کمکم داره اسم افراد، کوچهها، مغازهها و... محله قبلیم رو یادم میره و من واقعا نمیخوام اینو قبول کنم... وای
خدای سر سبزی، خدای آب، خدای دریا، خدای بارون، برای بندههای گناهکارت بارون بفرست... بارونی که سیاهی گناه رو از روی صورتمون بشوره:)
علاقهمندی جدیدم رو پیدا کردم. دلم میخواد نقاشی یه شخصیت رو بکشم بعد براش یه داستان بنویسمممم.
واقعا بعضی شخصیتایی که میسازم زیادی برام دوست داشتنی میشن. مثل دختر بدون اسم توی متن سرمهای، مثل راشل توی روح و جسم، مثل علی توی دریای فیروزهای، مثل روح آبی... وای چرا نباید اینا وجود داشته باشن😭
شایدم وجود دارن و من نمیشناسمشون. دلم میخواد نقاشی امروزم رو بغل کنم. خیلی آبی و خنک و تپلیه.