اینجوریه که وقت نفس کشیدنم ندارما ولی دقیقا نمیدونم چیکار میکنم
یعنی میدونم
دارم هیچکاری میکنم
و حالم از این هیچکاری نکردن و در عین حال پرمشغله بودن بهم میخوره
برای آبجیه شیش سالهم داستان کربلا رو گفتم
بعدش که ناراحت شده بود گفت دلم میخواد منم پیش اونا بودم و بهشون میگفتم الان بچهتون داره براتون گریه میکنه.
گفتم تو مگه بچهشونی؟ گفت اره.
بیشتر از چیزی که توقع داشتم تحت تاثیر قرار گرفت