«مردمان کوفه نامهها نوشته بودند سمت کسی. برایش نوشته بودند ما پیشوایی نداریم و حاکمانمان میان ما به حق و عدل رفتار نمیکنند. سویمان بیا. تو بیا که پیشوایی عادلی. بیا نه! نوشته بودند بشتاب، عجله کن، زود لطفاً. نوشته بودند ما به کس دیگری نمیاندیشیم. کاغذی را لوله کنید و گویی که یکی بلندگو، تویش بلند بگویید ما به کس دیگری نمیاندیشیم. توی لولهی کاغذ بلند بگویید ما به کس دیگری نمیاندیشیم. ما به کس دیگری نمیاندیشیم. سر خودتان درد میگیرد. کاغذتان از پرتابهای آب دهانتان خیس میشود. بسا خیس خیس. سر مردی که برایش نامهها نوشته بودند اما درد نکرده بود. با حوصله لولهی نامهها را باز کرده بود و با حوصله نامههای خیس را خوانده بود و با حوصله برایشان نوشته بود: میایم. راه مییوفتم. به زودی خواهم آمد.»
-اپیزود ۳۱ از پادکست نیوفلدر.
سلام عزیزم، درحقیقت هیچچیز بیهوده نیست.
اگر احساسی بهوجود بیاد و در طی خلق شدنش شعری نوشته بشه یا واژهای خلق بشه و در پسش عشق و منطق آمیخته بشن و چیزی در این دنیا به یادگار بذاره، من فکر نمیکنم اشتباه باشه. امیدوارم ماهم نباشیم.