امروز, ۱۵جولای/فانوس
نالههای شب از درازنای مهتاب میتابید به این حنجره. تقریباً زمان زیادی گذشته بود. هوار میکشیدم و هیچکس نمیشنید. آنجا هیچصدایی نبود، جز صدای من، و صدای نبودن تو. سکوت بیداد میکرد و ماه، از قلم شاعری خفته زیرخاک بیرون میپاشید. و قسم به شعر. قسم به واژه. قسم به حقارت شادی عمق چشمهات. پاکتهای نامه روی هم قد کشیدند. این پاکت بهروی آنیکی. قدشان به آسمان رسیده و حالا شب را بهتر درک میکنند. حرف به حرف، واو به واو کلماتم بزرگ شدند. دیگر دستم بهشان نمیرسد. حالا تاریکی را بهتر میفهمند. و من مینویسم برای بهتر فهمیدن، و هیچوقت فهمیده نشدن.
ما فهمیدیم موندن بدتر از رفتنه و رفتن سختتر از موندن. شما فهمیدید چی شد؟ ما که نفهمیدیم، جنگ بود و موشکبارون بود و فقر بود و خون بود و وطن بود و سکوت.
در مسیر سرزمین موعود
عدهای شهر را ترک کردند
عدهای ماندند
و عدهای شبیه به ما
شهر، آنها را ترک کرد
در مسیر سرزمین موعود
کولهها را باز کردیم
و ناگهان چند من
از سرودوشمان بیرون افتاد
گویی ما از زندگی
تنها مرگ را با خود به همراه داشتیم
در مسیر سرزمین موعود
به مزرعه رسیدیم
درخت را بغل کردیم
درخت را بوسیدیم
درخت را زندگی کردیم
و بعد بهجای چیدن سیب
خود را از درخت بهدار آویختیم
٫رضا عیوضیان
امروز که از خواب بیدار شدم، بهتر میدانستم که چرا ترسیدهام. پلک نزن لیلی، پلک نزن. آن درختی که زیرش نشسته بودیم و شعر میخواندیم رو بهیاد داری؟ من نیما میخواندم و تو فروغ. صفحهها را ورق میزدیم و گاه هم از حفظ میخواندیم. روزهای زیادی گذشته ولی هنوز خردهچیزهایی بهیاد دارم. نترس لیلی، حتی ذرهای. خودت را توی آیینه دیدهای؟ زیر چشمانت گود افتاده. شبیه همان گودالی که مدتیپیشها تویش دراز کشیدی. گفتی بهنظرت مرگ چهشکلیاست؟ من چیزی نگفتم. تو اما تا صبح حرف زدی و اشک ریختی. تو گفتی که مرگ زشت و کریح است. سایه میاندازد و امید را خفه میکند. تو گفتی از چیزهایی که سایه میاندازند بدت میاید. اما ساعتها زیر درختها مینشستی. یادت هست؟ من سوالها توی سرم بود، از اینکه چرا چیزی را که دوست نداری عامدانه درآغوش میکشی؟ هیچوقت اما نپرسیدم. بهنظر میرسید جواب همهی سوالها را میدانی. من اما ترسیدم. تو نترس لیلی. فکر کنم برای همین است که مردی. تو خیلیوقت است که مردی. پلک نزن لیلی، تو خیلیوقت است که زیر سایهی مرگ مردهای. لیلی، صدایم را میشنوی؟