چشمهات رو بردار و بیا. اینجا، زیر این آسمان و کنار این آدمها، عشق حرام است و شعر گناه. نوشتن معصیت دارد و تلاقی نگاه، مرگ آدمیست. داستان تو اما فرق دارد. تو بیا، قول میدهم که هیچیک از مراجع، بوسه را برهان بر رهیابی به جهنم ندانند. قول میدهم که حتماً مکتوب کنند"حرام است مگر به استثناء". تو بیا، زیر این آسمان و کنار این آدمها اصلا نه. میرویم روی ابرها و پشت سیارهها. چه کسی هشیار است بالای سرش را؟ هیچکس. دستم را بگیر برویم جایی فرای این ذهنها، جایی که عشق باشد، شعر و موسیقی باشد، ما باشیم و تا ابد ما.
آدمهای بغرنجِ ملتبس. غمدیدههای دیار حالا. خستههای امروز، نوید دهندگان فردا. صدایشان را پیچ میدهند در گلو، سرشان را بالا میگیرند، همدردی را پس میزنند و گمانه بر خوب بودند پندارند. سیگار پشت سیگار. اشک چشم را پاک میکنند. قلب را مختصر مرهمی میگذارند و میگذرند. آدمها دائما میگذرند، اللخصوص از خویشتن. آدمها ستم دیدهاند. دائما آب دیده را بدرقهٔ مسافر و شعرِ شاعر را مکتوب بر جان میکنند. از رنج این آدمها و قلبهای کوچکشان، کتاب نوشتند و افسانه سراییدند. اسطوره ساختند و مصوری برجای نهادند. هیچکس اما نشنید، چرا که آدمها دائما میگذرند، اللخصوص از رنج یکدیگر. سیگار پشت سیگار. روی این خاکها، آدمها دلتنگی را دود میکنند. سیگار پشت سیگار. آدمها از خود و ذهنهای ژولیدهٔ خودشان، از این دودها و این امیدها، آدمها از این همدردیها خستهاند. آدمها خستهاند.
عکسهای زیادی هست که نگرفتم. چیزهایی زیادی هست که ننوشتم. ستارههای زیادی هست که نچیدم و خاطرههای زیادی که نساختم. من هنوز کلی زندگی نکرده دارم و همزمان با اون، کلی امید از دست رفته. من برای تن دادن به ناامیدی خیلی جوونم. نمیدونم، شاید اونقدر هم بد نباشه که ناامید بشم، دستامو باز کنم و رها کنم. فراموش کنم. فراموش کنم.
توی راه برگشت به خونه، به این فکر میکنم که دیگه هیچوقت این حس رو تجربه نمیکنم. پایان.