الفبا
_حس میکنم هیچوقت درک نمیشم. انگار احساسات من یه نوع دیگهست. انگار الفبا احساسات همه سی و دوتا حرف داره؛ الفبا احساسات من صدتا. بیشتر درک میکنم. و بیشتر درک کردن یعنی بیشتر درد کشیدن. از این همه درد خسته شدم...
_فکر میکنی دیگه هیچکس توی دنیا الفبای صدتایی رو بلد نیست؟
_شاید وجود داشته باشه؛ ولی از کجا پیداش کنم؟
_نیازی نیست پیداش کنی. اون خودش تورو پیدا کرده.
این را گفت و با لبخند نگاهم کرد.
برای آمال
لمس
به کاغذ جلویش نگاه کرد. یک قطره اشک از چشمش سر خورد.
_چرا بقیه میتونن؟ چرا هیچوقت طرحای من خوب نمیشه؟ چرا اونی که توی ذهنمه کشیده نمیشه؟
شاید فقط باید ترسش را کنار میگذاشت. با پایش سطل زباله را جلو کشید و مدادش را با کاتر تراش کرد. بعد چشمانش را بست. آرام کاغذ را لمس کرد. این بار انگشتانش نلرزیدند. این بار سراغ پاک کن نرفت. این بار... چیزی کشید که خودش هم توقعش را نداشت. این بار...
برای فائه
فائه خانوم؛ این بار آخر رو خودت باید پر کنی. ببینم چی میکشی. عکسشو برامون بفرست✨️
آغوش
سرد بود. خیلی خیلی سرد بود. دلم نمیآمد حال و هوای بینالحرمین را رها کنم. مردم گروه گروه نشسته بودنم و با صدای روضهای گریه میکردند. شب آخری بود که صدای روضههای بینالحرمین را میشنیدم. رو به گنبد اباعبدالله دوزانو نشستم. اشکهایم روی صورتم میریختند. چه بگویم؟ آمدهام تا تماشایت کنم. کاش هیچوقت برنمیگشتم...
برای مجنونالحسین