وقتی بچه بودم کنار خونهمون یه علف دراومده بود. منم اسمشو گذاشتم سبزک و باهاش دوست شدم. معتقد بودمم که اون درخته نه علف. هر روز بهش سلام میدادم و بغلش میکردم. سبزکم کم کم بزرگ شد. انقدر بزرگ شد که برگهاش به پنجره خونه ما که طبقه دوم بود میرسید. حتی همسایههامون یه بار تصمیم گرفتن قطعش کنن چون جلوی پارکینگ بود؛ اما نتونستن. این دوستی ما سه چهار سال طول کشید تا از اون خونه رفتیم و سبزک تنها شد. تا چند ماه پیش وقتی از جلوی خونه قبلیمون رد میشدم سبزک رو میدیدم؛ اما دو هفته پیش که رفتم تهران دیدم که بریدنش. واقعا دلم میخواست بشینم وسط کوچه و گریه کنم. اون بچه خودش تنهایی دراومد و بزرگ شد آخرم بریدنش.
متنِسبز!
وقتی بچه بودم کنار خونهمون یه علف دراومده بود. منم اسمشو گذاشتم سبزک و باهاش دوست شدم. معتقد بودمم
حالا اینو گفتم که بگم چی؟ من فکر میکردم خیلی اسکل بودم که با درخت دوست شده بودم. البته علفی که خودم درختش کردم. چون حقیقتا هییییچکس رو تاحالا ندیدم با درخت دوست بشه، اونم انقدر صمیمی که هر روز باهاش حرف بزنه و بغلش کنه.
حالا فهمیدم نیکا هم مثل منه. با یه درخت توی مدرسهشون دوست شده. خنگی توی خونمونه.
متنِسبز!
حالا اینو گفتم که بگم چی؟ من فکر میکردم خیلی اسکل بودم که با درخت دوست شده بودم. البته علفی که خودم
بذار کامل بگم(خیلی دارم حرف میزنم؟ نمیدونم. به نظرم جالبن)
دیشب نیکا گفت خیلی ناراحتم. بچهها همش کنار درخت آرامش آشغال میریزن به منم که میگم نریزید گوش نمیدن. گفتم درخت آرامش چیه؟ گفت درختیه که بهم آرامش میده. وقتایی که زینب(دوستش) غایبه یا با یکی دعوام شده یا ناراحتم میرم پیشش و باهاش حرف میزنم. وقتی بغلش میکنم بهم آرامش میده برای همین بهش میگم درخت آرامش.
منم اینجوری بودم که وااااوووو بچه جون تو ورژن فسقلی منیییی😭✨️
متنِسبز!
خدای سر سبزی، خدای آب، خدای دریا، خدای بارون، برای بندههای گناهکارت بارون بفرست... بارونی که سیاهی
خدای عزیزم لوکیشن دعام رو بروزرسانی کن من دیگه تهران نیستم قمم. این ور بارون بفرست😭
من ایییینهمه باهاتون حرف میزنم و ناشناسام همیشه خالیه. شایدم براتون آدم ناجالبیم. هعب. نمیدونم.
هدایت شده از رادیویِ کوچكِ زوزه.
رادیویِ کوچكِ زوزه. اگر میتوانشتمer.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
«بیا، اینم وقت
زندگی کن.»
با کمکِ یگانه، محو و خاتون.
🎍✨
متنِسبز!
«بیا، اینم وقت زندگی کن.» با کمکِ یگانه، محو و خاتون. 🎍✨
حرفهای نیست ولی خیلی قشنگه:))))
متنِسبز!
روزای ده تا یازده سالگیم رو اگه بخوام با یه عکس توصیف کنم:
خیلی حال میداد. وای. کاش هنوزم انقدر همه چیز خوب بود🫠
متنِسبز!
روزای ده تا یازده سالگیم رو اگه بخوام با یه عکس توصیف کنم:
این کتابای جمشید خانیان و رولددال بچگی منو ساختن. اصلا کل شخصیت الانم نتیجه اون کتاباست.