیدم دوباره صدا میاد. بلند شدم دیدم پرستار داره چکش میکنه، فشارشُ میگیره. دوباره یه سلام کردم خوابیدم. چند دقیقه بعد بلند شدم دیدم ای بابا یکی دیگه اومده تو اتاق داره با آبجیم صحبت میکنه. دیگه سلام نکردم فقط خوابیدم🦦
یکی دوساعت بعدش بیدارم کرد گفت شوهرم داره میاد دنبالمون. میخواستم یه چیزی بخورم که دیدم وقت نیست. حاضر شدیم و رفتیم منزل🚶🏻♀
پ.ن۱: حضور ما، به تنهایی مایه دلگرمی او بود و کفایت میکرد.
پ.ن۲: اگر بعد از زایمان همراه لازم داشتین درخدمتم.
پ.ن۳: آدرس کانال خواهرم---> @ba_fereshteha
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
ولی جدی من به کسی که بهم غذا بده خیلی دلبسته میشم😂
وقتی محدثه(دخترعمم) میخواست شوهر کنه، بهش میگفتم دیگه نیستی برام نخودپلو درست کنی منم انقدر بخورم تا بترکم. بخاطر همین به شوهرش که قرار بود در آینده نخودپلو بخوره حسودی میکردم.
یه مدت طولانی بخاطر این موضوع افسردگی گرفته بودم تا بعد ازدواجش اومد برام نخودپلو درست کرد و فهمیدم حسی که بهم داشته هنوزم پابرجاست😂
۲۰ مرداد ۱۴۰۳
۲۰ مرداد ۱۴۰۳