eitaa logo
•متنِ‌سبز!🇵🇸•
688 دنبال‌کننده
357 عکس
18 ویدیو
0 فایل
به‌نام‌خدای‌فلسطین‌ِ‌آزاد🇵🇸 شده‌آیابنویسی‌وغمت‌کم‌نشود؟! هرچه‌فریاد‌زنی‌، مرحم‌دردت‌نشود؟! شده‌روزی‌برسدبغض‌امانت‌ندهد؟! آنقدرگریه‌کنی‌، ولی‌هیچ‌زیادت‌نرود؟! کپی؟ متن ها فور بقیه‌ آزاد:) شنوام @Green987
مشاهده در ایتا
دانلود
شده آیابنویسی‌وغمت‌کم‌نشود؟!هرچه‌فریاد‌زنی‌،مرحم‌دردت‌نشود؟!شده‌روزی‌برسدبغض‌امانت‌ندهد؟!آنقدرگریه‌کنی‌،ولی‌هیچ‌زیادت‌نرود؟!
_پس زخم‌هایمان چه؟!💔
•متنِ‌سبز!🇵🇸•
_پس زخم‌هایمان چه؟!💔
+نور از میان آن‌ها وارد می‌شود!❤️‍🩹🌱
من چند روز یه بار دنیامو عوض می‌کنم؛ بعضی وقت ها هم هر روز:) چه جوری؟ خب یه عالمه کتاب می‌تونم بخونم!🌝
چای که نبود؛ معجون زندگی بود!❤️‍🩹 در که باز شد، فوزی کتانی‌هایم را درآوردم و از راه‌پله‌ای که پر از گل پیچک، قاشقی و حسن یوسف بود بالا رفتم. بچه که بودم، همیشه با مریم و حسنا؛ دختر خاله‌هایم روی این راه‌پله می‌نشستیم و روی فرش قرمز خرسکی که تیزی‌اش پایمان را سر می‌کرد، عروسک بازی می‌کردیم. آن وقت‌ها مادرم زنده بود. مامانی با شادی سلام کرد. جواب دادم و بغلش کردم. وقتی که بغلش کردم، یادم رفت مادر و پدرم پنج سال است طلاق گرفته‌اند. یادم رفت مادرم سه سال است که مرده. یادم رفت پدرم معتاد است. یادم رفت همه جای بدنم کبود است. یادم رفت بهترین دوستم، امروز گفت که درکم نمی‌کند و آدم عجیبی هستم. گفت ارتباط برقرار کردن با من سخت است. گفت از عمری که پای من تلف کرده، متاسف است. یادم رفت که آرین چه چیزهایی به من گفت. مامانی تنها پناه من بود. تنها کسی بود که اگر چند شب پیشش می‌ماندم خجالت نمی‌کشیدم. خانه‌ی خودمان هم راحت نبودم. دوست‌های پدرم عضوی از خانواده‌ی ما بودند! و البته توقع هایی که پدرم برای خدمت دادنم به دوستانش داشت... مامانی چای خوش‌رنگی با کلوچه‌ کشمشی برایم آورد و گفت: چه عجب یادی از ما کردی! کمی در صورتم دقیق شد و با لحن مهربان تری گفت: کشتی‌هات غرق شدن؟ به چشمان مشکی و غمگینش نگاه کردم‌. چشمانش گریه می‌کرد و لبانش می‌خندید. جواب دادم: نه. کشتیام سر جاشونن. مامانی، اون پسره آرین بود؛ که گفتم خیلی دوستم داره، امروز فرداست که می‌اد خواستگاری، خیلی پسر خوبیه رو یادته؟ چشماش چهار‌تا شد. گل از گلش شکفت. گفت: خب، خب! خواستگاری کرد؟ به بابات چیزی نگیا! خودم برات درستش می‌کنم همه چیزو! لبخند زدم. گفتم:نه. با یه دختری دیدمش. بهش که گفتم، میگه من رو فقط دو سه ماه می‌خواسته. میگه من لیاقتش رو برای همیشه نداشتم. مامانی محکم کوبید رو دستش. بلند شد و دور خانه راه رفت. هروقت عصبی یا ناراحت می‌شد این کار را می‌کرد. به سبک خودش آرین را لعنت می‌کرد و بهش بد و بیراه می‌گفت. مامانی از من بیشتر ناراحت شده بود. یعنی من، یکی را داشتم که با ناراحتی من ناراحت شود؟! به من نگاه کرد و گفت: تو استانبولی دوست داشتی دیگه آره؟ گفتم: آره. لبخند پر رنگی زد ‌و گفت: با دوغ، سبزی، ترشی و ماست من خوشمزه تر هم که هست. الان می‌رم غذامونو می‌کشم. دیگه به این پسره‌ی عوضی فکر هم نکن. پاشو سفره رو بنداز. ... به شعله های بخاری نگاه کردم. کاش آنقدر بزرگ بودند که مرا در خودشان گم می‌کردند. کاش هنوز سارا کوچولوی مادرم بودم با موهای خرگوشی و پیرهن قرمز که از پسر ها نمی‌ترسید. کاش شب ها بدون استرس می‌خوابیدم. کاش فقط درس داشتم. کاش زندگی من، پر از کاش نبود👩🏽‍🦯 _اِلآی وصالی قرمز عزیز:)❤️
•متنِ‌سبز!🇵🇸•
تراپی؟ نه ممنون! من تا صبح با مامانم فیلم میبینم و حرف میزنم🤌🥲
گرسنه بودم و گریه می‌کردم!👩🏻‍🦯 دوتا آدم به من چسبیده بودند و هی بوسم می‌کردند. دلم می‌خواست کنار مادرم باشم. بالاخره مادرم گفت: بچه ها ولش کنید، گناه داره. گرسنه ست بیچاره. بدینش به من. و دستانش را برای بغل کردن من باز کرد. سرم را به سینه ی گرم مادرم چسباندم و دست از گریه برداشتم. ...... یک آدم می‌اید و من را از روی تخت برمی‌دارد. چیز‌هایی تنم کرد که رنگ قشنگی داشت. نمی‌دانم چرا باید چیزی روی تنم بندازند؛ ولی هرچه که بود، قشنگ بود. من را در یک پارچه‌ی بی‌رنگ پیچید. پارچه خیلی کلفت و گرم‌و‌نرم بود. یک آدم دیگر آمد و به آدمی که من را در پارچه‌ی بی‌رنگ می‌پیچید‌ گفت: پتوی صورتیش رو بردار. سفید زود کثیف می‌شه. حرف هایشان حوصله‌ام را سر برد. گرمم شده بود. دلم برای مادرم و آن آدمی که لبخند می‌زد، همیشه کنار مادرم بود، صورتش موهای جالبی داشت و می‌گفت پدر من است تنگ شده بود. ولی بیشتر دلم، برای مادرم تنگ شده بود. مادرم شیر داشت و گرم بود. خیلی هم نرم بود. ولی آدم لبخند زن فقط مهربان بود. خسته شدم. جیغ بلندی زدم. سعی کردم دستانم را تکان بدهم ولی نشد. آدمی که لبخند می‌زد آمد و من را بغل کرد. پارچه‌ی بی‌رنگ را، از دورم باز کرد. گرسنه بودم. به سینه‌اش چنگ زدم تا به من، شیر بدهد. پس چرا سینه‌اش شیر ندارد؟ این آدم را نمی‌خواهم! من؛ مادرم را می‌خواهم. بیشتر جیغ زدم و، به صورت آدم لبخند زن چنگ زدم. آدم لبخند زن گفت: گریه نکن بابایی...الان عمه برات شیر درست می‌کنه. صبر کن. چرا از چشم های آدم لبخند زن آب می‌امد؟! اصلا از رنگی که همه تنشان بود خوشم نمی‌آمد. تیره بود. ترسناک بود. مثل شب بود. رنگ لباس های من قشنگ تر بود. آدمی برایم شیشه شیر آورد. من این را نمی‌خواستم! من، شیر مادرم را می‌خواستم! چرا نمی‌فهمیدند؟ وقتی سرم را برگرداندم و شیر را نخوردم؛ از چشم آدمی که شیر آورده بود هم، آب آمد. از چشم همه آب می‌آمد. یک چیزی آوردند که صورت مادرم، داخلش بود و رویش شیشه بود. مادرم نازک شده بود و چشمانش تکان نمی‌خورد. فقط به جلو نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. صورت مادرم را روی یک میز گزاشتند که، رویش دوتا نور کوچک بود. به صورت مادرم دست زدم. یخ بود‌. نرم نبود. صاف بود. آدمی گفت: آخی! نگاه کن! عکس مامانشو ناز میکنه. برای دلش بمیرم الهی! آدم لبخند زن، باز من را بغل کرد. از چشم هایش خیلی آب می‌آمد. بدنش می‌لرزید. من را به اتاقم برد. روی تختم نشاند و آب های روی صورتش را، پاک کرد. گفت: عزیزم... پرنسسِ کوچولویِ صورتیِ من... دخترِ نازم... ببین؛ می‌دونم که به من احتیاج داری، ولی من بدون مامانی نمی‌تونم بابای خوبی برای تو باشم. اصلا نمی‌تونم. خیلی ها دوستت دارن و مراقبتن. خیالم راحته. بابایی، منو نگاه کن! سعی کن هرچقدر که می‌تونی دیرتر پیش من و مامانت بیای. تا جایی که می‌شه؛ زندگی کن. تا جایی که میتونی توی قصر صورتیت زندگی کن. کل خونه مال توئه عزیزم... مامانی منو مجبور کرد همه‌ی خونه رو صورتی کنم. توی خونه‌‌ی صورتیت خوشبگذرون عزیزکم... این دنیا ارزش هیچ چیزی رو نداره. سرش را پایین انداخت و باز من را نگاه کرد. دوباره گفت: ببین پرنسس کوچولو؛ سعی کن عاشق نشی. بهش نمی‌رسی. هیچ وقت اونی که می‌خوای؛ نمی‌شه. اگه من عاشق نبودم، پیشت می‌موندم‌. پرنسس کوچولو، من و مامانت همیشه حواسمون بهت هست. خداحافظ بابایی. مراقب قلبت باش! آدم لبخند زن، پنجره را باز کرد. نگاهم کرد و دوباره؛ از چشمانش آب آمد. خودش را پایین پرت کرد. مادرم آن پایین بود؟ من مادرم و آدم لبخند را می‌خواهم. حالم بد بود. دلم گرمای مادرم را می‌خواست. آدم لبخند زن خیلی، خیلی، خیلی زیاد مهربان بود. من؛ قصر صورتی‌ام را تنهایی نمی‌خواهم! _اِلآی وصالی صورتی عزیز:)🌸
کتاب آرمان عزیز؛ کتابیه که قطعا باهاش گریه می‌کنید:) نوشته‌ی آقای مجید محمدولی و از نشر ۲۷ بعثت روایت مادر، پدر و دوستان شهید رو بخونید دلتون آتیش می‌گیره🥲 _ یادت هست وقتی کوچیک بود؟ به دوغ می‌گفت دوغولی؟ یک دفعه خنده‌ام گرفت. گفتم: آره‌. چقدر دوغ دوست داشت. هروقت از بیرون می‌اومدی، می‌دوید جلو و می‌گفت بابا، برام دوغولی خریدی‌؟ _کلاس اول‌، وقتی تازه یاد گرفته بود بنویسه یادته‌؟ وقتی رو برگه‌ی امتحانی نوشته بودن نام و نام خانوادگی؟ +عجب چیزایی یادت می‌افته. راست می‌گی. این کارش معرکه بود. جلوی نام، اسم خودش رو می‌نوشت و جلوی نام خانوادگی‌، اسم من و تو و دایی و مادربزرگ و خاله‌اش رو. چقدر از این کارش خندیدیم.